تبليغاتX
.::اولین وبسایت طرفداران محسن افشانی::.
به بهانه ی بیستمین لبخند

دقيق نميدانم چند بهار بود که اينقدر صادقانه و از ته دل نخنديده بوديم. بهار سال گذشته به يمن حضورت توازن لبخند های تقویم دلمان به هم ریخت و صاحب یک بهار شدیم به وسعت تمام خنده های کودکی...چندان مهم نیست سه فصل بعد چگونه گذشت و چه قدر چشم های نگران ما در پی روزهای گمشده ی مان گشت. انگار اولین بهاریست که اینهمه دل یکجا به افتخار روز با شکوه پیدایش اولین لبخندت تمام قد می ایستد و آرزوهای خوب را تقدیم میکند...در کنار دلتنگی های اتاق رویاهائی که در نقاشی هایت آفریدی و به پشتوانه ی دعاهایی که گفتی لحظات پر اضطرابت را لبریز از آرامش میکند و به احترام شگفت ترین فصل سال و بهشتی ترین ماهش...11 روز پس ازشکوفه دادن غنچه های ارغوانی دلمان را عزیز میداریم تا همیشه و شادمانه در پس تقویم ها مینویسیم ۱۱ فروردین برای ما بهاریست در دل بهاری دیگر٬ مشترک با تمام حس هایش و باور زیبای اینکه تو خودت میدانی...در دلم می مانی!

تولدت مبارک پسر همیشه ماندگار در تقویم های بی لبخند!

همراه با یک آسمان دعا برای برآورده شدن آرزوهایی که در دل داری و به زبان نمی آوری هرگز!

***

***

محسن این روزها سرگرم بازی در یک تله فیلم جدیده٬ فیلمی با نام "خانوم سوپراستار" که در ژانر وحشت در حال تولید و ساخته٬ محسن در این فیلم با چنگیز وثوقی٬ شهرزاد عبدالمجید و مجید مشیری همبازیه که براش باز هم آرزوی موفقیت میکنیم مثل همیشه٬ داستان این تله فیلم هم در رابطه با یک بازیگر زن هست که در یکی از شب هایی که در راه بازگشت از لوکشین هست براش اتفاقاتی می افته و...

***

برای اولین بار در نت و به عنوان هدیه ی تولد از طرف ما٬ میتونید ۲ تا از کلیپ های برنامه ی "ما دوتا" رو که زمستون ۸۶ پخش میشد دانلود کنید و ببینید.

Part 1

Part 2

*فرمت فایل ها wmv هست و به راحتی در مدیا پلیر اجرا میشه*

[یک تشکر ویژه از روشنک جون برای کلیپ ها]

***

***

اینم چند عکس از محسن افشانی در جشنی که توسط شبکه ی جام جم در نیمه شعبان در اریکه ی ایرانیان برگزار شده بود٬ زحمت عکس ها رو "فرشته" جون کشیده که ازش خیلی خیلی ممنونیم.

***

تبریکات تولدی که ارسال کردید در آرشیوی که تحت عنوان " به بهانه ی بیستمین لبخند" ساخته شده ثبت شده اند. مرسی از تمام دوستانی که باز هم مثل همیشه به ما اعتماد کردند و ما رو در احساسات زیباشون شریک دونستند.

پ.ن*: لازمه ی داشتن یک وبلاگ موفق داشتن رفیقانی است که تحت نام رقیب هم فعالیت میکنند و باعث میشوند که انگیزه برای بهتر شدن همیشه وجود داشته باشه٬ یکی از وبلاگ های خیلی خوب که جزو دوستان نزدیک ما هم هستند در آپدیت ویژه ی تولد محسن متنی نوشتند بسیار دلنشین که ارزش چندین بار خوندن رو داره٬ دعوتتون میکنیم حتما سری به وبلاگ آبی تر - دریا و دوستان ۵ تائی خوبمون بزنید و آپدیتشون رو مطالعه کنید.


نگارش در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط تبسم و پارمیدا |

تبریکات تولد

منصوره مشیری:

فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام بهار
عطر سنگین اقاقی های سپید

فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام تابستان
عطش عرق کرده ی درختان گیلاس

فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام پاییز
اندوه شاخه های زرد بید

فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام زمستان
برفی ترین خواستگاه آرزوهای سرما خورده

فصلی را با نام" تو" آغاز می کنم که خود فصلی دیگری
واینک من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن
پسر چشم آسمانی تولد زیبا و بهاریت مبارک باد.

سابرینا:

دلتنگي هايم را با كدام قايق خيالي روانه ي دل درياييت كنم تا بداني كه دلتنگتم!؟
محسن عزيز تولدت مبارك


مهلا اردشیری:

به دنیایی همه رو با یه چوب میرونن خوش آمدی،به دنیایی که به احساسات پاک آدما اهمیت نمیدن خوش آمدی،به دنیایی که باید گرگ باشی،نامرد باشی،سیاست داشته باشی خوش آمدی.تو دنیا ما هیچکس به فکر کسی نیس با این حال بازم میخوای بیای؟بیای که نامردی کنی که کسی بهت نامردی نکنه؟بیا خوش آمدی ولی خوب بیا....خوب بیا....تولدت مبارک.

سیمین:

عزیترینم سلام:

تو همانند ستاره درخشانی هستی که خداوند از آسمان به زمین فرستاده تا دل

های ما را روشن کنی.بیستمین بهار زندگیت مبارک.

مهناز:

عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست نا خرده به جا میمانند.

تولدت مبارک.

فرشته:

Birthdays
Birthdays are really special days
for looking back upon the year,
remembering all the good times you´ve had
and all the changes and experiences
wich the year has brought...
...They´re also good days
for taking time out just for you and to appreciate
what a special person you are
and just how much
you mean to others
Happy Birthday

نسیم:

تقدیم به بهترین پسر روی زمین
محسن افشانی
هفت تا آسمون پراز گلای یاس ومیخک باصدتادریا پراز عشق واشتیاق وپولک یه قلب عاشق بایه حس بیقراروکوچک فقط میخواد بهت بگه
محسن جان تولدت مبارک
قربانت نسیم
Nasim.blogsky.com
تولدت مبارک امید زندگیم

شادی:

اسمان با وسعتش تقدیم تو .رقص ماهی های دریا مال تو .هرچه دارم مال تو .اصلا مهربان .زندگیم امروز وفردا مال تو .تولدت مبارک

مریم:

هفت تا اسمون پراز گلای یاس ومریم با صدتا دریا پراز عشق واشتیاق وپولک یه قلب عاشق با یه حس بی قراروکوچک فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک

هستی:1388

شاخه گل سرخ به سویت فرستاده وبرتک تک گلبرگ های ان می نویسم عزیزم تولدت مبارک

بهناز:

الذی خلقک فسواک فعدلک فی ای صوره منشا رکبک......

آن خدایی که تو را از عدم به وجود آورد
و به صورتی تمام و کمال بیاریست و به
اعتدال و تناسب قوا برگزید و حال آنکه
به هر صورتی جز این صورت زیبا که
خواستی خلق توانستی کرد.......

بهار که می آید چشمهای آفتابی ات بر جان ثانیه ها میتابد وتو
مرا یاد عشق می اندازی
عشقی که تمام مرا از یادم برد......
حال من مانده ام و استشمام شکوفه های بهاری
و تجسم حضور سبزت
تو . . . تعبیر رویایی هستی که دیروزهای مبهم و پاییزی
برای فردای رشن نووانی ما دیده بود.....
پس سلام بر امروز...
سلام بر بهار و بهاری ترین روز تاریخ . . . تولدت مبارک.

سعیده:

سلام.محسن جان
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی.
20سال پیش خدا تو اولین ماه بهاری یه پسری که یه تیکه از آسمونو تو چشاش گذاشته بود متولد کرد.
تو یه خانواده ای متولد شد که یه پدر و مادر مهربون داشت و یه خواهر کوچولوی 5ساله.
حالا 20سال از اون روز میگذره.
باورت میشه 19 سال از زندگیتو گذرندی و حالا داری وارد 20 سالگی میشی؟
امیدوارم تو این 19سال از لحظه لحظه ی زندگیت لذت برده باشی.
تو مثل آدمایی نیستی که یه روزی به دنیا اودند و رفتند وهیچ نشونی از خودشون باقی نگذاشتند.
حالا همه تو رو به عنوان یه هنرمند میشناسند و خواهند شناخت.
خیلی حرف زدم.میخواستم بگم:
تولدت مبارک.
امیدوارم قدر خودتو بدونی اما مغرور نشی
طرفدار همیشگی تو
سعیده

پانیذ:

همیشه حرفایی که با خدا میزنیم قشنگ ترین و خالصانه ترین حرفان

حرف هایی که ساده و بی ریا و بدون بزرگ نمایی و بال و پر دادن زده میشن و از

اعماق وجود بیرون میان

حرف هایی که با فریاد بی صدا نزد خدا میفرستیم

زبونی پر از صداقت و پاکی

نرم و دوست داشتنی

بدون جمله بندی و کلاس گذاشتن

هیچ وقت واسه خدا شعر نمینویسیم

هیچ وقت برای حرف زدن با خدا حرف هامون رو قلمبه و گنده تر از دهنمون نمیکنیم

هیچ وقت برای گفتن یه چیزی به خدا تو مجلات و کتاب ها و بین آشنا ها دنبال جمله

ی قشنگ نمیگردیم

شاید همین چیزاست که این کلام رو قشنگ و شنیدنی میکنه

اگه از پشت در شنیده بشه اشک روی گونه جاری میکنه

چون خالصانست

پس با همون زبون که بی ریا و سادست

صادقانه و خالصانست

با همون زبون که با خدای مهربونم حرف میزنم و اعتقاد دارم چه خوبه حرف هامون رو با

همون لحن بزنیم

تریح میدم با همون زبون تولد محسن عزیز رو تبریک بگم

پس بی هیچ چیزی،ساده و کوچیک و کوتاه میگم:

محسن جان تولدت مبارک.

هما:

سلام متولد فصل تازه از راه رسيده و روزهاي پولك و شكوفه و سفره ي هفت سين.
با به دنيا آمدنت بهار را خجالت دادي ,فروردين را سرسبز وپر از شكوفه و سر افراز اين سر سبزي ها كردي,بقيه ي روزهاي سال حسرت روز تولد تو را ميخورند.امسال هم كه منت سر سه شنبه گذاشتي تا چهارشنبه حسرت به دل بماند.با به دنيا آمدنت يك دنيا لبخند را به ما هديه دادي تا در بهاري كه مي آيد حسرت لبخند را بخوريم .تمام سرزمين آرزوها و روياها بهانه ي تولد تو را ميگرند تا زمين را يك پارچه فرشي از شكوفه و شادي و شعف كنند.
كاش بومي داشتم سفيد تا قشنگ ترين لحظه ها ,رنگارنگترين گل هاي فصل تازه,شكوفه هاي صورتي سلام بهار ,گل هاي شمع داني و جاي خاليت را روي آن جعل ميكردم!
كاش ميتوانستم آرزو هايم را با پرستوي عشق در نامه اي برايت بفرستم تا هنگام خاموش كردن شمع تولدت بيادت بياورم ,مهربان,اين هارا نيز آرزو كن.چه پرستويي بهتر از اين وبلاگ پس مينويسم آرزويم اين است ,هميشه بهار,:روح مهربانت مهربان بماند,درهاي بسته ي زندگي ات باز شود ,وفايت را قدر بداني,خنده هاي ارغواني ايت باز هم مهمان لب هايت ودل خوشي هاي دل هاي تنگ ما باشد .خوشيت ناتمام ,دلت از غم فارغ و شادي عشق هميشه همرايت.
آرزويم اين است در شبي كه آرزويش را داري يا صبحي كه انتظارش را ميكشي هر چه دوست داري را داشته باشي و از همه مهم تر ياد اوي هميشگي با تو باشد و اوي هميشگي تو را در آغوش بي كران خود حفظ كند!!
آرزوهايم براي محسن افشاني بيش از اين ها بود و من را كم تر از آنچه فكر كني براي نوشتن از كسي كه اين روزها بيش تر از هر روز جاي خالي اش را در خانه هايمان احساس ميكنيم...
در زود گذر ترين ,ناب ترين ثانيه و لحظه هاي سال آرزوهايم را برايش ,آرزو ميكنم
نا مه ام را به اميد و آرزوي اينكه تمام قله هاي سر سبز شور و شوق و موفقيت را فتح كند و ما را از ياد نبرد تمام ميكنم تا باز هم براي سرافرازيش , وفاداريش جشني بگيريم دوباره!!
آينه اي برابر آينه ات ميگذارم تا از تو ابديتي بسازم....تولدت مبارك مجري رنگها .رويا ها.عطرها.سلام ها.گل ها.عشق ها و دلتنگي هاي اين روزها.تولدت مبارك.

سمانه:

داداش عسیسم،19 سال پیش که خدا داشت تورو با چشمای مثل دریا ی آبی بدرقه میکرد،هیچکسی نمیدونست که توی یکی از بهار های قشنگت میشی شکوفه ی بهاریه همه ی طرفدارات.حالا داری وارد 20 امین بهار زندگیت میشی.درست توی فصل بهار.ایشالا که 1000 امین بهار تولدت رو جشن بگیریم.اینو بدون همیشه به یادتم.برات دعا میکنم.دوووست دارم.به امید موفقیت های روز افزونت مهربونم.

زکیه:

اقای افشانی تولدتون مبارک شما بی نظیرید امیدوارم قدر خودتان را بدانید من یکی از هواداران پرو پاقرص شما هستم امیدوارم همیشه موفق باشید.

ایناز:

محسن عزیزم زیباترین روزی است که جهان وجود پر مهرت را حس کرد کدامین شاخه گل زیبا را به خاطر تولدت تقدیمت کنم که وجود نازنینت عطر تمام گل هاست
تولدت مبارک محسن عزیزم

مریم:

تقدیم به بهترین شاهکار آفریدگار وزیباترین بهانه ی زندگی
محسن جان با1368 شاخه گل مریم در سبدی مزین به حریری 11 رنگ تولدت رو بهت تبریک می گم.
تولدت مبارک

مهناز:

همیشه برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا خواهم کرد.
((تولدت مبارک))

آتنا

:20 مین سالگرد پیوستنت به ستارگان آسمانی,مبارک.محسن عزیز.

سارا.م:

منت سر تقویم ها گذاشتی,بهار را خجالت دادی,فروردین را سرافراز کردی,روز11فروردین راشرمنده خودت کردی و بقیه’ روزهای سال را حسرت به دل گذاشتی چه اقبالی داشت فصلی که تحویلش گرفتی و پانهادن به زندگی را به شکوفه ها ی بهار دادی عسیسم تولدت مبارک

یاسمن:

سلام فرشته ی فروردینی فرا رسیدن بیستمین بهار عمرت مبارک

نیلوفر:

یازدهمین روز بهار را به مناسبت شکفتن شکوفه ی زیبای باغ هستی به بهترین رهزن قلب ها تبریک گفته واین روز را تا ابدالدهر به پاس وجود پر نعمتش جشن خواهیم گرفت .

غزل:

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك....
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك.....
يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك....
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك....
(محسن جوووونم عاااااشقتم تولدت مباااااااررک)

محسا (محسن):

وقتی به دنیا اومدی و گریه کردی آسمون با اشکات آبی تر شد
قاصدک ها به دنیا اومدن تورو باد خبر دادن
باد خبرو به گل داد
گل خبرو به زنبور داد
زنبور خبره رو با عسلی که تو دستش بود قاطی کرد
و ریخت ر مردم مردم هم شیرینی به دنیا اومدن تورو خوردن
این شعر تقدیم میکنم به داداش گلم یا گلمون آق محسن گل گلاب
تولدت پیشاپیش مبارک

136۸گل رز
1آسمان آبی پر ستاره
11سبد گل آفتاب گردان
بارو میباره تابیادو تولد داداش گلمونو خبر بده
پس بریم جلو پنجره تا خبر تو دلش سنگینی نکنه و روی شیشه پنجره سر نخوره

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ فروردین مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
داش محسن تولدت مبارک

کیانا:

از خواب که بر می خیزی، بی درنگ، با نگاهی پرسشگر، به اطراف می نگری. می گردی دنبال تازگی، طراوت، و نوشدن! همه چیز اما بوی تکرار می دهد. همان آفتاب، همان آسمان و همان جریان هرروز زندگی! تو اما احساس متفاوتی در درون داری. درونت، آتشفشانی است که اگرمجال فوران یابد، گداخته می شوی. تو، آکنده ای ازتلاطم. امروز، تو، بیست سال است که پاییز را به تماشا نشسته ای، زیر باران راه رفته ای، دریا را خیره نگریسته ای، با شبنم نشسته بر تن برگها حرف زده ای و گه گاه، اتفاقی، هیجان عاشقی را تجربه کرده ای. گریسته ای. خندیده ای. و لذت گریه ای که درعمق خنده نهفته است را فهمیده ای! برای آنها که دوستشان داشتی و رفته اند، سنگینی اندوه را حس کرده ای، و با آنها که آمده اند و دوستشان داری، سبکی نشاط را یافته ای!
تولد ت، امروز، بیش از آنکه بهانه ای برای شاد بودن باشد، تلنگوری است که دلتنگی هایت را از خواب بیدار می کند و تو را با احساسی نوستالژیک، تنها می گذارد. دلتنگی برای خانواده، و دوستانی که در کنارشان نیستی. اما دلتنگی ژرفی که درتوست، برای آنها نیست. تو دلتنگی برای کودکی! برای تمام آن احساس های وصف ناپذیر و بکر: برای خنده های کودکانه، که دغدغه ای بر آنها نمی نشیند. برای دوستی های کودکانه، که چون آینه، شفاف است و پاک. برای لذت بردن ازچیزهای ساده و کوچک، از هر چیز: ترس بالارفتن از تیر برق هنگام بازی قایم باشک، یا هیجان زدن زنگ خانه ای و فرار پی آن. اضطراب بالا رفتن از دیوار همسایه برای چیدن انگورهایی که هنوز غوره اند!، یا شیطنت پاشیدن آب به روی یک رهگذراز بالای یک پنجره! به هر بهانه ای شاد بودن! تو انگاردلت نمی خواهد که هیچ وقت مثل آدم بزرگ ها باشی. آدم هایی که سخت خوشحال می شوند، و برای دوست داشتن، به دنبال دلیلند. آدمهایی اهل معامله! نگاهی که به خودت می اندازی، اما، نیک می دانی که یکی از همان هایی.
امروز شاید بتوانی هدیه ای به خودت بدهی: کودکیت را. کنکاشی کن دلت را. آری، احساس های پررنگ کودکانه را مجال ده تا دغدغه های آدم بزرگ هایت را بروبد. بارهایت را زمین بگذار و کودکانه، پرواز را تجربه کن!
کودکیت مبارک!
محسن عزیزم تولدت مبارک.

پرنیان:

نمیدونم چی بگم
از حاشیه پردازی هم متنفرم
پس یه راست میرم سر اصل مطلب:
×××محسن تولدت مبارک×××

نیایش:تولدت مبارک.

الناز:

محسن عزیزم آرزو هایت را یکی یکی بشمار . خدا را به پاکی آرزو هایت قسم میدهم

در تمامی سال های عمرت بهترین باشی و بهترین هارا داشته باشی.

تولدت را از صمیم قلب تبریک میگویم ای غریبه ی آشنا.

به دریا بزن قایقت میشوم حقیرم ولی لایقت میشوم من عاشقی را بلد نیستم تو

یادم بده عاشقت میشوم.

مریم - ۶۵:

محسن افشانی عزیز...داداش کوچولوی من (میگم کوچولو چون ازت 3-4 سالی بزرگترم)...
...::تولدت مبارک::..
ایشالا همیشه ی همیشه موفق باشی.خیلی طرفدارتم.

غزل و سپیده:

تولدتولدتولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی داداشی بقیه شو خودت بیا....
عزیزم تولدت را عاشقانه تبریک می گوییم امیدواریم درتمام مراحل زندگیت موفق باشی
دوستت داریم داداشی گل .الهی پیش مرگت بشیم

رها:

باور کن ماه هاست زیبا ترین جملات را برای امروز کنار می گذارم اما همه ی جملات فرار کرده اند همین طور بی وزن و بی هوا امدم بگویم عزیزم تولدت مبارک

ریحانه:

محسن جان تبریک مرا با زیبایی ومهربانی بی حدت پذیرا باش تولدت مبارک.

مارال.ام.اس.اچ:

سلاممممممممم داداش محسن عزیز تولد تولد تولدت مبااااااااااااااارک مبارک مبارک تولدت مبارک انشالا 100 ساله شی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق و موید باشی و به همه ی همه ی ارزوهات برسییییی و سایه ی پدر و مادرت روی سرت باشه دوسسست دارم

ان شرلی:

یاد تودر ذهنم .عشق تو درقلبم وعطر مهربانیت در وجودم جاریست 11فروردین سال روز تولدت را باهزاران شاخه گل رز تبریک میگویم.

ژاله:

سلام محسن جان .
تولدت مبارک. امیدوارم سال های سال سایه ی پدرو مادرت بالای سرت باشد .
happy birthday 2 u
i love u my dear

مریم:ت

قدیم به بهترین شاهکار آفریدگارم و زیباترین بهانه زندگی
محسن جان میلاد تو تبسم همه ی خوبی هاست با 1368 شاخه گل مریم در سبدی مزین به حریری 11 رنگ تولدت رو به تو تک ستاره ی زندگی تبریک می گم
محسن جان بیستمین بهار زندگی ات مبارک

یلدا:

تبریک تولد داش محسن عزیز
سلام خدمت داداش محسن گلم چطوری عزیز؟ اومدم که شکفتن دوباره ی تو رو در باغ زیبای زندگی تبریک بگم و ارزوی سلامتی و خوشبختی در تمام مراحل زندگی از ته دلم از خدای مهربون بخوام ایشالا که 700000000000000000 ساله بشی و زیر سایه ی پدر و مادر گرامیت خوش باشی و از وجود گرمشون لذت ببری دیگه سرتو درد نمیارم قربونت بای بای بوس بوس

ملیکا:

محسن جون با تولدت منت بر سر تقویم گزاشتی و بهار رو خجالت دادی فروردین رو سر افراز کردی و عدد11 رو شرمنده کردی
تولدت مبارک

سیمین:

من سال 87رو می پرستم,
چون تورو و عشق تورو از خدای خودم هدیه گرفتم,
با تمام وجودم تولدت رو تبریک میگم,
اما هرچند که بهار بدون تو و بدون اون سلام های بهاری تومزه ای نداره.....!!!
تولدت مبارک بهترین و شیرین ترین داداش دنیا

نارنجی:

هزاران هزار تبریک به خاطر بیستمین بهار زندگیت !
با آرزوی موفقیت لحظه به لحظه !

حنانه:

شعرا كه قابل نداره اما همش واسه خودت/فقط نوشتم اینارو به خاطر تولدت
نگات قشنگه ولیكن یكم عجیب و مبهمه/ من از كجا شروع كنم دوست دارم یه عالمه
منو گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر/ نمی‌دونم شاید سفر برای دردات مرهمه
تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه /من چجوری واست بگم ؟ بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن كه كنی واسه تو فرقی نداره /اما به جون اون چشات مرگ گلهای مریمه
آخرشم دِق می‌كنم تا منو دوست داشته باشی/مُردن كه از عاشقیه یكدفه نیست كه كم كمه
من نمی‌دونم تو چرا اینجور نگاهم می‌كنی/زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خَمه
می‌پرسم از چشمای تو ممكنه اینجا بمونی/می‌خندی و جواب میدی رفتن من مُسلمه
بُرو ، بُرو به خاطر خودت اما به من یه قول بده/ هرجای دنیا كه بری دیگه نشو مال همه
رسم كه لحظه سفر یادگاری به هم میدن /قشنگترین هدیه تو، تو قلب من یه مشت غمه
شاید اینو بهم دادی كه همیشه با من باشه/ حق با توِ ، تو راست میگی غمت همیشه پیشمه
دیدی گلها شب كه میشه اشكاشونو رو میكنن /یادت باشه چشم من هم همیشه غرق شبنمه
تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی/ اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه
چشمای روشنت یكم كاشكی هوای منو داشت/تنها توقُعم فقط یه بار جواب ناممه

فاطمه- سایه:

شما می خواستید آنتن مردمو بترکونید ولی قاب قلب منو ترکوندی البته چارش یه چسب نواریه که تکه ها رو بهم بچسبونم ولی هر کاری کردم درس نشد
اشکل نداره امیدوارم خوش بخ بشی و آرزو دارم وقتی رگم دوباره بخاطرت پاره شد و از این دنیا کوچ کردم از خاک من یه گل رز سفید روییده بشه که فقط به دست تو برسه
قشنگ ترین آرزو ها رو برای 20 سالگیتون از خداوند خواستارم
فاطمه - سایه

مرجان:

امروز تمام ستاره های آسمان مهمان جشن تو هستند زیرا که فرشته ای از آسمان آمده تا طعم خوش آسمانی بودن را به ما بچشاند.عزیزم سالگرد حضورت در میان زمینی ها را بهت تبریک می گویم.من برای روز تولدت ده شاخه گل میخرم.نه شاخه گل طبیعی و یک شاخه گل مصنوعی و روی آن شاخه گل مصنوعی مینویسم تا پر پر شدن این گل دوست دارم .
امیدوارم هزار ساله بشی و سایه ی پدرت و مادرت همیشه بالای سرت باشد و آن چنان در دریای خوشبختی غرق شوی که هیچ راه نجاتی پیدا نکنی.

پریچهر:

فوتم کن

  • تو از بهارهاي دور امده بودي ومن انتهاي يخبندان اشكهاي سردم را
    روي شكوفه هاي پيرهنت بغض مي كردم
    وبغضها يكي يكي روي كوير خنده هاي نابت دود مي شد...
    سراسر سبز شده بودم ... سراسر پيراهنت...
    وتو امتحانهاي خرداد زندگي را بهانه كردي و مرا در صحنه هاي سخت زندگي
    با سراسر كتابهاي نخوانده وكوله پشتي اي كه پر از ترديد زيستن بود جا گذاشتي...
    من مانده ام و بهاري كه تعبير روياي پاييزي است كه
    رويايش فراموشي گامهاي تو از ذهن جاده ها بود
    حالا چه فرق مي كند قد مي كشي مي روي تا اوج
    ومن اين پايين شمع تولدت را روي ترديد نوزده يا بيست سالگي مي افروزم
    فوتش كن
    تا تمامم كني.

گلپر:

تولدت مبارک خوش اومدی ستاره
هرچند که از راه دور هیچ فایده ای نداره
تو این روز طلایی نگو کمی غم داری
بدون که دیوونه ای به اسم گلپر داری
خدا تو این روز خوب تورو به ما هدیه داد
همه مثل هم بودن فرشته شو فرستاد
اول روز اومدی تابیدی جای خورشید
خدا گناهامون رو به خاطر تو بخشید
یک سبد عشق اوردی از اسمونای دور
چه اسمی روت گذاشتن پر از شکوه و غرور
زاده فصل بهار ساکت ولی بی قرار
که خیلی زود رسیده به قله افتخار
دلم میخواد بدونی تو این همه ستاره
هیچ کسی قد گلپر نگات رو دوس نداره
تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره
هر چند که از راه دور هیچ فایده ای نداره

محسن عسیسم تولدت مبارک.امیدوارم هر روز شاهد پیشرفت های موفقیت امیزت باشیم.دوستت دارم.
از طرف طرفدار بیقرارت.

م.م از دوبی:

سلام...فقط تو یک جمله میتونم بگم تولدش مبارک ...چیز دیگه ای ندارم بگم...شاد باشه...

آلاله:

هر چي گشتم جمله اي در شان تو پيدا نکردم پس ساده ميگم:دوووووووست دارم تولدت مبارک

آیدا:

هيچي به ذهنم نميرسه فقط ميگم تولدت مبارك..............
happy birthday mohsen

سعیده:

یه آسمون گل های یاس و میخك
یه دریا عشق و اشتیاق و پولك
یه حس عاشق و یه قلب بی قرار كوچك
فقط میخاد بهت بگه عیدت مبارك.

سحر:

" ۱۱فروردین 1368...یه روز بهاری...خدا میدونه چه موقع...؟؟یه پسرکوچولو توی یه خانواده به دنیا اومد...
وقتی چشم باز کرد همه دیدن چشماش آبیه...! شاید کسی اون لحظه نمی دونست که این آبی چه وسعتی پیدا میکنه وقتی 19 ساله شد...
و باز امروز...
11 فروردین 88 این چشم آبی کوچولوی ما،پسر کوچولوی مهربون فصل بهار 20 ساله میشه...
داداش محسن تولدت مبارک...! "

مریم:

تقدیم به بهترین شاهکار آفریدگارم و زیباترین بهانه زندگی
محسن جان میلاد تو تبسم همه ی خوبی هاست با 1368 شاخه گل مریم در سبدی مزین به حریری 11 رنگ تولدت رو به تو تک ستاره ی زندگی تبریک می گم
محسن جان بیستمین بهار زندگی ات مبارک.



شادی:

چند روزه که میخوام تولدت رو بهت تبریک بگم....دلم میخواد بهترین تبریک دنیا رو برات بنویسم.... اما هر چی با کلمات بازی میکنم نمیتونم.....چند ماهه که بهترین جملات رو برات کنار می زارم اما همین که میخوام بنویسمشون نمیتونم.....انگار همشون فرار کردن و هیچی تو ذهنم نیست......حالا همین طوری بی وزن و هوا اومدم بگم :محسن عزیز تولدت مبارک

امیدوارم 100 سال بعد در چنین روزی كنارت كلی نوه نتیجه باشه و شمعای كیك120 سالگیت رو فوت كنی و هیچی از كیكم به خودت نرسه(شوخی بود هاااااان)
و همین طور بهت میگم ان شاالله سایه ی پدر و مادرت همیشه بالای سرت باشه
امروز خورشید درخشان‌تر است
و آسمان آبی‌تر
نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد
و پرنده آواز جدید می‌سراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربان‌ترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربان‌ترین
روزهای زندگی ات هر روز گوارا باد
میلادت مبارک

ریحانه:

11 فروردین روزیه که کسی به دنیا اومد که سرنوشت خیلی ها رو عوض کرد و تغییر داد
پسری که از جنس ما بود
یه پسر اریایی اصل
یه نوجوون اصل
و یه پسر به تمام عیار
منم تو این روز قشنگ و زیبا می خوام بهش بگم که
اگه ماهی شنا کردن و پرنده پرواز کردن رو فراموش کرد منم تو رو فراموش می کنم
و
با یه سبد گلای یاس و میخک
یه حس بی قرار و کوچک
می خوام بهت بگم تولدت مبارک
تولدت مبارک.

دختری ۱۵ ساله:

سلام
محسن افشانی خودتی؟
نه،فکر نمیکنم!خودتی که اینقدر راحت عوض شدی!خودتی که هنوز با اون دل وقلب پاکت گفتی میرم ولی برمیگردم؟نه تو نیستی.
روز اول داشتی میدویدی و میگفتی این روزا حال و هوات بهاریه نوجوون فصله بی قراریه...پس کجایی؟نوجوون بی قرار کجایی پسر؟
رفتی این طوری برگردی؟عوضت کردن نه بهتره بگم عوض شدی...
بابا ما خودتو میخوایم همونطور رک بی پروا اگه تو هم بخوای شبیه اونا بشی دیگه فرقی نداری که...پسر خودت باش
خودت رو درگیر این حاشیه ها نکن روز اول اونجوری که بودی اومدی جلو دوربین و موفق شدی پس همونجوری هم بمون.
البته فکر کنم خودت هم به عوض شدنت پی بردی اخه خودتم دلت واسه خودت تنگ شده خودتم دلت هوای کیوان رو کرده اره خودتم.
خودت باش پسر خودت
راستی کیارو فراموش کردی ولی هنوز به یادتن؟
یه خلوط کوتاه با خودت بکن شاید یادت بیاد...اخه مگه میشه فراموشت کرد؟ولی تو اسون فراموش کردی...به خودت بیا
تولدت رو تبریک میگم اما دوبار
یه بار برای ظهورت تو دل ما یه بار برای تولد واقعیت همون هدیه ای که خانوادت تقدیم جامعه کردن.

رضوان:

آقا محسن سلام
تولد مبارک.امیدوارم زندگی پر بار و قشنگی داشته باشی.و از تک تک لحظه هاش لذت ببری...
راستی امیدوارم کارت و اون هدیه ی کوچیک. تابستون به دستت رسیده باشه...

کادوی تولد هم یه همستر گیرت بیاد...البته اگه تا حالا نخریده باشی...
با آرزوی بهترین ها...
موفق باشی...
بای.

مینا:

سلام محسن عزیزم
خوشحالم که برای اولین بار منم یکی از اونایی میشم که تولدتو تبریک می گن
من مینام مثه خیلی های دیگه از 24 ساعت روز 23 ساعت به فکر توام حالا ازت یه خواهش دارم : لطفا موقعی که می خوای شمع 20 سالگیتو فوت کنی برام دعا کن
و بازم میگم:"تولد مبارک.

افروز:

می نویسم برای کسی که خاطرات زیادی در تک تک لحظات با او داشتم...
گاهی باورم نمیشود...این همان است که در خلوت برایش از اعماق قلبم گریه میکردم....
به یاد اشکهایم می نویسم...
سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد ،به ان محراب پاکش ارزو کردم برایت خوب دیدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را ، بی غرور...
می دانم که حتی اگر اسمان هم از تو بخواهد،غرورت را کنار نمیگذاری...
پسر خیابان های فروردین تولدت مبارک

روشنک$$:

واسه تولد تو دست خالیم عزیزم

چیزی جز گریه ندارم که اونم به پات می ریزم

واسه تولد تو من چی دارم

که مثل دور و بری ها واسه تو هدیه بیارم

اون طرف هزار تا سایه روی دیوار نشسته

اما اینور یه نفر از خجالت چشماشو بسته

خوش به حال هر چی چشمه که داره تو رو می بینه

خوش به حال هر هدیه ای که تو دست تو می شینه

تولدتان مبارک.

مهشید.م:

محسن عزیزم بیستمین بهار زندگیت که مصادف با بهار طبیعت است مبارک باد.
امیدوارم در روز میلادت به محال ترین و بزرگترین ارزویی که در قلب بهاریت داری برسی.
و در اخر هدیه من به تو محسن نازنین:
نازنینم چه دعا بهتر از این گریه ات از سرشوق خنده ات از ته دل نبود هیچ غروبت غمگین.

روشنک:

سلام خوبی امیدوارم که همیشه موفق باشی
تولدت مبارک .
با امید به این که سالیان سال در کنار خانواده باشی با تندرستی
از صمیم قلب تولدت مبارک
روز تولدت به یادتم بیادم باش

آوا:

یازده فروردین تولد بهترین پسر دنیا که طرفداراش اگه آلزایمر هم داشته باشن تولدش رو فراموش نمیکنن و هنوز هم که هنوزه محسن افشانی رو به همه مجری ها و بازیگرای خوب ترجیح میدن(که البته حق هم دارن)مبارک!به امید دیدن تولد 200 سالگیش هستیم!(البته اگه خدا به ما لطف کنه و اون روز رو ببینیم!)

یه بنده خدا:

فتبارک الله احسن الخالقین ...
انسان تجلی گاه هنرمندی خداست و خلاصه همه خلقت ها و اتمام همه هستی ها.
اگر هستی در انسان خلاصه نشده بود خداوند پس از خلقت انسان به خود تبریک نمی گفت...

سپیده:

سلام اقا محسن خوبی؟اومدم تا 2 تا تبریک بهتون بگم:1) تبریک عید 2)تبریک بیستمین سالگرد تولدت.اومدم اینجا چون نویسنده هاش گفتند پیام تبریک هارو میخونی امیدوارم که بخونی. ساده و مختصر در چند جمله میگم محسن جان تولدت مبارک ان شاا... 10000000000000 سال عمر کنی و زیر سایه ی پدر و مادرت خوب و خوش زندگی کنی و همچنین ارزو میکنم که سال پربرکتی رو داشته باشی و مثل گذشته ستاره ی تلوزیون و سینما بشی( که هستی).من لحظه ی تحویل سال به یادت بودم و دعات کردم.ای کاش تو هم به یاد من باشی.و همچنین معذرت میخوام نمیتونم روز تولدت تو وبلاگم جشن بگیرم و اپ کنم.حتما قول میدم در اسرع وقت وقتی که از مسافرت برگشتم اپ کنم.موفق باشی .خدانگهدار.

پانیذ:

یازده فروردین سال 68

اومد به دنیا این پسر

پسر نگو بلا بگو

شیطون شیطونا بگو

خوشگل نگو

یه قرص ماه

صاف و زلال

عین بهار

تولدت مبارک.

رایحه:

برای محسنی که یگانست ولی یگانه نیست.
شقایق ها آن زمان که روییدی تبسم کردند.
شادمان از آمدن بهار و روییدن گلی به دنیا
آن زمان که شکفتی بهشت روی مادرت گشوده شد.
و فرشته ها آمدنت را تبریک گفتند.
سالروز شکفتن گل وجودت هزاران گل سرخ معطر را فرش قدمهایت می کنم و همراه با تبریک سال نو بیستمین بهار زندگیت را با قلبی در اشتیاق تو تبریک می گویم.
امید وارم هر سال و در این لحظات برایت پیام تبریک بفرستم تا بدانی قلبت متعلق به همه ی ماست.
به امید دیدارت خداحافظی نمی کنم.یا علی.

فائزه:

بنام دمنده روح زندگی
لحظه تولد زمان شکفته شدن برگ های نو بر روی شاخه های کهن زندگی است که در پایان بدی ها می افتد و خوبی ها می ماند و دوباره در بهار جوانه زده وشکفته می شود
شکوفا شو در بهار زندگی ات
تولدت مبارک.

راضیه:

این نه چشم است که تو داری به خدا زنجیر است هر که مست دیدار تو شد تا قیامت گیر است محسن جان سلام سال جدید از همه مهمتر تولدت را بهت تبریک می گم محسن جان من با بقیه دختر ها تفاوت دارم واین که من تو را به عنوان یک الگوی هنری می شناسم نه یک ................................................... بزرگترین ارزوی من تحصیل در رشته ی مورد علاقه ام یعنی بازیگری است به امید روزی که با هم همبازی شویم هدیه ای بهتر از این گل ها برات پیدا نکردم

سیمین ناصری:

میگن خدا به هر کس به اندازه دلش میده
پس ببین دل من چه قد بزرگه که خدا تورو بهش داده

بیست سالگی ات رو جشن میگیرم به امید محبوبیت,موفقیت,پیشرفت هرچه بیشتر تو یکتا برادرم

دوستت دارم

اما حیف که هدیه ات پیشم جا خواهد ماند...
به امید دیدنت.....

نرگس:

دلم برای نگاهت بهانه میگیرد
بمان بهانه من که بی تو بهار میمیرد.....

تولدت مبارک نازنینم

امیدوارم تا وقتی که هستی و هستیم خبر شادی ها و موفقیت هاتو بشنویم

از طرف خواهر کوچیکت با یه دنیا عشق ,با یه دل پر از محبت و دوستی,و با یه بغل پر از گلهای نرگس

شینا:

هنگامی که دست روزگار سنگین
وشب
بی آواز است
زمان عشق ورزیدن واعتماد است.
وچه سبک است دست روزگار
وچه پر آواز است شب
هنگامی که آدمی عشق می ورزد
وبه همگان اعتماد دارد.
تولدت مبارک مهربانم با آرزوی بهترین ها برای تو محسن عزیز

زهرا:

برای تو که قلبم را در گرو خود داری...
محسن جان ای که نگاه گرمت مرا اسیر خود کرده ولبخندت مرا محو خود
با تمام وجودم وبا تمام عشق و احساسم بیستمین بهار زندگیت را که با بهار طبیعت همراه شده را تبریک میگویم و بهترین بهترین ها را برایت ارزومندم.
حیف که مجال حرف دل گفتن نیست ومن جمله ی مناسبی
برای ابراز احساساتم نمی یابم . پس فقط ساده ولی عاشقانه و پر معنا می گویم ای نوای عاشقی من دوستت دارم.


نگارش در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط تبسم و پارمیدا |

نذار خاطره شی پسر...!

برای دوستی که وجودش یک دنیا سلام است٬ بدون خداحافظی!

سلام پسر فروردین٬ ترانه ی دلنشین اول سال... سلام خالق خاطرات شیرین فصل شکوفه ها...

داری روز به روز بزرگتر میشی و معروف تر٬ داری قد میکشی و میری قاطی همون بزرگترهایی که تو همون عصر های رنگین کمونی رنگ بهاری هم صدا با هم از نزدیک شدن به دنیاشون احساس شعف میکردیم٬ یادته چه قدر با هم خوندیم "داری کم کم تو خودت پیدا میشی٬ داری هم قد بزرگترا میشی؟!" اون روزها این جمله برامون از حد یک ترانه ی دوست داشتنی فراتر نمیرفت٬ باورش سخت بود که تو این قدر زود هم قد بزرگترها بشی و ما رو تو کوچه پس کوچه های خاطرات بهاری مون تنها بذاری.

امروز میخوایم باهات حرف بزنیم٬حرف هایی که خیلی وقته تو دلمون مونده و سنگینیش دیگه آزار دهنده شده٬امروز میخوایم از روزهای نقره ای رنگی شروع کنیم که خالقشون تو بودی و به روزهای کمی تیره رنگ برسیم که از بد روزگار باز هم تو برامون ثبتشون کردی...

قصه ی تولد وبلاگ رو خوندی؟ مرور خاطرات ما هم درست از همونجا شروع میشه٬ از یه روز خوش رنگ بهاری که فضای ذهن خیلی از نوجوونا رو "قشنگ" کرد...از قشنگ همون تعبیری رو داشته باش که سهراب برایش ساخته بود! مثل همه ی روزهای عسلی عمر٬ بهار ما هم سپری شد و سلام بهار تو هم تموم شد و ما دلخوش شدیم به بومی که سفید بود و همرنگ دل های زمستونی ما که کم کم بهار رو باور کرده بود!

ما تو رو به عنوان یک مجری شناختیم٬ شناختی که دوستش داشتیم و باور تغییرش برامون سخت بود٬ خیلی ها نمیتونستند بپذیرن که محسن شیطون و شیرین زبونی که در مقام اجرا همه رو به تحسین وا داشته حالا وارد یک دنیای دیگه بشه و پسوند "بازیگر" جایگزین اون "مجری" بشه که "ما" دوستش داشتیم و به خاطر همون هم دور هم جمع شدیم و اسم طرفدار رو٬ رو خودمون گذاشتیم.ولی تو بازیگر شدی و ما هم بی قدرت تر از اون بودیم که بگیم "پسر! تو بیشتر برای اجرا ساخته شدی!"

ترانه ی مادری با ارزش بود اما با آمدنش٬ یک ترانه ی تراژدیک غمناک هم شروع به سرودن کرد و اون دور شدن تو از فضای اجرا و بالطبع دل هایی بود که دوست داشتند همیشه "خود" واقعی ات رو ببینن نه پویا نظری که به قول خودت زمین تا آسمون باهات فرق داشت! نشون دادی که انعطاف پذیری٬ نشون دادی که تئاتری بودی و اساسا بازیگر...خیلی خوب بود ولی یه جاش ایراد داشت٬ با این ترانه خیلی زود و شتاب زده از دنیای شیرین نوجوونی و اون کودک درون فعال و پر نشاط فاصله گرفتی...باز هم آمدی کنار بوم سفید ولی چه کسی بود که حس نکنه از سر اجباره؟

و ما این مجری اجباری بودن رو دوست نداشتیم اما در عین حال تنها فرصتی بود که میشد باز هم "خودت" رو ببینیم هر چند روز به روز برامون غریبه تر میشدی٬ دلخوش بودیم به اینکه هنوزم داریم همون عصرهای خوش طعم بهاری رو مزه مزه میکنیم ولی.....

....ولی دیگه از اون محسن افشانی که با یه لباس صورتی راه راه و موهای ساده ای که هممون عاشقش بودیم خبری نبود٬ این محسن افشانی که تازگی ها میدیدیم چرا اینقدر تغییر پیدا کرده بود؟ چرا مدل موهایی که یه دنیا صداقت و لطافت و پاکی رو به چهره اش بخشیده بود به یکباره اینقدر عوض شد؟چرا کم کم داشت برامون غریبه میشد؟ چرا هر چه قدر که بیشتر نگاهت میکردیم بیشتر حس میکردیم ازمون دور شدی و داری به شدت این فاصله رو عمیق تر میکنی؟ باورش سخته که همه ی این تغییراتت فقط مدیون حضور در دنیای جدیدی باشه به نام بازیگری! ما هنوزم انتظار داشتیم وقتی مصاحبه ی جدیدی ازت به چاپ میرسه توش از بچه های پایین شهری که بهت کمک کردن یاد کنی نه اینکه در خط به خط مصاحبه از خودت تعریف کنی و بر خلاف اون چیزی که ما بهش عادت کرده بودیم خودت رو یک هنرمند تازه وارد از خود متشکر نشون بدی٬ مصاحبه هایی که زمان پخش ترانه ی مادری کردی رو دوست نداشتیم پسر!

سرمایه بزرگ هر هنرمندی طرفداراش هستن میدونی که؟! ما هم با همه ی کم و کاستی هایی که داریم ولی از همون روزهای اول حضورت تو این قاب جادویی هم قسم شدیم که پشتت بایستیم و باعث شیم افراد بیشتری باهات آشنا و به جمع ما اضافه بشن٬ در مقابل بی مهری هایی که بهت شد قاطعانه قد علم کردیم و به هیچ کس اجازه ندادیم در موردت منفی حرف بزنه و حتی فکر کنه! تو این دنیایی که بهش میگن دنیای مجازی و تو هم زیاد دوستش نداری برات چند تا کلبه ی کوچیک ساختیم و جلوی بقیه ی هم نسلانت که دارن فعالیت میکنن بزرگ و مطرح نگه ات داشتیم چون صمیمانه اعتقاد داشتیم لیاقتش رو داشتی و داری و....خواهی داشت! ما بی دریغ و بی توقع سفره ی محبتمون رو پیش روت گستراندیم و فقط در مقابل تمام این پایبندی ها چند انتظار کوچیک ازت داریم...گوش بده!

***

تو دنیای بی رحمی زندگی میکنیم٬ در روزگار ما دیگه کسی حرمتی برای اشک های پاک قائل نیست و احساسات آدم ها تبدیل به نا مفهوم ترین فعل ممکن شده٬ تجربه اش رو داری و میدونی کسانی که برای "محبوب" ساختن به میدون میان در نهایت تبدیل به بی محبت ترین ها میشن...دنیای آدم بزرگ هاست دیگه! همون دنیایی که برای ورود بهش دو پله رو یکی کردی و بهش رسیدی! بین این همه آدم آهنی که فقط اسم انسان احساساتی رو یدک میکشن سخت ترین کار ممکن نگه داری از قلب بهاریته٬ مواظبش باش٬ نذار به همین سادگی بازیچه ی دست دیگران بشه٬ نزار تو غبار مرور زمان رنگ های بهاریش رو به سیاه و سفیدی بزارن٬ نذار همرنگ جماعتی بشن که ما ازشون فراری هستیم.بذار تا آخرین روزی که هستی و هستیم این ایمان در دلمون محکم و پا برجا باقی بمونه که " تو شبیه هیچکس نیستی"

قلب هایی که لطافت شبنم ها رو یدک میکشن همه ی رسمیتشون به بطن وجودی نیست...بخش بزرگیش بر میگرده به ظاهر مالک اون قلب٬ خیلی ها یاد گرفتن که با دیدن ظاهر آدما در مورد ماهیت اصلی شون قضاوت کنن و ظاهر تو اون چیزی نیست که ما بتونیم با قطعیت ازش حمایت کنیم چون دیگه از جنس ما نیست... محسن افشانی با همون چتری های خوشگلی که رو پیشونیش جا خوش میکرد Baby Face میشد و دل همه رو میبرد٬ این مدل جدید تو رو از اون حس "قشنگ" دور میکنه...هر چند مطلقا انتخاب با خودته ولی اگر نظر ما هم یه جای کوچیک تو دلت داره باید بگیم که محسن افشانی با اون موها و چتری ها رو هیچ جوری نمیتونیم با این محسن جدید تطبیق بدیم...ما گزینه ی اول رو دوست داریم!

این دست و هورا کشیدن ها٬ این امضا گرفتن ها٬ این مزاحمت های تلفنی - که از نظر تو مزاحمته و از نظر تماس گیرنده رسیدن به یک رویای محال! - و این تحسین ها حالا حالاها قراره ادامه داشته باشه٬ خودت خواستی...تلاش برای بازیگر شدن در مصداق عینی تر تلاش برای شناخته شدن محسوب میشه و حالا که همه چیز دست به دست هم داده تا سال ۸۷ و سالهای بعدش به نام تو سند بخوره پس بهتر از این باش که هستی! این طرفدارانی که اکثر اوقات از دستشون شاکی هستی هیچی تو دلشون نیست به جز عشق...هر چند خیلی جاها دلشون رو شکستی ولی میبینی که هنوز هم ریشه های دلشون پا بر جاست و از بین نرفته! آستانه ی تحملت رو بالاتر ببر و باور کن روزی که یکی ازماها نباشه تو بدون شک کمبودش رو یه جوری٬ یه جایی و به یک شکلی احساس خواهی کرد...اگه دیوار نباشه پیچک به کجا بپیچه؟

گاهی وقتا همونقدر که ما اعصاب تو رو ریختیم به هم٬ تو هم - هرچند کوچیک و سطحی و زودگذر - دل ما رو شکستی٬ نمونه ی بارزش مصاحبه ات با همشهری جوان و غرور سنگین و غیر قابل تحملی که در سرتاسر مصاحبه موج میزد٬ ما هم در قابل پیش بینی ترین کار ممکن گارد گرفتیم و شروع کردیم به انتقاد کردن! امروز که دوباره به اون کامنت ها بر میگردیم میبینیم خیلی جاها بی منطق حرف زدیم و بی رحمانه قضاوت کردیم...برای اینکه گله ای تو دلامون باقی نمونه ازت میخوایم که اگه بابت اون کامنت ها رنجیده خاطر شدی به حرمت تمام آسمون هایی که بالای سرته ببخشی ما رو...! ما هم تمامی این حاشیه های اخیر رو ندیده میگیریم و چشم به فرداهایی میدوزیم که قراره خیلی به یادموندنی تر و دلچسب تر از گذشته ها بشه! انتقاد های ما رو همیشه با لحن دوستانه بخون و باور داشته باش که همه ی اینها به خاطر باشکوه تر شدن حضور توست و بس...

راستی یه چیز دیگه...این روزها با یک دنیا تردید مجبوریم قبول کنیم از بوم سفیدی که ماه ها در کنار هم رنگش زدیم٬ باهاش شوخی کردیم٬ سر به سرش گذاشتیم٬ ازت خواستیم که اسم های ما رو٬ روش با رنگ قرمز پرسپولیسی بنویسی و خیلی خاطره های شیرین دیگه جدا شدی...به همین سادگی رفتی؟ بی خداحافظ عزیزم؟! شاید هم تقصیری نداری٬ از تجربیات گذشته درس گرفتی و به این نتیجه ی تلخ رسیدی که بی سر و صدا رفتن بهتره٬ بهت حق میدیم ولی کاش این قانون نانوشته که ارزش دوست ها برای همدیگه برابره پیش تو هم قابلیت اجرا داشت٬ کاش میشد به حرمت تمام اون احساس های طلایی رنگی که لا به لای ایمیل ها برای بوم سفید - و در حقیقت تو - فرستاده میشد یه اطلاع کوچیک به ما میدادی و بعد بوم سفید رو خالی میذاشتی...

روزی که سلام بهار به اون شکل تموم شد فکر میکردیم توانایی این رو داریم که یک بهار مصنوعی رو این بوم سفید خلق کنیم٬ مشتاقانه رنگ ها رو به دست گرفتیم تا خوش رنگ ترین بوم دنیا رو کنار هم بسازیم ولی این بار هم نشد و باز هم ما موندیم و یک رویای کال! و حالا روی این بوم سفیدی که طرح رویایی اش هنوز نصفه و نیمه اس با همون رنگ قرمز همیشگی مینویسیم:... د ی د ا ر تو اگر....... بقیه اش رو خودت بهتر از همه ی ما بلدی!

بوم رنگارنگ دلمون رو عوض میکنیم...حالا دوباره یک بوم سفید داریم بدون حضور تو...سفید و خالی...درست مثل حقیقت تلخ نبود تو!

***

با تمام این حرف ها ما همچنان در کنارت هستیم٬ با همه ی دلتنگی ها و گلایه ها و...سه نقطه ای که خودت بهتر از هر کس دیگه ای میتونی مفهومش رو درک کنی٬ برای آینده ات نقشه های روشنی چیدیم و برای روز و شب هایی که در حال میگذرونی دعاگویان مثبت ترین ها رو آرزو میکنیم٬ از خدا میخواهیم مثل گذشته تو رو در آغوشش حفظ کنه و بهار دلت هیچوقت رنگ نبازه و خزان نشه. اینم همیشه یادت باشه که تو هر چه قدر هم که معروف بشی و در زمینه های مختلف بدرخشی باز هم برای ما مجری عصرهای بهاری باقی می مونی...همونی که عاشق بی غل و غشی و "سادگی" اش شده بودیم!همونی که بهمون ثابت کرده بود نظر وعقیده ما براش جایگاه ویژه ای داره٬ همونی که مستقیم و غیر مستقیم بارها بهمون گفته بود که دوستمون داره و همین باعث شده بود که ما محکم تر از گذشته در مقابل کسانی که خلاف این واقعیت رو میگفتند بایستیم...این بار هم ازت میخوایم بعد از اینکه حرفامون رو خوندی نتیجه اش رو به هر طریقی که فکر میکنی بهترینه بهمون نشون بدی٬ بذار این بار هم به این رویای صادق برسیم که ما و خواسته های ما برات با ارزش تر از اون چیزیه که زمستونی ها میخوان به ما بهاری ها القا کنند.

بخاطر خاطره هایت٬ خاطرت در خاطرم...خاطره انگیزترین خاطره هاست!
چه ۵ سال دیگه تنهامون بذاری و چه تصمیم بگیری ۵۰ بهار دیگه رو در کنار هم با خاطرات شیرین نوجوونی مون به پاییز گره بزنیم٬ تو تازه خواهی ماند در تکرار دلنشین احساسات ما...

در مقابل خاطرات خوبی که بهمون هدیه کردی هیچ چیز قابل توجهی نداریم که تقدیمت کنیم به جز همین حمایت های همیشگی که همینجا قول میدیم تا وقتی که هستی تداوم داشته باشه٬ به اضافه ی تمام شعر های عاشقانه ی تمام شاعران روزگار و یه دنیا آرزوی رنگارنگ که نهایت رویاهای هر آدمی روی این کره ی گرد و قلمبه میتونه باشه!مطمئن باش همیشه هستند کسانی غیر از خدا که با فاصله های دور و نزدیک، نگران زندگی تو و به دنبال خوشحالیت هستند.

سلام ما را به روزهای همیشه سبزت برسان!
روی خوش طعم غرورت را ببوس!
جای خالی تو هم به ما بلند بلند سلام میرساند!

***

نیمه ی غم انگیز ترین فصل سال٬ یک عصر دلگیر پاییزی با طعم باران و حال و هوایی که دیگر بهاری نیست!

از طرف دوستانی که شبیه طرح کمرنگ یک لبخند گمشده هستند میان خاطرات عطر آگین بهاری...

هرگز نمیگوییم خداحافظ ولی...خدا "تو" را حافظ!

*********

پ.ن۱: حرف های ما ناتمام تر از آن بود که این مجال کوچیک گنجایشش رو داشته باشه٬ نامه ی بالا از طرف ما و به نمایندگی از دل هایی که صمیمانه به ما اعتماد کردند و شدیم شریک دلتنگی هاشون خطاب به کسی که خاطرات مشترکمون رو مدیونش هستیم نوشته شد...دلنوشته های شما همونطور که قبلا هم قولش رو داده بودیم دست نخورده و بدون هیچ ویرایشی در یک آرشیو جدا قرار گرفت و اینجا ماندگار می ماند تا همیشه...

*دلنوشته های طرفداران*


پ.ن۲: باز هم باید بگیم که کپی برداری به هر شکلی ممنوعه؟ این آپدیت برای ما و خیلی های دیگه بسیار استثنائیست...پس اگر ذره ای با آداب انسانی آشنا هستید حتی یک نقطه از این پست به خصوص رو کپی نکنید.

پ.ن ۳: قرار بر این بود که دلنوشته های بچه ها در یک آرشیو جدا قرار بگیره...تا همین چند لحظه پیش بر طبق همین روال پیش میرفتیم اما دلنوشته ی "مهشاد" عزیز چیزی فراتر از این حرف ها بود! نمیدونم چرا هیچ جوری نتونستم از این نوشته صرف نظر کنم٬ برای همین این دلنوشته ی بی نظیر رو تو صفحه ی اول و کنار نامه ی اصلی میذارم...میتونید بهش به چشم یک مکمل قوی برای مطلب بالا نگاه کنید...کامل و دقیق بخونیدش...تک تک کلماتش ارزشمندند و لایق تحسین.

مهشاد جان

منم یکی از شماهام یکی از همون کسایی که واسه محسن حاضره هر کاری بکنه اما شاید مثل خیلی های شماها متفاوت تر از سایر طرفداراش . منم مثل خیلی از شماها یه خلوت کوچولو واسه خودم و محسن ساختم .... مثل خیلی از شماها به جای محسن می گم داداش محسن ... آره دوسش دارم به چشم یه خواهر ... دوسش دارم و براش همیشه دعا می کنم چون هیچ خواهری نیست که دوست داشته باشه داداشش براش مشکلی پیش بیاد و من همیشه همیشه آرزوی داشتن برادری رو داشتم و خوشحالم که اون رو پیدا کردم و تو خلوتم تنها دلیل زندگیم شده .....
محسنی که خودش نمی دونه و تو تک تک لحظه هام هست 7/8 ماهه واسم شده یه عادت که روزم رو باهاش سر کنم نمی شه و نشده که تو این چند ماهه حتی یک روز بهش فکر نکنم . واسم شده مثل نفس کشیدن. و این رو هیچ وقت خود واقعیش نمی فهمه که زندگی خیلی از آدما بوده و بی خبر تر از همه خود خودش.... نمی دونه چند نفر واسه ندیدنش دق می کنن و چند نفر واسه یه لحظه دیدنش خودشونو به هر دری میزنن ... داداش محسن یادته سیاوش تو جشن رمضان چی گفت؟ اون گفت من پسر اون مامان بابایی هستم که هر شب سریال ما رو می دیدن و داداش همه ی بچه هایی که ما رو می دیدن.... و تو هم ناخواسته اسیر این طوفانی......و هم اسیر این ازدحام. تو یک نفری و ما هزار ها هزار نفر .... تو ما رو نمی بینی و ما داریم همش رو تو رو می بینیم ...(البته تازگی ها همین اتفاق هم نمی افته )

داری کم کمک از ماهایی که به پای تو به این جا رسیدیم فاصله میگیری؟ تا حالا با خودت فکر کردی چرا ؟ ماها همون پسر پر انرژی روزهای سلام بهاری رو می خوایم همون کسی که خیلی ها نمی شناختنش و خودش٬ خودش و با مرور زمان بین دل های بی شیله پیله ی نوجوونایی مثل ماها جا کرد ما از این اتفاق خوشحال بودیم که کسی رو پیدا کردیم که فقط و فقط واسه خودمونه واسه ما و واسه خندوندن کسایی مثل ما داره انرژی میذاره .... ما هر جا رفتیم با خنده گفتیم این پسر هم نسل ماست . ما می خواستیم تو رو واسه خودمون نگه داریم اما تو فرار کردی و حالا دیگه اصلا نمی خوای قبول کنی که این منم همون کسی که هم نسل بچه های سلام بهاریِ گذشته بود ....ما ها هر جا رفتیم با افتخار ازت حرف زدیم و حالا این تویی که کسر شانت می شه واسه طرفدارهای واقعی ات اجرا کنی ؟ تو دیروز خیلی از ما ها بودی امروز خیلی از ماها هم هستی اما اینو بدون تا ابد فردای ماهم میمونی .... مگه خودت با بغض نگفتی؟ اما داری می ری داری میری مثل تمام اون کسایی میشی که از جنس دل های ما نیستن تو هم می خوای پشت همون نقاب قایم شی و دیگه ما نشناسیمت . رفتی که ته مونده تمام خاطرات سلام بهاری منم محو بشه ..... اما ازت خواهش می کنم نرو .... ما رو ماهایی که همه جا حتی قبل از معروف شدنت ازت حمایت کردیم رو فراموش نکن .بقیه رو ول کن محسن صدای مارو بشنو شاید این کمال خود خواهی باشه.!امااین آدما همون آدمایی نیستن که با کمال خونسردی دل تو رو شکستن ؟ همون آدمایی نیستن که می گفتن تا محسن از این استودیو بیرون نرفته من جاش نمی شینم و بعد یک پیام بازرگانی دیدیم با کمال بی رحمی میخ کوب شده سر جای تو. داری هم نشین همچین آدمایی می شی ،داری دل پاک و ساده ت و درست مثل اون ها می کنی . محسن روز آخر ماه محبوب به احسان گفتی طرفدارای من واسه خودم طرفدارای تو هم واسه خودت.چی کار داری می کنی؟ پس چرا داری ماها رو فراموش می کنی؟ مگه ماها هم میشه جا گذاشت .محسن واسه ما باش ...

همون طرفدارایی که همیشه ازشون حرف میزدی نه اون آدمایی که 2/3 روزه آدمو دور می زنن ماهایی که با گریه هات گریه کردیم و با خنده های شیرینت خندیدیم .ماتو رو با نقاب نمی خوایم تو رو همون طوری می خوایم که هستی .همون پسری که می شد ازش پاکی و صداقت و در مقابل شر و شیطون بودن و یاد گرفت.. داداشی تو این چند ماهه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم من از خود تو یاد گرفتم بهاری باشم و هیچ وقت به خودم مغرور نشم. هیچ وقت یادم نره کی بودم و کی شدم. اما حالا مثل اینکه ما برات باید توضیح بدیم که آخه چرا ماها ؟ با ماهم بعله آقا محسن ؟ تو از اول واسه ماها بودی و با کاری که احسان کرد تو یاد گرفتی مثل اون باشی اما چرا با ما؟ یادت نره از کجا شروع کردی محسن ما تو رو می خوایم نه یه محسن با نقابی که رو صورتش کشیده. ماهمون سلام های آلبالویی رو می خوایم با طعم بودنت باطعم خوشمزه ی دوباره جون گرفتنت نگو شرایط فرق کرده نگو من دیگه افتخار نمی دم نگو من بازیگرم نه مجری نگو من می خوام پیشرفت کنم تو واسه ما همون محسنی فقط یه کم معروف تر شدی نمی گم پیشرفت نکن در جا بزن چون خودم همیشه دارم واست دعا می کنم می گم ماها رو فراموش نکن میگم واسه ما لااقعل با همون دل پاک و ساده بمون ما تو رو می خوایم نه بودن های چند فرسخی تو که بوی دو رنگی اش همه جا بپیچه..مطمئن باش تو هر کاری بکنی تو دنیای مخروبه ی اون ها یه روزی توهم مثل خیلی های دیگه محو میشی این خاصیت دنیای اونهاست عسیس.اما تو می خوای از ماهم کناره گیری کنی مطمئن باش یه روزی از ذهن اون ها هم نا خواسته پاک می شی اما تا ابد فردای ما میمونی . نذار فرداهامون خراب بشه داداشی . تو رو قسمت می دم به همون پاکی و صداقتت. از ما ساده رد نشو ما فرداهامون رو با سهم نگاه تو گره زدیم با همین امید که دل من با دل تو خورد گره نکنه نار کنی باز کنی این دو گره. این هم خاصیت دنیای ماست عسیس
نازنینم چه دعا بهتر از این!! بقیه اش رو خودت بهتر از هر کسی بلدی ... یادته؟ اینم خودخودت به تک تکمون یاد دادی. و آخر به قول پارمیدا و تبسم خدا "تو" را حافظ.


نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |

دلنوشته ها...# 1

مطالب بر اساس اولویت ارسال درج شدند.اگر کسی مطلبی فرستاده و ما اینجا نذاشتیم برامون دوباره ارسال کنه.

بهناز جان

آنگاه که نمیخندی تمام مرا غروب میکنی سلام رئیس . . . زیر دستت اجازه میخواهد بخاطر عشقم نمیگم . . . من اول شناختمش بعد عاشقش شدم محسن افشانی شخصیت داره . . . یه شخصیت مهم و دوست داشتنی . . . پسری که همیشه لباش غرق خنده ست و پر از انرژیه . . . پسری که عین بچه ها پاک و معصومه . . . اینو من نمیگم . . چشماش میگه . . . شمایی که در موردش حرفای غیر منطقی میزنید . . . حرفاتون بوی گناه میده . اشک نریز شبیه روزهای سیاهی . . . آنگاه که نمیخندی تمام مرا غروب میکنی . . .

آیناز جان

یه روز بهاری,با همه ی دوستا,با همه ی آشناها و با همه ی سلام بهاری ها,نشستیم جلوی تلویزیون,ساعت حدود 5 بود,تیتراژ سلام بهار که شروع شد,همه ی اون 200 نفر یکصدا خوندن:(این روزا,حال و هوات بهاریــه,,,نوجوونی,فصل بیقراریه...)برنامه که شروع شد,کیــوان ساکت اف سلام کرد,20نفر از اون جمع واسه ی کیوان دست زدن و سوت زدند و هورا کشیدند,و ما(180 نفر)برای محسن افشانی,همون پسر شر و شیطونی که توی بوم سفید اسمامونو با دست خودش روی بوم نوشته بود,دست زدیم و سوت زدیم و هورا کشیدیم.برنامه داشت تموم میشد,محسن و کیوان و ما(200 نفر)همصدا گفتیم:(ما تعبیر رویایی هستیم که دیروز برای فردا دیده بود,پس سلام بر امروز...سلام بر بهار و سلام بهار,خدا نگهدار...)و این یکصدا خوندن ادامه داشت تا تابستون!سلام بهار که تموم شد,منتظر ترانه ی مادری شدیم.یه سری از اون 180 نفر شدن طرفدار سیاوش خیرابی و ما موندیم!ماه محبوب که شروع شد,12 روز,با زبون روزه نشستیم پای برنامه و در شب 23/شهریور,مثل محسن گریه کردیم,همون محسنی که براش وبلاگ ساختیم و همون محسنی که جلوی طرفدارای سیاوش خیرابی سربلندش کردیم,همون محسنی که نذاشتیم وقتی سیاوش خیرابی اول شد احساس کمتر بودن بکنه و همون محسنی که به خاطرش با همه جنگیدیم و ما فقط این وسط یه طرفدار بودیم!و حالا,آره محسن ما فراموش شدیم,ما طرفدار چشمای آبی و رنگ موهات نبودیم که با دیدن سیاوش خیرابی نظرمون راجع بهت عوض بشه,ما طرفدار اون برق نگاهی بودیم که از جنس برق نگاه ما بود.طرفدار اون چشمایی که جنسش از جنس چشمای ما بود و طرفدار اون اشکایی که از جنس اشکای ما بود...
و حالا ما فراموش شدیم...

بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم ، با هم لحظه را گریه کردیم ، ما از صدای بی صدای گریه سوختیم ، ما از عبور لحظه لحظه قصه ساختیم ، از مخمل درد به تن عشق جامعه دوختیم ، ما عکس خود را با هم و بی هم شناختیم

شاید در این راه اگر با هم بمانیم ، وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

پریچهر جان

نشانی از تو نیست

تمام شهر را گشته ام

وخانه خالی قلبم را کسی رهن نمیکند

چند روزی میشود که آفتاب بالا نیامده

وکوچه و خیابان ها افسردگی دارند

وطوفان خورشیدی روی اعصاب مردم نمی رقصد

همه جوری عجیبند

وتو...

خوب نمی دانم امشب

از کدام شبکه زنده پخش می شوی؟؟

***

آخرین سکانسی که از تو به یاد دارم

گفتی می روم که بسازم

باز خواهم گشت

زمانی که رویاهایم تا حقیقت تو

آفتابی شوند

گفتی دوستت دارم به قیمت خورشید

که بعد طلوعت در زندگی ام قدم میزند

آخرین سکانسی که از تو به یاد دارم

محبوب شده بودی

ویک

هنر پیشه ی مشهور

شیما جان

محسن جان امیدوارم همیشه موفق باشی و همان طور که الان بهترینی بهترین بمونی(که می مونی!)میخواستم بگم بازم به مجری گریت ادامه بده چون همه میدونن که استعدادشو داری(همینطور در بازیگری) حتی به خاطر پربیننده شدن برنامه های تلویزیون!امیدوارم که همیشه همینطور بمونی و عوض نشی(تو که میو میو نیستی!هستی؟)! دیگه حرفی ندارم. (برای بار دوم)موفق باشی.

سارا جان

سلام داداش خوبم.شاید من جای خواهر گلتو نگیرم اما فرض کن یه خواهر کوچیکترم داری.چی میشه مگه؟؟؟یه سلام به اون احساس لطیفت و اشکای زلالت.سلام محسن جان.نمی دونی چه دوستای خوبی داریم که گذاشتن این نامه رو واست بنویسیم.نامه ای که باید تو 35 سطر،حرفای 6 ماهمونو توش بنویسیم.بنویسیم که با رفتنت از سلام بهار و ماه محبوب و تموم شدن ترانه مادری گریه کردیم و با هر برگشتت مثل اینکه به همه یه دسته گل داده باشی.یه محسنی که بعضی وقتا فکر می کردیم یه غرور کاملا بیجا داره و باز اینقدر دوست داشتیم که اینو به حساب فروردینی بودنت گذاشتیم.اما با هر فکر نابجای ما یه جوری ثابت می کردی که نه،تو صداقتی داری از جنس آینه و دلی به بزرگی دریای چشمات.مایی که با گریه تو،تو ماه محبوب گریه کردیم ولی باز منو همه ی طرفدارات به هم دلداری میدادیم که نه،محسن شر و شیطون ما باز بر میگرده.تویی که هر دفعه یکی به اسم تو پیداش می شد ولی ما می گفتیم نه،ما محسنو می شناسیمش.این اونطوری که محسن حرف میزنه نیست.محسن هر حرفی که از دهنش در میاد از دلشه.بعضی وقتا اذیتت کردیم،اما نمی دونم ببخشیدای بعدیشو شنیدی یا نه؟بذار ببینم چند سطر مونده؟20 سطر!به اندازه ی یه بیستی که باید به کارات بدیم.به قلب لطیفت و به عشقی که به طرفدارات داری.باید دو تا بیست خیلی خیلی گنده هم به بابا مامانت بدیم.به پدر و مادری که خیلی دوستشون داری،فراتر،عاشقشونی،می میری براشون.باید بگیم که خیلی پسر خوبی دارن.خیلی خوب بهش درسای زندگی رو یاد دادن.مطمئنم که خواهرتم مثل خودت مهربون و با احساسه.بازم بگم؟ولی چی؟من فقط 14 سطرم مونده.مغزمم قفل شده.نمی دونم همیشه آخر نامه ها اینطوری میشه یا فقط من اینجوریم؟کاشکی جوابمونو بدی.جواب منو همه ی طرفدارات که این نامه رو نوشتیم.ولی ما مطمئنیم که حتی اگه جوابم ندی،قلبت مال ماست.حالا بگو ببینم هست یا نه؟شایدم نباشه...ولی بدون تو هرجوری باشی،ما بازم دوست داریم و پشتت تا آخر وایستادیم.هنوز هزار تا سوال و حرفای جورواجور تو مغزم هست ولی شاید یه روزی ازت بپرسم یا شایدم بره تو خاطراتم...بدون که خیلی دوستت داریم.خیلی...شمارش معکوس آغاز میشه به اندازه ی 10 سطری که مونده،که اونم حرفا و سوالای ناگفته است...ببخشید که حرفام قشنگ نبودن...10..9..8..7..6..5..4..3..2..1..خداحافظ پسر مهربون!

عارفه جان

من يه دخترشهرستاني هستم(البته به زبون شما تهروني ها ولي مركز يه استان نزديك به خودتون)كه شايد تو خيلي موارد از يه دخترتهروني بالاترباشم.ولي چه فايده!شهرستاني ها ادم به حساب نمي شن.اينارو ميگم كه بدوني چقدرسخته بفهمي محسن برنامه ي راديويي اجرا مي كنه كه موج برنامه فقط براي تهرووني هاست.چقدرسخته که بفهمی محسن تو شبکه تهرون مصاحبه داشته.چقدرسخته که بفهمی مردم تهرون میتونن تو یه مکان خاص با محسن دیدار داشته باشن...

یه عصری بود توی قشنگترین فصل خدا.منم نمیدونستم یه داستان قشنگ پیش رودارم.طبق معمول من وحدیث(دخترعمم)درحال تعریف کردن بودیم که یکدفعه داستان قشنگ من با نام خدا اغازشد.حدیث:اه....چه پسرجلفی!من که خشکیده بودم سرجام گفتم ازاون خپل که بهتره.با حدیث نمی شدبحث کرد چون اون معتقدبود پسر باید متین باشه (ولی شیطنت با جلف بودن فرق می کرد).پس من ازخونشون زدم بیرون وازاون موقع باهش حرف نزدم.

عارفه ای که به تلویزیون عادت نداشت هرغروب کارش شده بود انتظاربرای قسمت دیگه ای از داستانش...اون موقع ها من وبگردی هم میکردم ومی دیم بعضیاچجور کشته مرده محسن وکیوانن .واقعا حالم بهم می خورد.اینا همش حرفه بابا...کدوم عشق نوجوونی پایداری داشته اخه؟
ولی نمی دونستم داستان قشنگ من پایانی هم داره.خیلی سخت بوداون روز...خیلی....
امتحان پایان ترم روباموفقیت دادم اونم تو مدسه ای که واسه 0/25نمره مخت رو اب می کنن(خیر سرم تیزهوشان)
تو یکی از مصاحبه هات خوندم که دیگه طرف اجرا نمی ری.پس هیچ انتظاری برای سلام بهارجدید نکشیدم.یادمه تو اون روزتابستونی وقتی که داییم(اونم متولد68هستش)دادزد عارفه بیا فیلم جدید محسن انتظار نداشتم جیغ بزنم ولی زدم.نمیدونم چرا؟اصلاچراداییم منو صدا زد؟
ترانه مادری رو که می دیدم واقعا خندم می گرفت به نقشت/ به بازیت(البته تو قشنگ بازی کردی).ولی اینو بدون که کار اجرات با بازیگریت زمین تا اسمون فاصله داره .تو تصمیمتو گرفته بودی.هرکس یه هدف و انگیزه ای داره!شاید تویه سری انگیزه هاداری که ما خبرنداریم پس هرجا میری و هر کاری می کنی سربلند باشی...
با اینکه همه اقای خیرابی رو به تو ترجیح می دادن ولی من دست خودم نبودتوتنهاکسی بودی که تلویزیون وصداوسیماروبرام معنی دارکردی.

ماه محبوب که شروع شد بابام گفت:باز این پویانظریه سروکلش پیداشدولی مامانم که فن پروپاقرصته مثل خودم خوشحال شد.با اینکه اون قسمت اخرروندیدم ولی بهم ثابت شد که توپاک تر ازمحسني هستي كه توسلام بهار كيوان همش سعي داشت از سادگيت استفاده كنه وشخصيتتوبياره پايين.ولی اقای افشانی تو نباید هر پیشنهادی که بهت شد قبول کنی.اول بسنج وخوب فکرکن بعد قبول کن.
هروقت می شنوم که می گن دانشگاه ازاد جنوب شهر قبول شدی واز همه چیزت ایراد می گیرن امپرم میره روی 100000.ولی چکار کنم من یه فن بیشتر نیستم پس سکوت میکنم سکوتی که تو قلبم غوغا می کنه...
یه بار هم زنگ زدم به موبایلت که فقط یه جمله بگم که بهت خیلی کمک می کرد ولی اصلا انتظار نداشتم با اون لحن بد حرف بزنی و بگی من محسن نیستم.اصلا برام مهم نبودچون درکت می کنم و میدونم چی می کشی از دست مزاحم ها.ولی من نه میخواستم بگم عاشقتم نه میخواستم بگم دوست دارم .یه جمله فقط!!!!!!! که اگه میدونستی کلاطرز فکرت تغییر می کرد...
امیدوارم با فیلم های توپ تو دل مردم بیشتر جا بشی بازم میگم فیلم های توپ نه هر فیلمی که در شان و شخصیتت نباشه....
باورکن به اندازه ی داییم که جای داداش نداشتمو برام پرکرده دوست دارم و خواهم داشت.....

[[[[اگه همه ی دنیا از تو متنفربشن بازم عارفه فنت می مونه]]]]

ساره جان

....سلام.برنامه هایی قبل از سلام بهار مثل استانه پخش میشد که من اصلا دوست نداشتم چون فضایی کاملا بیروح و خشک و رسمی داشت.اما سلام بهار کاملا متفاوت ظاهر شد.و برای اولینبار حرف دلمون رو زد.دوتا مجری داشت که دلشون همجنس دل ما بود.برنامه ای گرم و صمیمی و دوستانه که در عین شوخ طبعی خیلی چیزهارو یاد میداد...با رفتنش مار.و با بار سنگین امتحانات اخر سال تنها گذاشت...ارزوی من اینه که یکبار دیگه همون سلام بهار پخش شه.من یه انتقاد کوچولو دارم اونم اینه که احساس میکنم یه ذره از دنیای سادگی و صمیمیت فاصله گرفتینو مارو از یاد بردین.یه ذره غرق تجملات این دنیا شدین.اما من به عنوان یه خواهر کوچکتر دوست مخاطب یا هرچیزی که شما اسمشو میذارید همون سادگی و صمیمیت شما رو بیشتر از تجمل و زرق و برق دوست دارم.من دلم واسه اون محسن افشانی که دلش همجنس دل ساده ی خودمون بود تنگ شده!!!باور کنین اگر در اوج شهرت باشیم اما سادگی و چهره ی واقعیمون رو حفظ نکنیم شهرت هم عین حبابه و ارزشی نداره.یکمی بیشتر به یاد ما باشین.ما همون دوست قدیمی ها هستیم که با ما شروع کردین ما تا اخرش طرفدارتون میمونیم شما هم تا اخرش مثل قبل ساده و صمیمی با ما بمونید...ممنونم.

طرفدار محسن جان

سلام به محسن عزيزي كه 5 ماه هست وقتي بيدار مي شم تو يادمه تا وقتي مي خوابم
محسن جان! از سلام بهار شناختمت از ترانه مادري هم ديوونت هر روز ساعت ها رو مي شمردم تا ساعت 11 بياد و تو رو ببينم در طول روز 99% فكرام تو بودي، هميشه دعات مي كردم اونم دعا از صميم قلب
آخرهاي ترانه مادري بود كه هر روز ناراحت تر مي شدم يادمه شنبه برنامه تون تموم شد و شما شب جمعه توي سفر بخير اومه بوديد يه شب قبل از اون يعني شب پنج شنبه بود كه من در سفر بخير شنيدم كه مجري به خانم سحرخيز گفت فردا هم دو تا مهمون داريم آقا پويا و ... كه من وقتي اينو شنيدم اينقدر خوشحال شدم كه سابقه نداشت تا فردا ساعت 11 نزديك به صد بار دعا كردم كه خدايا! يه بار برق نره، يه بار مشكلي پيش نياد كه من محسنمو نبينم هر چه قدر كه به ساعت پخش ترانه مادري و سفربخير نزديك تر مي شديم قلب من هم تند تر مي زد خدا رو شكر اون شب بخير گذشت حتي اونقدر خوب كه پيش بيني نمي كردم محسن ازت فيلم گرفتم كه تو روزهايي كه تو رو نمي بينم اونو نگاه كنم اون شب هم گذشت و شنبه و يكشنبه هم آمد و ترانه مادري تمام شد.ماه مبارك رمضان در پيش بود اما من بر عكس هر سال كه خوشحال مي شدم ناراحت بودم چون تو رو نمي ديدم به خدا گفتم"خدايا! راضي هستي بنده ات با اين حال ماه رمضان رو شروع كنه"
روز اول ماه مبارك بود ساعت 4/5 كه من تو نت خوندم كه تو به بيرجند رفتي و اونجا گفتي كه قراره ماه مبارك يك برنامه داشته باشي از خوشحالي داشتم مي مردم ليست برنامه هاي شبكه 3 رو ديدم و فهميدم كه تو تو برنامه افطاري هستي ساعت فكر كنم 7 بود كه ديدم تو قدم زنان داري مي ميري كه برنامه رو شروع كني تو دلم جشن بود خدا رو شكر كردم كه هنوز ماه رمضان تازه شروع شده خدا به من عيديمو داده
خلاصه اون 12 روز ، برنامم اين بود كه از اول تا آخر برنامه تو ببينم بعد اتمام برنامه و قبل از افطار خودمو و خانوادمو و تو رو دعا كنم و بعد هم افطار.اون روز يعني روز دوازدهم بود كه من طبق معمول ساعت 6/15 داشتم برنامتو فقط به خاطر تو نگاه مي كردم كه ديدم مهمان برنامه عليخانيه . خوشحال شدم كه يه مهمان بامزه هم تو برنامتون اومده هنوز 2 هزاريم نيافتاده بود تا اينكه تو به عليخاني گفتي" لطف مي كني از امروز سكان برنامه رو مي گيري" با اين حرفت انگار تو دلم زلزله 7 ريشتري اومده بود بغض گلومو گرفته بود اما گريهمو تو خودم ريختم اما موقع خواب تا 2 ساعت گريه كردم . راستش بيرون رفتنت اينقدر برام سنگين بود كه اصلا فكر نكردم كه تو چرا گريه كرده بودي و ... تا اينكه تو همين وبلاگ ماجرا رو خوندم و غمي بر غمهايم افزوده شد شب و روز دعام اين بود كه خدا هر كسي رو كه باعث گريه محسن شد لعنت كنه
خدا خواست كه 10 روز بعد از اون ماجرا يه اتفاقي بيفته كه ما هم بتونيم بوم سفيد رو نگاه كنيم اولين بار توي ليالي قدر بود كه ديدمت البته چون اون شبها يه خورده برنامه سنگين و خشك بود زياد با حال و احوال برنامه آشنا نشدم اما از اون هفته شنبه و يكشنبه ها به اميد تو بوم سفيد رو نگاه مي كنم و هر هفته دعام اينه كه خدايا شنبه و يكشنبه باروني نباشه چون من نمي تونم محسن رو ببينم بازم خدا رو هزار مرتبه شكر امسال چون پيش دانشگاهيم و شنبه و يكشنبه تعطيلم مي تونم صبح هم برنامه تون رو ببينم چون اكثرا تو صبح مي آي.خلاصه محسن گلم كه الهي فدات بشم اين حتي 5% ماجرا نيست چون اگه بخوام بگم مجبورم صدها كتاب بنويسم اما اينو بدون كه يه كس هست كه نمي شه بيشتر از 5 دقيقه به تو فكر نكنه اينو بدون كه كسي هست كه تا اسمتو نبينه آروم نمي گيره اينو بدون كه كسي هست كه هر روز عكساتو مي بينه. عااااشقته اما نه اون عاشقي كه خيلي ها فكر مي كنن چون يه تفاوت اساسي اين عشق داره كه اوليشو نمي گم اما دوميش اينه كه منو تو يه مسئله مهم كمك كرده كه خودم نتونسته بودم انجامش بدم محسن باور كن كه خيلي مسئله مهمي بوده اما من طوري نوشتم كه كسي نفهمه. و از خدا هم خواستم كه اون دنيا ثواب اين كارمو به پاي تو هم بنويسه چون اگه تو نبودي اين اتفاق اصلا و ابدا نمي افتاد و سومين تفاوت هم اينه كه اين علاقه خيلي بُعد معنوي داره
در آخر از خدا مي خوام كه هر چي تو دنيا و آخرت مي خواي به حق امام زمان به تو بده
محسن جان! حق نگه دارت باشه و خداحافظ!

فرزانه جان

نمیدونم میدونی یا نه اما رفتنت از ماه محبوب و گریه پاک و معصومانه ات تو اون برنامه شاید باور نکنی ولی تو رو 1000 برابر بیش از پیش. پیش ما و تو دلامون محبوب تر کرد.بدون که خیلی هامون (یکیش خود من) بعد از رفتنت دیگه ماه محبوب رو نگاه نکردیم.اینا رو میگم تا هر کی زیرابتو زده یا هر یک از عوامل صدا وسیما (که واقعا برا تک تکشون متاسفم) که فکر کردن تو بخاطر سنت که اتفاقا کاملا هم مناسب بود یا هر چیز دیگه بدرد مجریگری این برنامه نمیخوردی بدونن موفق شدن علیخانی رو بزور به مردم قالب کن ولی هیچ وقت نمیتونن تو رو از ذهن طرفدارات بیرون کنن.چشم نداشتن ببینن یه نوجوون میتونه گل بکاره و تو 19 سالگی رکورد بزنه ! دلیل اینکه محبوب شدی اینه که جلف نیستی – سنگینی- صادقی – باوقاری – مثل بعضی از ادم بزرگا نیستی و هنوز عین بچه ها پاکی- یه رنگی و ...ازت میخوایم همینطور پاک و یه رنگ بمونی (در ضمن مدل موی معمولی مثل ماه محبوب خیلی بیشتر بهت میاد) باور کن که اینطوری خیلی خیلی بیشتر وبهتر تو دلا باقی خواهی موند.اونایی که میگن میمیرن واسه سیاوش و... همه اش دروغه اگه 2ماه دیگه ازشون بپرسی یادشون میره ولی کسایی که تو رو دوست دارن صرفا بخاطر خوشگلی و قیافه و ... نیست. اصل اخلاق و صداقت و یه رنگی توه که از پشت دوربین هم به بهترین نحو به بیننده ابرازش کردی.اینم بدون که ما منتظرتیم با کارای دیگه ات که یکی از یکی بهترن اینم بدون که هر جا باشی این تعداد آدم که میبینی برات نظر نوشتن و 100 برابر بیشتر پشتتیم و از ته دل میگیم:موفق باشی!!!

فائزه جان

اولین باری که تو آستانه دیدمت به خودم گفتم یادم باشه آخره برنامه اسم مجری رو ببینم وقتی ما دوتا شروع شد هی میگفتم اه من این پسره رو یجا دیدم ولی نمی دونستم کجا بعد از اونم که سلام بهار شروع شد وقتی آیتم آستانه تو برنامه پخش شد تازه فهمیدم که این همون پسره هست .محسن افشانی یه مجری یه انسان یه نفری که خودش بود یعنی محسن افشانی بود برای خودش که وقتی می گفتن محسن افشانی فقط اون بود که سرش رو بلند نه الان که وقتی اسمش میاد یه ملتی میرن گوش میدن که ببینن چه خبره محسنی که تو سلام بهار تو خوده بهار تو بهار زندگی خودش خودش رو نشون داد ذات خودش رو سلام بهار برنامه نبود یه تب هم نبود که زود بگذره نه ...فصلی از زندگی بود که یه دفعه یه خزان بی موقع اومد و تمامش کرد .ولی خاطرات اون فصل هست فصلی که(برنامه) همه با صداقت و پاکی دلشون نگاه میکردن نه برای زیبایی چهره مجری هاش نه برای وقت پر کردن نه برای......خیلی چیز های دیگه نگاه میکردن جون تو تون برنامه خودشون رو میدیدن در قالب 2 تا نوجون .جون اون نوجون ها هم فقط اجرا نمی کردن فقط تابع حرف تهیه کننده نبودند خودشون بودن با تمام شیطنت هاشون سلام حداقل برای من یکی فراموش نشدنی
محسن افشانی دقیقا یک هفته بعد از تمام شدن سلام بهار بود که یه دفعه تورو توی شبکه 3 دیدیم دیگران رو نمی دونم ولی خودم خیلی ذوق کرده بودم با اینکه فرداش امتحان نهایی حسابان داستم ولی نشستم کل فیلم رو دیدم با دیدنت یاد دوران قشنگ بهاریم افتادم بعدشم خبر رسید که قراره تو ترانه مادری بازی کنی و بعد از اون هم ماه محبوب.بازیگر توانایی هستی ولی از نظر خودم ساخته شدی برای اجرا و اینکه طرفدارات دارن روز به روز زیاد میشن ولی تو هم طرفداری قدیمیت رو فراموش نکن
یه نظر:امیدوارم ناراحت نشی البته این نظره خودمه که اگر کسی یا حتی خودت فکر کنی محبوبیتت و طرفدارات بیشتر به خاطر ترانه مادری بده داری اشتباه میکنی چون طرفدار های سلام بهارت بودن که همه رو تشویق کردن ترانه مادری رو ببینن و خودشون هم دیدن و ازت حمایت کردن حمایت کردن وقتی میکفتن محسن افشانی مغرور شده حمایت کردن وقتی که دیدن تو دیگه تو ماه محبوب نیستی حمایت کردن وقتی جریان رادیو سلامت پیش اومد و تنهات نزاشتن و تو هم تو برنامه ات غیر مستقیم جوابشون رو دادی محسن افشانی میتونه پیشرفت کنه اگه بخواد اگه بخواد با طی کردن مسیر به اون بالا بره ولی اگه بخواد 4 تا یکی کنه امکان سقوط زیاده پسسسسسسسسسسر
فقط مواظب خودت باش که دوستای خسرو سراغ تو نیان
حرف اخر:محسن افشانی عاشقه شک ندارم.... محسن یه آدم عاشق کاری که نباید بکنه نمی کنه و کاری رو که باید انجام بده رو انجام میده حالا سره راهش هرچی می خواد باشه
(راستی میخواستم بگم اجرات خیلی خوبه ولی زمانی عالی میشه که با کیوان اجرا می کنی هوای رفیق قدیمیت رو داشته باش پسر)
زندگی درک همین امروز است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که هرگز نخواهد آمد تو نه در دیروز و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست
موفق باشی
من همون کسی هستم که این بیت رو برات فرستاد
زندگانی امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز........

منصوره مشیری

سلام محسن عزیز. من و مامانم یکی از طرفداراتیم(البته مامانم بیشتر طوری که اگه چیزی بهت بگیم کلمون رو می کنه.)محسن جان اگه همینطوری پیش بری بی شک تو کارت موفق می شی ولی مواظب باش که هیچوقت مغرور و اسیر شایعات این و اون نشی چون این پله شکست هر ادمیه (مخصوصا هنرمندها که مردم الگو قرارشون میدن).موفق و سلامت باشی گلم.همیشه تو واسمون این دعای قشنگ رو خوندی وحالا ماباتمام وجود این دعا رو برات می خونیم:
نازنینم چه دعا بهتر از این
خنده ات از سر شوق گریه ات از ته دل نبود هیچ غروبت غمگین
به هر جایگاهی که رسیدی گذشته ات را فراموش نکن پسر چشم آسمانی...

آسایش جان

محسن عزیز سلام
یه روز بهاری بی کار بودم گفتم کانال های تلویزیون رو سرچ کنم شاید یه چیز به درد بخور پیدا کنم و ببینم. زدم کانال یک دیدم عمو پورنگ خداحافظی کرد و بعد از چند دقیقه تیتراژ بخش نوجوان پخش شد. گفتم کاچی بهتر از هیچی همون کانال رو دنبال کردم بعد از چند دقیقه که برنامه ی زنده شروع شد دیدم سرو کله ی دوتا پسر پیدا شده که دیدم یکی از یکی تخس تر و شیطون تر یکی سعی می کرد شیطنت کنه و سر به سر مردم و بچه ها بزاره اون یکی سعی می کرد کار هارو ماله بکشه و به قولی راس و ریس کنه... گفتم همین برنامه رو می بینم و بعد می رم دنبال کارم. اون روز اولین بار بود که سلام بهارو دیدم. بعد از اون روز هر روز سر ساعت معین جلوی تلویزیون بودم و سعی می کردم با حرف های اون پسر شیطونه از نوجوونیم لذت ببرم و از حرف های اون یکی پسره یه چیزایی یاد بگیرم ولی فکر کنم همه ی کسانی که ببینده ی سلام بهار بودند با اون پسر شیطونه بیشتر تونستند ارتباط برقرار کنند تا اون یکی. شاید اون پسر شیطونه کار های رو می کرد که همه ی ما بیشتر می پسندیدم.

دو ماه گذشت بدون این که چیزی بفهمم کم کم ندا اومد خرداد داره نزدیک می شه یه روز اون پسر شیطونه گفت امروز کیوان نیست و امروز آخرین برنامه ی سلام بهاره...

سلام بهار تموم شد و من و به عنوان یک طرفدار همیشه ازت دفاع می کردم البته یک دفاع کاملا از روی منطق و شعور نه یک دفاع کورکوانه.

تیر اومد و تو آنونس یک سریال که ظاهرا قرار بود هر شب پخش شه یک قیافه ی نسبتا آشنا پیدا کردم. حوصله ی سریال دیدن نداشتم فقط شب اول گفتم ببینم داستانش چیه بقیه ی شب ها هم از شم کارآگاهیم کمک می گیرم.
ساعت 11 شب شد اومدم تلویزیون رو روشن کردم داشت تیتراژ یک سریال پخش می شد همون سریاله بود. بعد از اسم سیاوش خیرابی یک دفعه یک اسم آشنا دیدم اسمی که من رو برد به روز
های فروردین و ازدیبهشت روز هایی که بر ما نوجوونا یک حس و حال دیگه داشت یک حس و حال قشنگ...

اون شب سریال رو دیدم کلا سریال قشنگی بود به دلم نشست اما هرچی گشتم اون قیاقه ی آشنا رو پیدا نکردم ولی به اسم پویا نظری شک کردم. بعد از دو یا سه قسمت که از پخش سریال می گذشت دیدم یک پسری داره نقش پویا نظری رو بازی می کنه که بلا نسبت این قده چهرش خنگ می زد که کلا با خودم شرط کردم من دیگه در مورد بازیگر حرف نزنم سنگین ترم. اون شب از قیافه ی پویا نظری یک صدای آشنا رو شنیدم ولی گفتم امکان نداره هرچه قدر هم که گریم باشه دیگه این جوری نباید یک قیافه تغییر کنه...

تا چند روز بعد منتظر اون قیافه ی تخس و اون صدای آشنا بودم ولی مثل این که جناب افشانی نمی خواست افتخار بده و بازیشو به ما نشون بده. چند روز بعد دوستم منو از اون اشتباه مضحک درآورد که خنگ خدا اون پویا نظری بلا نسبت خنگ تر از تو همون محسن افشانی شر وشیطون روز های بهاری خودمونه...

از اون روز به بعد فهمیدم که چه اشتباهی کردم حق با دوستم بود یک کم دقت می خواست که من نداشتم اما از اون روز دقتم تو دیدن سریال کلا خیلی زیاد شد از وقتی که اون قیافه ی آشنا رو شناختم برام انتظار تا ساعت 11 شب طرز عجیبی طولانی می شد.
وسط های پخش ترانه ی مادری یک دفعه سرت خیلی شلوغ شد خبرنگار ها برای مصاحبه با تو باید سر لوکیشن وقت می گرفتند ما هم که فکر می کردیم باید از تو همون مصاحبه هایی رو انتظار داشته باشیم که تو روز های بهاری می خوندیم اما...

اما افسوس که این پسر شیطونه رو یک کم غرور گرفته بود وقتی مصاحبه ی تو با همشهری جوان رو خوندم ناخودآگاه احساس کردم یک چیز وحشتناکی به نام غرور به سراغت اومده و داره اون شخصیت ساده و بی ریایی رو که ما از تو، توی سلام بهار دیده بودیم رو داره نابود می کنه...

بعد از اون مصاحبه که با همشهری جوان کردیم ماهایی که معمولا پای ثابت همین وبلاگ بودیم شروع به اعتراض به تو کردیم برات کلی ابراز تاسف کردیم که ناگهان این اتفاق برات افتده خیلی از ماها تصمیم گرفتیم کاری کنیم که حسابی تنبیه بشی و برگردی سر خونه ی اولت...
خود تبسم وقتی تمام مصاحبه رو تو وبلاگ گذاشت جوری زیر مصاحبه ی تو نظر گذاشت که حرف دل خیلی از ماها بود سعی کردیم با رفتارامون بهت نشون بدیم بعضی چیزارو. نمی گم ناموفق بودیم و به اصطلاح شکست خوردیم اما نمی گم هم کاملا موفق شدیم...
بعد از اون مصاحبه که با همشهری جوان کردی و حرفی که توی بوم سفید زدی و مصاحبه های بعدی که ازت دراومد به این نتیجه رسدیم که کارامون داره نتیجه می ده. بی اعتنایی و نظر هامون داره جواب میده. نتیجه اش رو هم تو مصاحبه های بعدی که ازت چاپ شد دیدیم و فهمیدم به مرور زمان اون محسن افشانی شب های تابستون داره می شه همون محسن افشانی عصرهای بهار و این خیلی خوب بود.

چون خیلی از ماها به عنوان طرفدار یک آدمی به نام محسن افشانی خیلی از جاها جانانه ازت دفاع کردیم و به این کارامون افتخار می کردیم ولی به نظر من این دفعه باید بیشتر از همیشه افتخار کنیم چون به عنوان یک طرفدار یک سری احساسات کورکورانه و پوچ باعث نشد چشمامون بسته بمونه و نتونیم نظرمون رو صریح و واضح بیان کنیم و این خیلی بهتره...

کم کم شهریور از راه رسید و ترانه ی مادری تموم شد و همه چی یه خیر و خوشی گذشت. پشت صحنه ای که پخش شد و قسمتی که تو حرف می زدی دوباره به ما یادآوری کرد اون پویا نظری اعصاب خرد کن همون محسن افشانی شرو شیطون سلام بهار خودمونه و...

و محسن دوباره رفت؛ تو وب صحبتش بود که محسن افشانی شر خودمون می خواد بیاد برنامه ی قبل از افطار ماه رمضون رو اجرا کنه. همه خیلی خوشحال بودیم که دوباره می دیدیمت اونم تو عرصه ی اجرا، هر چند خیلی از ماها چشمامونو روی این واقعیت بسته بودیم که محسن افشانی هرچه قدر هم تلاش کنه نمی تونه به خوبی مجری های دیگه از پس این اجرا بر بیاد ولی به روی مبارک نیاوردیم.

بعد از چند روز پخش برنامه فهمیدیم به اون بدی هایی هم که فکر می کردیم نیست. فقط انگار باید این بچه رو رو صندلی ببندند تا آروم بگیره. تعداد اس.ام.اس ها خیلی بالا بود تا نه هزار هم داشت می رسید که...

روز دوازدهم ماه رمضون که تازه داشتیم عادت می کردیم. دیدیم این محسن همون محسن افشانی همیشگی نیست شصستمون خبردار شد خبر هایی وقتی احسان علی خانی رو دیدیم خیلی هامون فهمیدیم که می خواد چه اتفاقی بیفته...

بعد از اخبار ورزشی اون اتفاق افتاد محسن افشانی به ظاهر مجری روی صندلی مهمان نشست و احسان علی خانی به ظاهر مهمان رو صندلی مجری...

وقتی داشتی مثل بچه ها گریه می کردی و اشک می ریختی که نشانی از دل ساده وبی ریا ی خودت بود دلی که هنوز خیلی بچه بود و اشکی که هنوز خیلی زود بود ریخته بشه، شاید برای چندمین بار همه ی ماها ثابت کردیم یک طرفدار واقعی هستیم. چون با اشک هایی که تو می ریختی ماهم اشک می ریختیم. دلمون برای مجری نازنین عصرهای بهاریمون می سوخت آخه حقش این نبود. حقش نبود که اون جوری گریه کنه و ما هم به همین دلایل و صد ها دلیل دیگه که شاید هیچ وقت گفته نشه گریه می کردیم به جای افطاری اون روز خیلی از ماها اشک شور خوردیم و تا چند روز بعد هنوز باور اون همه اشکی که ریختی برای همه ی ما سخت بود.

محسن عزیز این هایی که گفتم حرف های دل من بود حرف های دل یک طرفدار نوجوون که حاضره خیلی جاها ازت دفاع کنه و به موقعش هم که بشه حسابی ازت انتقاد کنه. خیلی از ماها تو بعضی از شرایط ازت خیلی دفاع کردیم و به نوعی سعی کردیم دهن خیلی هارو با حرف هامون ببندیم که دیگه به مجری روز های بهاری ما توهین نکنند چون ماهم یک رگی داریم به نام غیرت و تعصب که در این جور مواقع بد بالا می زنه. و شاید خیلی از جاها هم از رفتارات شکایت کردیم و خیلی تند باهات برخورد کردیم و ازت شدید انتقاد کردیم تا حالا اون مجری روز های بهاری یک کم رگ غیرتش گل کنه و زیاد...
راستی من خیلی از جاها گفتم مجری روزهای بهاری چون فکر کردم این جوری خیلی بهتره. و من فکر می کنم اگر هر چه قدر هم بازی کنی و به عنوان بازیگر معروف بشی برای ما همون مجری عصر های بهار می مونی!

miss.m

محسن جان شاید وقتی برایه بار اول تورو تویه یه برنامه دیدیم فکر نمیکردیم که بعد یه مدت تو تبدیل بشی به یکی از مجریان محبوب نوجوانان شایدم خودت فکر نمیکردی ولی اینقدر پشتکار داشتی و از استعداد خودت استفاده کردی که به اینجا رسیدی به جایی که لیاقتش رو داری.تو کسی هستی مثله خودمون وهمسن خودمون که این باعث میشه ماها از خیلی جهات بهم شبیه بشیم.ولی ما ازت میخوایم همینجوری بمونی از ما فاصله نگیری مغرور نشی خودت رو شبیه پسرایی نکنی که شاید نشه اسم پسر بودن رو روشون گذاشت و ما خجالت بکشیم بگیم این هنرمند محبوب ماست.میدونم سخته همه وقتی یه نفر مشهور میشه میخوان از همه چیزش سر در بیارن.راحت نتونه جایی بره و خیلی چیزایه دیگه.شما ها میخواین با بازیگر شدن خودتون رو پیدا کنید و به خواستتون برسین ولی ما با دیدنه شما تو تلویزیون میخوایم شمارو پیدا کنیم.شاید این تفاوت ماست که گاهی اوقات مشکل دار میشه

گلپر جان

من تو این مدت نظرم راجع به محسن تغییری نکرده. از همون اول که سلام بهار شروع شد دوستش داشتم و حالا هم دارم.
این وسط خیلی از مسائل هم پیش اومد. اما خوب همیشه امیدوارم محسن بهترین راه رو انتخاب کنه چون دوستش دارم و نمیخوام مشکلی واسش پیش بیاد. حالا از هر نظر.محسن یه استعداد قلنبه است!! خدا کنه قدر خودش رو بدونه.همین

هما جان

تو پاییزی ترین بهار زندگیم بود که یه روز بین اون همه نگاه سردو پر از دروغ و پر از غرور کسی رو از این جعبه ی جادویی دیدم که با سلام بهاریش وبا نگاه پر از شکوفه های بهاریش بدون غرور حرف میزدو همون وقت بود که بیست ویکمین بهار پاییزیم به بهاری پر از شکوفه تبدیل شدبهاری که واسه من تولدی دوباره بود .حالا چندین ماه میگذره از اون روزهای خوبی که نگاهی بهاری رو میدیدم وبه شوق همون نگاه تا روز بعد صبر میکردم.هنوزم چشام به دنبال اون نگاه بی غروره.هنوزم امید دارم که محسن افشانی عزیز شاید تا 4 سال دیگه برامون اجرا کنه و پر از شورو شوق که واسه لحظه هایی تمام مشکلاتتو یادت بره.شاید بازم وقتی چشمامون خیس اشکه بگه میرم اما بر میگردم تا یه جورایی بازم امیدتو نگیره و دلتو آروم کنه.شایدبازم بگه طرفداراشو خیلی دوست داره.همه این شایدا رو گفتم که بگم مطمئنم با کمک خدا تو هر کاری موفق میشه.شوخی نیست دل این همه آدم رو شاد کردن.پس خدا کمکش میکنه.بهترین دعام برای بهترین مجری بهاری اینه:خدایا کمکش کن که همیشه تو بغلت بمونه آخه خودش گفته بود خدا بغلش کرده پس حالا که خودت خواستی بازم کمکش کن و تنهاش نذار.خدایا توی یه روز بهای همون جور که باعث شد دل خزونم با نگاه و حرفاش بهار بشه خودت کاری کن که به همه آرزوهاش برسه!!!!!!!!!خودت کاری کن دل بهاریش خزون نشه.خدایا هر جای این دنیای بیرحم که هست مواظبش باش.

الناز جان

در آبی چشمانت موج زندگی را حس کردم
بهار،بهار،این سال عقیده ی من،زندگی من.خیلی دیگه از نوجوونارو زیر و رو کرد.باشروع برنامه ای بهاری به اسم سلام بهار که مجریش یه پسر بهاری به اسم محسن افشانی بود.
که با اومدنش تو عرصه ی هنر،بازیگری،مجریگری،جوونا و خوشگلایه غوغایی به پا کرد. به قول خومون ترکوند.
چرا؟چراامسال بهار انقدر زود تموم شد؟چرا سلام بهار انقدر زود با ما خدا حافظی کرد.
اما نه حرفمو پس میگیرم سلام بهار تموم نشد بلکه شروع شد چون مجریش کسی نبود که فراموش بشه ،که تموم بشه اون کسی نبود که از خاطره ها بره.محسن افشانی تو قلب من وهزاران نفر دیگه مون چون استعداش رو داشت . او با کلی فیلم نو وبرنامه های دیگه اومد .با هزار تا رقیب و هزاران بد خواه اما برای من مثله همون روزای بهاری عزیز است و خواهد مون ما هممون کاری میکنیم تا همیشه عزیز و دوست داشتنی بمونه.
محسن افشانی از ته قلب برایت ارزوی موفقیت و خوشبختی میکنم.

نسرین جان

سلام آقای افشانی.
من هم یکی از طرفدارای پر و پا قرصتون هستم و از مجموعه ترانه مادری با شما آشنا شدم و از بازیتون خیلی خوشم اومد.و بعد از اون کار ماه محبوب اولین اجراتون بود که میدیدم و واقعا شیفته مجری گریتون شدم ولی حیف که همیشه باید یه حقی از کسی ضایع بشه و اجازه پیشرفت به بعضی ها داده نمیشه.ولی به هر حال از نظر من اجراتون در ماه محبوب فوق العاده بود و با اینکه اولین کارتون واسه برنامه افطار بود ولی از علیخانی و حسنی و ... کمتر نبودین که هیچ یه جاهایی واقعا بهتر هم بودین .فقط حیف که برنامه 12 اون طوری شد و ....
فقط یه خواهشی دارم که لطفا در کنار بازیگریتون مجریگریتونم ادامه بدید.لطفا!
خیلی دوستون دارم.

ساناز جان

اقا محسن نازنین سلام.امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی و قطار زندگیت همیشه و همیشه بر روی ریل های خوِِشبختی در حرکت باشه.من سانازم 15 سالمه و یکی از طرفدارای پروپاقرص شمام.البته اگه قابل بدونین.من خیلی خیلی اجرا و بازیتون رو دوست دارم.(البته اجرا بیشتر) من این افتخار رو داشتم که 1 بار شما رو نزدیک ببینم.خیلی در موردش حرف نمیزنم فقط امیدوارم 8 شهریور رو یادتون باشه.....اون لحظه ای که از رو سن پریدین پایین و .......امیدوارم منم یادتون باشه.....!! دوستون دارم یه دنیا.ساناز (یه طرفدار همیشگی)
فرشته ها وجود دارن اما چون بعضی وقتها بال ندارن ما بهشون میگیم دوست.....خداحافظ فرشته این کره خاکی

شهاب جان

سلام محسن جان!
مي خواستم بگم محسن عزيز در كنار بازيگري اجرا رو كنار نذار
آخه ما خودتو بيشتر دوست داريم چون يك معنويتي توي تو هست كه توي ديگران نيست
يك پاكي و صداقتي توي تو هست كه توي هيچ يك از دوستام نيست.من هميشه طرفدارت بودم و خواهم بود چون مي دونم لايق هستي و تو هم يادت باشه كه يه داداش هم داري كه اينجا اسم خودشو شهاب گذاشته...
محسن!
اميدوارم هميشه سلامت باشي
هميشه پيروز و موفق باشي
و هزاران آرزوي ديگر

محسنانه جان

سلام مي گم به برادر مثل گلم
اميدوارم كه شاد و موفق باشي
محسن جان! تو شاه كليد قلبهاي پاك رو داري براي همينه كه اينقدر طرفدار داري
اما محسن ما تو رو به خاطر خودت دوست داريم از وقتي تو سلام بهار شناختيمت به خاطر سادگي بي ريايي و دوست داشتني بودنت دوستت داشتيم نه به خاطر مدل مو به خاطر مدل لباس و ... اگه به من محسن سلام بهار رو بيشتر دوست داري يا محسن الان من مي گم با اينكه هر دو برام عزيزن من اون محسنو بيشتر دوست داشتم چون چهره اش معصوم تر بود محسن عزيز پوشيدن لباس هاي زيبا بد نيست و همين طور موها اما اگه زياد افراط بشه بده! مي دونم نظر 99% همه طرفدارات اينه كه مدل موي توي سلام بهار يا ... خيلي بهتر از مدل مويت تو پارك ترافيكه تو با اين مدل مو خيلي ژيگولو شدي. اما داداشمي ديگه خاطرتو مي خوام قربونتم مي رم براتم مي ميرم
اما از اين حرفها گذشته، محسن جان اجرايت خيلي عاليه مخصوصا برنامه هاي شاد چرا مي خواي ديگه اجرا نكني حالا چي مي شه آدم بزرگ هم كه شدي بعضي مواقع خاله بازي كني؟ من اجراتو خيلي دوست دارم پس خواهشا ادامه بده
در مورد بازيگري هم همين طور، من بازيت را هم خيلي دوست دارم چون خيلي طبيعي بازي مي كني پس چرا مي خواي تا 4/5 سال ديگه بري؟؟؟ مگه طرفدارهات برات مهم نيستن پس ما 5 سال ديگه چه كار كنيم؟؟ پس باز هم خواهشا نرو
البته مي دونم دوست داري مهندس بشي اما اين مسئله مسلتزم اين نيست كه تو كاملا بازي و اجرا رو كنار بذاري پس لطفا بيشتر فكر كن
نازنينم چه دعا بهتر از اين خنده ات از سر شوق گريه ات از ته دل نبود هيچ غروبت غمگين.

فاطمه جان

نام آن كسي كه اونقدر بهمون داده كه شرمندش باشيم

سلام محسن جان! اميدوارم كه كنار خانواده ات هميشه سلامت باشي
محسن عزيز! تو مثل داداشم مي موني تو ماه رمضان هنگام افطار وقتي كه خودم و خانوادمو دعا مي كردم هميشه تو هم دعا مي كردم شايد باور نكني اما آرزويم بود كه دعايي كه براي تو كرده بودم زودتر اجابت بشه!
وقتي از ماه محبوب رفتي... من و خيلي هاي ديگه همراه تو گريه كرديم حتي پدر و مادرم هم ناراحت بودن.. مي دوني چرا؟ چون همه مون طرفدار تو شديم همه ما مي دونيم كه لياقت تو بيشتر از ايناست چون خيلي با استعدادي اگه مي ذاشتن تجربه ات هم بيشتر بشه ديگه عالي مي شد... اما با يك بار شكست(البته به نظرم اين موضوع شكستي براي تو نبود) نبايد تو از ادامه كار منصرف بشي محسن جان! اگه مي توني دوباره در برنامه هاي مختلف اجرا داشته باش آخه مي دوني نزديك به يك ميليون يا بيشتر پشت تو هستن و همه هواي تو رو دارن. محسن جان! همين برنامه ماه محبوب رو ميليونها نفر به خاطر حضور تو نگاه مي كردن اما حيف كه ...
همين طور كه مي دوني ما تو عصري هستيم كه اگه يه جسم بود حتما اون جسم شيطان بود و پيامبر هم مي گه كه دينداري در اين دوران مثل نگه داشتن آتش تو دسته. محسن جان تو اين زمونه آدم به پاكي و صداقت تو كم پيدا مي شه اما همه مون يه اشكالاتي داريم كه بايد يه كسي بهمون بگه اينكه نمي خواي مردم فكر كنن كه مغروري خيلي خوبه اما نه به هر قيمتي
داداش گلم!
محسن عزيزم از خدا مي خوام كه تو همه عرصه هاي زندگي ات موفق باشي به هر چيز كه تو اين دنيا و اون دنيا مي خواي برسي ان شاءالله اگه سعادت باشه همديگرو در حضور پيغمبر خدا ملاقات كنيم. تعجب نكن تو لياقتشو داري اگه قدر خودتو بدوني باوررررررررر كن

پوریا و سعید

سلام آقا محسن افشاني
اميدوارم توي تمام عصرههاي زندگيت موفق باشي
من پسري هستم كه 2 سال از تو كوچكتره و يك پسرخاله هم دارم كه اون 3 سال از تو كوچكتره و هر دو طرفدار پروپاقرص تو هستيم. آقاي محسن افشاني تو باعث افتخار تمامي هم سن و سال هات هستي
پسري كه هنوز به 20 سال نرسيده اين همه افتخارات داشته باشه واقعا ماشاالله داره كسي كه هم تو حيطه بازيگري و هم اجرا كسي به پاش هم نمي رسه(البته با توجه به سابقه گفتم يعني شما توي اولين سريالي كه بازي كردي اونقدر خوب درخشيدي كه هيچ بازيگري در ابتداي كار نبود و همين طور اجرا)
واقعا براي شبكه 3 متاسفم كه توي شبكه جوان به جاي استفاده از نيروي جوان كشور(كه در راسشون محسن افشاني قرار داره) از مجريان ديگر استفاده مي كنه. من به شخصه وقتي اجراي زيباي تو را توي ماه محبوب مي ديدم يادم مي رفت روزه دارم يعني گرسنگي فراموشم مي شد
اين رو مطمئن باش كه اونا لياقت تو رو نداشتن
در آخر سوالي كه دارم اينه كه محسن جان! اين چيه كه تو وجود تو هست كه همه رو جذب تو مي كنه آخه مي دوني من تا حالا طرفدار هيچ بازيگري نبودم ولي حالا طرفدار توئم و تا آخر عمرم هم مي مانم چون يه نوري در وجود تو ديدم كه تا حالا تو هيچ كس نديده بودم
پيروز و كامروا باشي

زهرا جان

سلام محسن جان نمی دونم این نامه رو میخونی یانه اما من به خودم میگم میخونه واینو برات مینویسم

توی یه روز از روزهای بهاری تلویزیونو روشن کردم دیدم همون دوتا پسر بانمک توی مادوتا اومدم دارن یه برنامه ی جدید به اسم سلام بهارو اجرا میکنن حتی من اسماشونم بلد نبودم وقتی همدیگرو صدا میکردن فهمیدم اسم اون چشم ابیه محسنه واون تپلتره وچشم مشکیه کیوانه
اول فکر کردم محسن مثل خودم16 سالش باشه چون بیشتر از اون بهش نمیخورد
یه روز توی برنامه گفت 19 سالشه شاخ در آوردم گفتم چه قدر قیافه ی بچه گانه ای داره درست عین خودم 16 سالمه اما انگار یه بچه 14 ساله هستم

یواش یواش یه حسی نسبت به محسن جان پیدا کردم چون بیشتر خصوصیاتش ورفتارش وحرکاتش دقیقا عین من بود ازش خوشم اومد دیگه هر روز به بهانه ای تلویزیونو روشن میکردم واقعا از دیدنش به قدر خوشحال میشدم انگار معدلم 20 شده تا این که فهمیدم 2سال ونیمه که وبلاگ مینویسه گفتم برم اینترنت ببینم این وبلاگش چه جوریه قبل از اون شاید ماهی یه بار مییومدم اینترنت اما دیدم واقعا محسن جان داره راست میگه سعی میکردم هر وقت بیکار شدم بیام.

برای اولین بار یه نظر بهش دادم وگفتم که چه قدر دوستش دارم خیلی دلم میخواست یه وب داشته باشم تا بهش بدم واون برام جواب نظرمو بده (عجب بچه ی ساده ای بودما) یواش یواش با وبلاگ های طرفدارهای محسن آشنا شدم اولین وبلاگ وبلاگ فاطمه بود که اونجا محسن جان هم نظر میداد وبعدشم وبلاگهای دیگه

بلاخره تونستم یه وب سایت بزنم خیلی دوست داشتم موضوعش درباره ی محسن جان باشه چون میخواستم بدونه که چه قدر دوستش دارم ویک طرفدار واقعی هستم
یه روز دیدم محسن جان تنها اومده وکیوان باهاش نیست وآخرش هم دیدم که دیگه برنامه برای همیشه پرونده اش بسته میشه خیلی ناراحت شدم شب اول خیلی گریه کردم ودیگه روزها برام بی معنی بود همیشه ساعت 5 بغضی توی گلوم بود
بهدش فهمیدم یه فیلم جدید محسن جانم بازی کرده به اسم ترانه مادری خیلی خوشحال بودم خیلی توی مدرسه به همه ی بچه ها میگفتم میخواد این فیلمو بده
وقتی فیلم دیدم دیدم واقعا استعداد محسن جان فقط به مجری گری ختم نمیشه بلکه میتونه یه بازیگر عالی هم بشه شاید باورتون نشه ولی از وقتی از محسن جان خوشم اومد هر روز میرفتم توی حیاط و رو به آسمون از ته دلم دعا میکردم محسن همیشه سالم وخندون وموفق باشه.
با تموم شدن ترانه مادری دوباره همون بغض اومد سراغم اما محسن جان من همون محسن توی سلام بهار نبود از نظر ظاهری وشایدم درونی خیلی فرق کرده بود اما من بازم دوستش داشتم همه بهم میگفتن این دوست داشتنا الکیه اما من گفتم نه من واقعا محسنو دوست دارم
با ترانه مادری خیلی از طرفداراش طرفدار سیاوش خیرابی شدن میگفتن پخته تره اما من اصلا این حرفو قبول نداشتم چون خیلی از خصوصیات محسن جان اونو بر سیاوش برتری میداد با گریه هاش توی ماه محبوب منم گریه ام گرفت وبا خنده هاش خنده.
ولی تا الان یه ذره از احساساتم نسبت بهش کم نشد بلکه 10 برابر هم شد.

مجید جان

سلام سلام سلام
چطوري؟ خوبي محسن؟
ايشالله هميشه سلامت باشي
تو فيلم ضامن خيلي خوب درخشيدي بهت تبريك مي گم همين طور كه تونستي توي ترانه مادري خوب بدرخشي من نظرم اينه كه توي ترانه مادري با اينكه پويا نظري شبيه خودت نبود ولي تو خيلي خوب تونستي از پس اين نقش بر بياي باورررررررر كن توي اجرا هم همين طور

واقعا! خدايي! كسي تا حالا يه كس رو ديده كه قبل از 20 سالگي هم مجري خوبي باشه هم بازيگر خوبي و هم ايشالله مهندس خوبي؟؟

آق محسن! طرفدار هميشگي ات مجيد برات آرزوي موفقيت مي كنه خداحافظ

شروین جان

سلام محسن عزيز

دوست دارم به عنوان يك برادر يه چيزهايي رو به تو بگم


محسن جان! لازمه ماندگاري در قلب ها يكرنگ بودن ساده و بي آلايش بدن و صداقته كه تو بعضي ها رو داري اما اگه مي خواهي هميشه توي قلب هاي ماندگار باشي بايد برگردي به همون دوران سلام بهار

مي دونم دل تو هنوز همون قدر با صفا و پاكه. اما فقط دل مهم نيست بلكه ظاهر هم مهمه

نظر من و خيلي هاي ديگه اينه كه درسته كه تو بازيگري رو بيشتر دوست داري چون مي توني در نقش هاي متفاوت باشي اما به ما هم حق بده در كنار بازيگريت، خودت هم ببينيم چون ممكنه تو براي خودت تكرار آور باشي اما هيچ وقت براي ما تكرار آور نيستي
محسن! تو خيلي با استعدادي. چرا فكر مي كني كه نمي توني در كنار بازيگري، اجرا هم داشته باشي
اون كسي كه گفته يك بازيگر خوب نمي تونه مجري هم باشه از استعداد تو خبر نداشته، كاري نكن با حرفهاي ديگران بعضي از استعدادهاي خودت رو ناديده بگيري...

محسني كه ما مي شناسيم هم مي تونه بازيگر خوبي باشه هم مجري خوبي و هم ان شاء الله مهندس خوبي.

اميدوارم توي هر جايي كه هستي موفق باشي

علیرضا جان

سلام به محسن افشاني
محسن نگو كه ديگه نمي خواي اجرا كني! آخه اگه ديگه اجرا نكني ما كجا ديگه محسن افشاني واقعي رو ببينيم اگه ديگه اجرا نكني ما اين همه خاطره كه از تو داريم رو كجاي دلمون جا بديم
محسن! تو اين 6 ماه خيلي بزرگ شدي و وارد دوران جواني شدي و چهره ات تغيير كرد اما هيچ وقت نذار دلت تغيير بكنه هيچ وقت نذار فرشته هاي خداوندي تو دلت جاشون رو به سياهي و پليدي بدهند
هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد
محسن اگه مي خواي به طاووس الهي برسي بايد جور دنيا رو تحمل كني نذاري شيطان با هر چهره اي كه ممكنه يك بار در لباس دوستت باشه يه بار در لباس طرفدار و يا،،، تو رو از ريسمان الهي جدا كنه
من و تو و خيلي هاي ديگه تو دوراني هستيم كه اگه الان خودمونو اصلاح نكنيم توي پيري محال ممكنه اين اتفاق بيافته
خدا بهمون گفته هر وقت شيطان شما رو وسوسه كرده به خودش پناه ببريم
پس پناه بردن به خدا رو فراموش نكن چون مطمئن تر از خدا هم مگه داريم كه بهش پناه ببريم
محسن جان! من ديدم همه دارن درباره ماديات حرف مي زنن گفتم درباره معنويات هم حرف بزنم شايد خود من هم اين حرفهايي كه زدم رو هزاران بار فراموش كنم اما سعي مي كنم پناه بردن به خدا رو فراموش نكنم

محسن جان برايت آرزوي بهترينها رو دارم
به اميد ديدار

سپیده جان

سلام محسن جان خوبي؟
خيلي دلم ميخواد درد و دل منو گوش بدي من واقعا طرفدارتم نميدونم چي بگم هر چي بگم بقيه ميگن اين بچه است به خاطر همين مجبورم از واژه ي طرفدار استفاده كنم خودت ميدوني چقدر طرفدار داري با رفتنت از ماه محبوب منم گريه كردم با خنده هات هم خنديدم يادته ميگفتي 2 رقم اخر شماره هارو نميخونم اونجا هم نميخواستي شيطنتتو كنار بگذاري از چشمات شيطنت ميباره . روز بعد از ماه محبوب منتظر شدم كه تو بيايي اما .....محسن يه نفر ديگه جاتو گرفته بود احسان علي خاني. من ميدونم اون نتونست جاتو بگيره تو هيچ ضعفي تو اجرا نداشتي شايد هم بهتر بودي فقط سنت كم بود همين. اين اصلا دليل نميشه ...... محسن زمونه عوض شده ادم ها فرق كردند قلب ها همه سنگي شده چي بگم؟ من فكر ميكردم تو نميخواهي بري قاطي ادم هاي بزرگ اما رفتي ازت ميخوام بازم اجرا كني و مجري گري را ادامه بدي ما شخصيت خودتو ميخوايم نه محسنيو كه نقاب يه نفر ديگه رو زده و نقش بازي ميكنه.....
پس برگرد بازم اجرا داشته باش بگذار خاطرات شيرين سلام بهار باقي بمونه همون محسن شاد و شنگولي كه ميگفت سلام سلام سلام سلام اون محسن كه وجودش به ادم انرژي ميداد اون محسن كه چند بار ميگفت صندوق پستي و به زبون هاي مختلف صندوق پستيو ميخوند .....
ترانه ي مادريو عالي بازي كردي. ضامن هم واقعا فيلم قشنگي بود فقط به خاطر بازي خوبت. تو راست ميگفتي ما ادما خيلي بي معرفتيم تا وقتي همه چيز خوب پيش ميره خداروشكر ميكنيم اما اگه خوب پيش نره و خدا خواست مارو امتحان كنه......ماه رمضون امسال قبل از افطار اول براي تو دعا ميكردم از خدا ميخواستم به اون جايي كه ميخوهي برسي دوست دارم هر روز پيشرفت كني اما اين وسط يه نصيحت از من بشنو البته من خيلي كوچيكتر از اون چيزي هستم كه بخوام تورو نصيحت كنم. اينو بدون به هر كه كجا رسيدي هيچوقت نگذار مغرور شي اون موقع طرفداراتو از دست ميدي اما من هميشه طرفدارتم در همه حال بقيه ميگن تو مغرور شدي اما من اينو باور نميكنم تو مغرور نشدي مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه بار روي تابلو مدرسه اين شعرت كه ميگه با تمام دلبستگي هايم بايد روزي بروم...... رو نوشتم كنارش هم اون عروسكه كه كنار نوشته هات ميكشيو با يه عروسك ديگه كشيدم زيرش هم نوشتمM.S بعد معلم ديد همه بهم گفتند عاشق تا يه هفته بهم ميگفتند سپيده عاشق اما من فقط سكوت كردم فقط و فقط سكوت.....................................
محسن من اهل اصفهانم اون روز كه اومدي زنده رود من اومدم دم در صدا و سيما و از ساعت يك ربع به 1 تا يك ربع به 3 منتظرت موندم اما تو از يه در ديگه ي صدا و سيما رفتي من دوربين اورده بودم كه ازت عكس بگيرم و يكي از مجله هاتو كه پايينشو واسم با دستاي خودت امضا كني برات نامه هم نوشته بودم. باورم نميشه من فقط چند متر با تو فاصله داشتم ولي نديدمت واقعا ارزوم بود كه تورو ببينم اينقدر ذوق داشتم كه صبح ساعت 8 از خواب پريدم شب هم خوابم نميبرد هي نصف شب از خواب ميپريدم ارزو داشتم ببينمت ولي نشد.
محسن اگه ميبيني ما طرفدارا چشم هامونو بستيم و داريم با قلم قلبمون برات مينويسيم بدون همه طرفدارتيم ما ميدونيم تو احساسات مارو درك ميكني و مسخرمون نميكني تو با بقيه فرق ميكني باور كن.

اگه دل نوشته ي منو ميخوني بدون اين حرفها مدت هاست تو گلوم مثل يه بغض مونده و راحتم نميكنه اما حداقل خوبه كه حرف هامو خوندي و يه كم دلمو سبك كردي. محسن ازت ميخواهم از دست اون كسايي كه خودشونو به جاي تو معرفي ميكنند و وبلاگ ميزنند شكايت كني ديگه ما نميدونيم كدومشون محسن هستند تو راست ميگي نت محيط خوبي نيست اما من فقط و فقط به خاطر تو وبلاگ زدم. من ادرس همه ي اون وبلاگ هارو كه خودشونو به جاي تو معرفي كردند بهت ميدم پس لطف كن و رسيدگي بكن
1)www.mohsen-blue-eyed1992.blogfa.com

2)www.afshani2008.blogfa.com
3)www.farzameme.blogfa.com

۴ )blueeyes1990.blogfa.com
5)www.nojavani-fans.blogfa.com


در اخر هم دعا ميكنم هر جايي كه هستي موفق و شاد باشي خيلي حرف ها تو دلمه كه دوست دارم بگم اما.... اما مجال نيست در هر حال دوست دارم پس خدا يار و نگه دارت باشه فرشته اسموني مهربون.
عاشقم عاشق ستاره ي صبح عاشق ابر هاي سرگردان
عاشق روز هاي باراني و عاشق هر انچه است نام تو بر ان

امیرحسین جان

.... محسن تو براي هميشه در دفتر زندگي من ثبت مي شوي تو نوجواني بودي كه براي خيلي از نوجوان ها خاطره آفرين شدي
وقتي به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه چه لحظه هايي را از دست دادم لحظه هاي شيرين سلام بهار
لحظه هايي كه من فقط تعريف اون ها رو شنيدم اما خودم حس نكردم حتي به خودم زحمت نمي دادم كه برم ببينم اين دو تا مجري كه دارن اجرا مي كنند كي اند.
من فقط صداي سلام بهار را مي شنيدم اما با اينكه صدا را ميشنيدم طرفدار تو بودم راستش تو اون روزهايي كه كيوان نمي اومد و فقط تو بودي وقتي از خودت تعريف مي كردي خيلي خوشم مي اومد اما نمي دونم چرا نمي رفتم سالن و نگاه نمي كردم اون روزهاي اولي كه ترانه مادري را مي داد مي گشتم ببينم كه اسمت كدومه
اگه ازم مي پرسيدي اسمت چيه نمي دونستم اما اگه گزينه اي مي گفتي مي دونستم چون قبلا شنيده بودم. بين بازيگرها همون اول فهميدم كه اسمت محسن افشانيه
اصلا باور نمي كردم اينقدر طرفدار داشته باشي براي بار اول كه اسمت رو سرچ كردم فهميدم كه چقدر طرفدار داري حتي وقتي ترانه مادري رو سرچ كردم فقط درباره تو بود از همون موقع فهميدم كه حدود 30% افراد شايد هم بيشتر براي تو اين فيلم را نگاه مي كردن
هر چه كه به انتهاي فيلم نزديك تر مي شديم من بيشتر طرفدار تو مي شدم تا جايي كه با تموم شدن فيلم انگار يه جوري بودم يه حس خيلي غريب...
الان نمي خواهم تمام ماجراها مثل ماه محبوب را تعريف كنم اما مي خواهم بگم
خيلي خيلي طرفدارتم(همين نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر)


نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |

دلنوشته ها # 2

*مهشاد جان*

منم یکی از شماهام یکی از همون کسایی که واسه محسن حاضره هر کاری بکنه اما شاید مثل خیلی های شماها متفاوت تر از سایر طرفداراش . منم مثل خیلی از شماها یه خلوت کوچولو واسه خودم و محسن ساختم .... مثل خیلی از شماها به جای محسن می گم داداش محسن ... آره دوسش دارم به چشم یه خواهر ... دوسش دارم و براش همیشه دعا می کنم چون هیچ خواهری نیست که دوست داشته باشه داداشش براش مشکلی پیش بیاد و من همیشه همیشه آرزوی داشتن برادری رو داشتم و خوشحالم که اون رو پیدا کردم و تو خلوتم تنها دلیل زندگیم شده .....
محسنی که خودش نمی دونه و تو تک تک لحظه هام هست 7/8 ماهه واسم شده یه عادت که روزم رو باهاش سر کنم نمی شه و نشده که تو این چند ماهه حتی یک روز بهش فکر نکنم . واسم شده مثل نفس کشیدن. و این رو هیچ وقت خود واقعیش نمی فهمه که زندگی خیلی از آدما بوده و بی خبر تر از همه خود خودش.... نمی دونه چند نفر واسه ندیدنش دق می کنن و چند نفر واسه یه لحظه دیدنش خودشونو به هر دری میزنن ... داداش محسن یادته سیاوش تو جشن رمضان چی گفت؟ اون گفت من پسر اون مامان بابایی هستم که هر شب سریال ما رو می دیدن و داداش همه ی بچه هایی که ما رو می دیدن.... و تو هم ناخواسته اسیر این طوفانی......و هم اسیر این ازدحام. تو یک نفری و ما هزار ها هزار نفر .... تو ما رو نمی بینی و ما داریم همش رو تو رو می بینیم ...(البته تازگی ها همین اتفاق هم نمی افته )

داری کم کمک از ماهایی که به پای تو به این جا رسیدیم فاصله میگیری؟ تا حالا با خودت فکر کردی چرا ؟ ماها همون پسر پر انرژی روزهای سلام بهاری رو می خوایم همون کسی که خیلی ها نمی شناختنش و خودش خودش و با مرور زمان بین دل های بی شیله پیله ی نوجوونایی مثل ماها جا کرد ما از این اتفاق خوشحال بودیم که کسی رو پیدا کردیم که فقط و فقط واسه خودمونه واسه ما و واسه خندوندن کسایی مثل ما داره انرژی میذاره .... ما هر جا رفتیم با خنده گفتیم این پسر هم نسل ماست . ما می خواستیم تو رو واسه خودمون نگه داریم اما تو فرار کردی و حالا دیگه اصلا نمی خوای قبول کنی که این منم همون کسی که هم نسل بچه های سلام بهاریِ گذشته بود ....ما ها هر جا رفتیم با افتخار ازت حرف زدیم و حالا این تویی که کسر شانت می شه واسه طرفدارهای واقیت اجرا کنی ؟ تو دیروز خیلی از ما ها بودی امروز خیلی از ماها هم هستی اما اینو بدون تا ابد فردای ماهم میمونی .... مگه خودت با بغض نگفتی؟ اما داری می ری داری میری مثل تمام اون کسایی میشی که از جنس دل های ما نیستن تو هم می خوای پشت همون نقاب قایم شی و دیگه ما نشناسیمت . رفتی که ته مونده تمام خاطرات سلام بهاری منم محو بشه ..... اما ازت خواهش می کنم نرو .... ما رو ماهایی که همه جا حتی قبل از معروف شدنت ازت حمایت کردیم رو فراموش نکن .بقیه رو ول کن محسن صدای مارو بشنو شاید این کمال خود خواهی باشه.!امااین آدما همون آدمایی نیستن که با کمال خونسردی دل تو رو شکستن ؟ همون آدمایی نیستن که می گفتن تا محسن ار این استودیو بیرون نرفته من جاش نمی شینم و بعد یک پیام بازرگانی دیدیم با کمال بی رحمی میخ کوب شده سر جای تو. داری هم نشین همچین آدمایی می شی ،داری دل پاک و ساده ت و درست مثل اون ها می کنی . محسن روز آخر ماه محبوب به احسان گفتی طرفدارای من واسه خودم طرفدارای تو هم واسه خودت.چی کار داری می کنی؟ پس چرا داری ماها رو فراموش می کنی؟ مگه ماها هم میشه جا گذاشت .محسن واسه ما باش ...

همون طرفدارایی که همیشه ازشون حرف میزدی نه اون آدمایی که 2/3 روزه آدمو دور می زنن ماهایی که با گریه هات گریه کردیم و با خنده های شیرینت خندیدیم .ماتو رو با نقاب نمی خوایم تو رو همون طوری می خوایم که هستی .همون پسری که می شد ازش پاکی و صداقت و در مقابل شر و شیطون بودن و یاد گرفت.. داداشی تو این چند ماهه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم من از خود تو یاد گرفتم بهاری باشم و هیچ وقت به خودم مغرور نشم. هیچ وقت یادم نره کی بودم و کی شدم. اما حالا مثل اینکه ما برات باید توضیح بدیم که آخه چرا ماها ؟ با ماهم بعله آقا محسن ؟ تو از اول واسه ماها بودی و با کاری که احسان کرد تو یاد گرفتی مثل اون باشی اما چرا با ما؟ یادت نره از کجا شروع کردی محسن ما تو رو می خوایم نه یه محسن با نقابی که رو صورتش کشیده. ماهمون سلام های آلبالویی رو می خوایم با طعم بودنت باطعم خوشمزه ی دوباره جون گرفتنت نگو شرایط فرق کرده نگو من دیگه افتخار نمی دم نگو من بازیگرم نه مجری نگو من می خوام پیشرفت کنم تو واسه ما همون محسنی فقط یه کم معروف تر شدی نمی گم پیشرفت نکن در جا بزن چون خودم همیشه دارم واست دعا می کنم می گم ماها رو فراموش نکن میگم واسه ما لاقعر با همون دل پاک و ساده بمون ما تو رو می خوایم نه بودن های چند فرسخی تو که بوی دو رنگی اش همه جا بپیچه..مطمئن باش تو هر کاری بکنی تو دنیای مخروبه ی اون ها یه روزی توهم مثل خیلی های دیگه محو میشی این خاصیت دنیای اونهاست عسیس.اما تو می خوای از ماهم کناره گیری کنی مطمئن باش یه روزی از ذهن اون ها هم نا خواسته پاک می شی اما تا ابد فردای ما میمونی . نذار فرداهامون خراب بشه داداشی . تو رو قسمت می دم به همون پاکی و صداقتت. از ما ساده رد نشو ما فرداهامون رو با سهم نگاه تو گره زدیم با همین امید که دل من با دل تو خورد گره نکنه نار کنی باز کنی این دو گره. این هم خاصیت دنیای ماست عسیس
نازنینم چه دعا بهتر از این!! بقیه اش رو خودت بهتر از هر کسی بلدی ... یادته؟ اینم خودخودت به تک تکمون یاد دادی. و آخر به قول پارمیدا و تبسم خدا "تو" را حافظ.

سارا.م

قلب من مثل بوم سفیدی که در آستانه بهار کلمه ی سلام رو رویش هک کردندتا در یازدهمین روز محبوب ترین ماه اونو تقدیم تو کنم تقدیم به محسن عسیسم ...

ملودی جان

نه....! تو را دوست ندارم اما هنگامي که نيستي غمگينم و به آسمان آبي بالاي سرت و ستاره هايي که تو را ميبينند حسادت ميکنم.
تورا دوست ندارم اما نميدانم چرا آنچه ميکني برايم استثنايي است و بار ها از خودم پرسيده ام:
چرا آنهايي که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تورا دوست ندارم اما چشمان گويايت با آن آبي عميق و درخشان بيش از هر نگاه ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد.
آه....ميدانم که دوستت ندارم! اما ديگران باور نميکنند....چرا که آشکارا ميبينند....نگاهم به دنبال توست!

سپیده و سحر عزیز

اول سلام میکنم به همه ی شما مهربونا
به همه ی شما که دلاتون اندازه ی آبیه دریا ها بزرگه و اندازه ی سخاوت اسمون مهربون
امروز میخوام یه چیزایی براتون بگم
میخوام بگم چی بود و از کجا شروع شد........
همه ی روزهام عادی میگذشت.................
بدون هیچ رنگ و بویی...............
هیچ احساسی نسبت به روز هایی که پی درپی میگذشتند نداشتم .............
تایه روز......................
اخه تواز کجا پیدات شد پسر.....
از وسط اسون پریدی توی زندگیمون؟؟؟؟
داشتیم زندگی عادمون رو میکردیم..............
داشتیم بدون هیچ احساسی و بدون انتظار روزامون رو میگذروندیم.....................
اواخر فروردین بودکه با سلام بهار اشنا شدم ........
وتازه فهمیدم میشه روزامون رو یه جور دیگه ببینیم..................
میشه دوره ی نوجوونی رو با هیجان سپری کرد...................
میگن ادم تا چیزی رو که از دست نداده یا تموم نشده هیچ نگران نیست که اره این یه موقع ازدستمون میره یاتموم میشه..................
با خودمون میگیم ای بابا این تازه اولاشه.........
مثل اون روزایه اولی که سلام بهار رو دیدم............
وقتی به وسطاش رسیدیم با خودم فکر کردم اگه تموم بشه ما چیکار کنیم؟؟؟؟
بعد به خودم میگفتم:هووووووووووووووو تا اخر بهار خیلی مونده............تازه اگر تموم بشه و تابستون بیاد یه برنامه ی جدید با اسم سلام تابستون میذارن و ما دوباره میتونیم ببینیمشون.......................
2 روز قبل از این که سلام بهار تموم بشه محسن گفت:ما از فردا میایم با یه دکور قشنگ و تازه ی دیگه..........
اما وقتی 2 روز بعدش محسن گفت ما میریم بعد از امتحاناتمون برمیگردیم حسابی شوکه شدیم ............
محسن گفت:منتظرمون باشید ما حتما بر میگردیم ...........
در حالی که میدونه انتظار چه قدر سخته....................
اما اونا به قول خودشون عمل نکردند و هیچ وقت برنگشتند......

وقتی فهمیدیم که قرلره از محسن یه سریالی به نام ترانه مادری توی شبای تابستون پخش بشه خیلی خوشحال شدیم که لا اقل دوباره محسن رو میبینیم............
وقتی هنوز شروع نشده بود شاکی بودیم که چرا تبلیغش رو نمی کنن.................
وقتی شروع شد هیچ اشتیاقی برای این که بفهمیم اخرش چی میشه نداشتیم و فقط با خودمون میگفتیم :
این دیگه سریاله .و بلاخره تموم میشه ...................
حالا دیگه کجا میتونیم ببینیمشون؟؟؟
همومون میدونستیم که محسن گفته دیگه قصد اجرا نداره...........................
پس باز هم انتظار.................. انتظار .................انتظار........................
روز شنبه بود که اخرین قسمت سریال پخش شد و یکشنبه هم پشت صحنه...................
روز دوشنبه هم که تکرار پشت صحنه ترانه ی مادری رودیدیم...........................
سه شنبه روز اول ماه خدا بود............
از یه طرف خوشحال که وارد ماه خدا میشیم...........................
از یه طرف ناراحت که دیگه محسن رو نمیبینیم...

وقتی ساعت 7 شد هیچ امیدی نداشتم که محسن مجری اون برنامه باشه..
وبه خواهرم هم میگفقت تواز 100% 0% رو در نظر بگیر که محسن مجری باشه....................
اما در کمال تعجب محسن مجری ماه محبوب بود.................
توی این 12 روز ماه رمضون با عشق روزهامو گرفتم و گرسنگی و تشنگی رو تحمل کردم و راس ساعت 7 که میشد هم گرسنگی هم تشنگی از یادم میرفت..............
هر چند میدونم که شما هم میدونید همه ی طرفدار هاو بیننده های پر و پا قرص برنامه ی ماه محبوب ما نوجوون ها بودیم که سلام بهار و بوم سفید رو میدیدیم............
چون بزرگترامون با توجه به نقش پویا که محسن بازی کرده بود احساس خوبی نسبت بهش نداشتند......
شنبه در حالی که 12 روز از ماه محبوب رمیگذشت فهمیدیم که بلهههههههههههههههه
اقا محسن دیگه اجرای این برنامه رو به عهده نداره و به جای اون اقای علیخانی اجرا میکنند...........
اصلا امنتظار نداشتیم .......اخه تازه 12 روز گذشته بود .............حتی 2 هفته هم نگذشته بود...............
ولی محسن باز گفت: من میرم ولی برمیگردم...................
قول میدم که برگردم.............
منتظرم باشید...............
وباز هم انتظار .............
انتظار ....................
انتظار..............

سمانه جان

سلام داداش گلم.خوبی؟
من یه دختره تنهام.خیلی ساله که با این تنهایی سر کردم.در واقع باید بگم باهام بزرگ شد.سالها گذشت تا توی یکی از شبهای زیبای زمستون،چشمم توی قاب شیشه ای به بوم سفید و اجرای تو افتاد.نمیدونم چی شد.که با همون بار اول دلبسته ی تو شدم.گفتم این پسر میتونه جای خالیه یه برادر رو برای من پر کنه.همینطوری روزای قشنگ خدا گذشت تا اینکه یه روز بهاری توی سلام بهار تورو دیدم.کلی ذوق کردم.چون که گفتم این پسر از خودمونه.یعنی خودمونه.از دل ما حرف میزنه.میدونه چه طوری دل طرفداراشو شاد کنه.میدونه باید چیکار کنه..یادم میاد وقتی یه روز عصر اومدم خونه تا تورو ببینم،بابام گفت:این پسر چقدر شکل جوونیای منه.توی عکسام معلومه.شکل همیم.خیلی خوشحال شدم.گفتم پس حتما بابام هم قبول میکنه که تو داداشه من باشی.هرروز به عشق تو میومدم خونه.ساعت 5 که میشد،همش میگفتم ای بابا،عمو پورنگ بسه دیگه.بذار سلام بهار شروع بشه.دل توی دلم نبود.وقتی شروع میشد،منم با تو و کیوان میخوندم.این روزا حالو هوات بهاریه .....
بابام رو هم میشوندم تا تورو ببینه.خیلی دوستت داشت.مامانم هم همینطور.تا قسمت 60 ام برنامه وقتی دیدم گفتی میریم،اشک توی چشمام جمع شد.گفتم پس داداشه من چی میشه؟پیش خودم فکر کردم ،دیدم که من میتونم توی بوم سفید تورو ببینم.بعدم که شد ترانه ی مادری

ولی اولین مصاحبه ات توی اون مجله همه چیو خراب کرد.اما من جلوی همه وایسادم..گفتم نه.اصلا هم مغرورانه حرف نزده بود.چون دوستت داشتم.چون میدونستم که ته دلت هیچی نیست.یه پسری با یه سری عقاید.اومدی توی ماه محبوب همه.طرفدارات از شادی نمیدونستند چیکار کنن.وقتی بعد از یک پیام بازرگانی به همین راحتی جای تو عوض شد،دل خیلی ها شکست.وقتی جلوی 70 میلیون آدم گریه کردی،با گریه هات خیلی از مردم اشک ریختن.چه بزرگ ،چه کوچیک.هیچ کس نمیتونست گریه های معصومانه ی یه نوجوووون پاک رو ببینه.اما همه ما بازم به بودنت توی بوم سفید ،امیدوار بودیم.ولی تو با این کارت دل طرفداراتو شکوندی.بدون خداحافظی رفتی.درسته ،تو هم یه عقایدی رو داری.میگی یه بازیگر دیگه اجرا نمیکنه.اما میتونستی حداقل فقط همین بوم سفید رو اجرا میکردی.اونم به خاطر طرفدارایی که به خاطر تو اومدن به پارک ترافیک.جلوی خیلی چیز ها و خیلی ها وایسادن.اونایی که اینقدر دوست داشتن که بعد از ترانه مادری باز هم طرفدارت موندن.من خودم 3 بار اومدم پارک ترافیک.اما ندیدمت.به خاطر تو جلوی حرف خیلی ها وایسادم.و تا آخرشم میایستم.با خنده هات میخندیدم،با شور و هیجانت،پر انرژی بودم.با گریه هاتم ،گریه میکردم.هر شهر یا کشور زیارتی هم که رفتم،همش توی نظرم بودی.و برات کلی دعا میکردم.اما الان دیگه حال خوشی ندارم.همه ی طرفداراتم همینطورین.همه ناراحتن.توی این مدت همه ی فکرم تو بودی و هستی و خواهی بود.خیلی چیز ها ازت یاد گرفتم.حالا کلاه خودت رو قاضی کن.ببین با طرفدارات چیکار کردی.ما منتظرت هستیم همیشه.همیشه دوستت دارم و طرفدارت هم تا آخر باقی می مانم.واقعا خدا تو را حافظ...

م...

نمیدونم دنیای بزرگا چی داره که همه دلشون میخواد به اون جا برسن ولی وقتی
به اون جا میرسن یادشون میره کی بودن
اقا محسن تو همون نوجوون ساده شیطون و بانمکی بودی که همه دلشون میخواست مثل تو باشن
مگه تو از دنیای بزرگا شاکی نبودی مگه همین غرور بزرگا تو رو کنار نزد پس چرا با وارد شدن به دنیای بی رحم بزرگا غرور اون ها هم با خودت میبری؟
آخه یکی نیس بگه ما همون نوجوون ساده و بی آلایش روز های بهار رو میخوایم که با شیطونی هاش همه ی ما رو شاد میکردو خاطرات بهاری رو برای ما به جا گذاشت
همون نوجوونی که با اون گریم ساده و دلی پاک به خونه های ما میومدو دل ماهم لحظه شماری میکرد تا اون خاطره های خوشگل رو برای ما ضبط کنه
پس اون کجاست؟چرا این همه غرورو تکبر جای اون همه خوشمزگی رو گرفته؟
درسته که کم کم داری از دنیای ما خداحافظی میکنی ولی برای ما همون نوجوون خوشمزه ی سلام بهاری تو حتی اگر طرفداری خودتو نخواهی اونا همیشه با تو هستن و همیشه طرفدارت میمونن چه نوجوونایی که تو دنیای بی انتهای خودشون برای تو گوشه ای رو خالی کردن که شاید اون جای خالی هیچوقت پر نشه

مینا جان

باران بهانه بود
که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی
و دوستی
مثل گلی
شکوفه کند
بر لبانمان!

سیمین و سروه عزیز

سلام داداش محسن!
ماهم دوتا از طرفدارات هستیم.از آستانه باهات بودیم....توی مادوتا هم همرات بودیم....توی سلام بهار بهت عادت کردیم ....توی ترانه‌‌ی مادری یه جور دیگه دیدیمت.توی ماه محبوب باهات خندیدیم و اشک ریختیم.... کاش هیچ وقت نمی‌گفتی "میرم ولی برمی‌گردم"چون:
از همون لحظه که گفتی"میرم اما برمی‌گردم" می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم
هنوز هم اون روز رو که ایمیلمون رو توی بوم سفید خوندی و گفتی"خیلی خوب بود،خلاقیت خوبی دارن،دلم نیومد نخونم "رو یادمونه.
حالا هم می‌خوای بری؟فقط خاطره هات بمونه؟چرا؟
اگه شدی پویا نظری...اگه شدی ساعد...برای ما همون محسن افشانی عصرای بهاری هستی.
ما نه مثه بقیه‌ی طرفدارات شما رو از نزدیک دیدیم نه می بینیم...و نه خواهیم دید...فقط از طریق برنامه‌هاتون شما رو میبینیم...پس نرو!
اگه توی بوم سفید بدون خداحافظی رفتی حقته...ولی ما میگیم خدا نگهدارت باشه.
.:.آرزویم همه سرسبزی توست.:.

فاطمه جان

این داستانی ست از یک زندگی
زمانی که به گذشته باز میگردیم به لحظاتی برخورد می کنیم که با یک اتفاق ساده دیگران توانسته اند زندگیمان را دگر گون کنند
پسر قصه هایم بود که گریست و منو برد به روز های پاک سلام بهار
به اولین روزی که سلام بهارو دیدم
به اون حسی که اون موقع داشتم دستم یخ کرده بود و قلب کوچکم مثل قلب یه گنجشک کوچولو میزد
به اون روزی که کیوان گفت19395
و محسن هم زد روی میز و گفت خط خط خطه تیره
و کیوان هم گفت4343
برد به اون بخش بین المللی صندوق پستی
به خط تیره های ایتالیایی و آلمانی فرانسوی محسن
به نمایشنامه های تراژدی خنده آور یا گریه آورشون
و برد به آخرین روزی که محسن تنها داشت برنامه رو می چرخوند
هیچ وقت یادم نمی ره اولین روز ترانه مادری رو.
وقتی که تیزر هاش پخش شد
پا به پای پویای سریال گریستم و خندیدم و بهش غبطه خوردم که چقدر زود تونست همه رو جلب خودش کنه
هنوز یادم هست اولین روزی رو که ماه محبوب رو دیدم
باز هم اون حالتم : صدام می لرزید و دستهام یخ کرده بود
از وقتی که علیخانی رو مهمون اون برنامه دیدم خودم تا آخر جریان رو فهمیدم و اصلا فکر نمی کردم که شاید روزی محسن رو جای صندلی مهمون بببینم و علیخانی رو جای صندلی مجری
آره محسن روز دوازده رمضون مهمون ماه محبوب شد و بغچه ی خودش رو بست و همه ی اون برنامه رو با تمام خوبی ها و بدی هاش ترک کرد
و الان کلی آه و افسوس میخورم که چرا قدر اون لحظه های پاک و مقدس سلام بهارو ندونستم
چرا وقتی دو دقیقه از شروع آستانه و اجرای محسن نگذشته بود شبکه رو عوض کردم
که چرا من از همون اول آستانه عاقلانه تصمیم نگرفتم
دیدم که چند دقیقه ای از اون لحظه گذشته
لحظه ای که محسن اولین اشک پاکشو توی ماه محبوب ریخت
اون اولین اشک بود که همه لحظه های سلام بهارو برایم با آهنگ خاص خودش نواخت و زنده اش کرد
و من موندم و خاطره کوتاهی از عشقی کوتاهتر
سرگذشت من هم مانند همه نوجوونا این شد که اسیر شب دنبال کور سویی بگردم
و ساعتها کنج اتاق تاریک دلم مینشینم و چشم به ساعت قدیمی قلبم میدوزم
به لحظاتی می اندیشم که چه کوتاه در کنارش گذشت
به یاد لحظه ای که محسن برای اولین بار توی آستانه داشت جملاتی در مورد نوجوونی می گفت.
جملاتی که دیگر حتی یک کلمه اش را به یاد ندارم

*روشنک جان*

سین لام الف میم
از" الف" آستانه بگیر و برو تا "م" بوم سفیدی که که با رفتنت یه قوطی رنگ سیاه رو ریختی روی تموم اسمهایی که یه روز خودت روی اون نوشته بودی ما رو با سیاهی اون تنها گذاشتی و رفتی بدون گذاشتن یه روزنه برای امید به دوباره سفید شدن این بوم و بدون گفتن دل من با دل تو خورده گره .........
شاید قصه ی خیلی ها با تو از همون روزهای بهاری شروع شد که میخ شدن پای تلویزیون و یکی مثل خودشون رو دیدن یکی که مثل آیینه بود صاف و ساده یکی که بازتاب اونی رو داشت که همه ی ما دلمون می خواست یه روزی همچین کسی باسه اما بجز این دسته خیلی های دیگه بودن که از اون اول همراهت بودن با اینکه نمی دونستن اسمت چیه ؟یا اصلا....
اما با این حال می دونستن اینی که جلو دوربینه از جنس خودشونه ویکی مثل خودشونه تو ما رو نمی دیدی ولی ما با تک تک سلول های وجودمون مجذوب گفته هات بودیم شاید اینقدر که برنامه چنددقیقه ای تو ما رو ساعت ها درگیر می کرد.

آره ما اون موقع هم بودیم.....
ما بودیم تو روزهای زمستونی وسردی که با بوم سفید و مادوتا گرمای تابستون رو تو دلامون زنده کردی
تو شاید نمی دونستی اون روزی که خداحافظی کردی و گفتی می نویسم دیدار....
مادوتا تا تابستون پخش نمی شه چه روز و شب هایی رو تا سلام بهار برای ما ساختی ...
آره تو نمی دونستی که سلام بهار 15 روز عید چقدر برامون خاطره گذاشت تلخ بودن اون روزهایی که نمی تونستیم ببینیم و شیرینی اون روز هایی که می دیدیم از شیرینی شکلات عید دیدنی هامون بیشتر بود
نمی دونی اون روزی که دوباره سلام بهار پخش شد چقدر برای ما رویایی و قشنگ بود مثل تمام رویاهایی که برامون ساختی دو ماه بعدش برامون یه روز تلخ رو رقم زدی روزی که برای همیشه پرونده سلام بهار رو بستی و بازم ما رو تنها گذاشتی اما این بار یه روزنه بود اونم امید بر گشتنت با یه سلام بهار دیگه اما.....
کاش این امید واهی هم نبود چقدر سخت بود انتظار تموم شدن روزهای طولانی تابستون اونم وقتی که هر روز منتظر باشی که بشنوی سلام بهار دوباره برگشته با همون محسن شاد و پر انرژی ....
اما تابستون نشونمون داد که تو خیلی زود قد کشیدی و هم قد بزرگتر ها شدی
وما..... هنوز منتظر همون محسن افشانی روزهای بهاری خودمون بودیم اما...نه....تودیگه اونی که ما می خواستیم نبودی دیگه مجری سلام بهار ومادوتا و....نبودی حالا دیگه بازیگر شده بودی اصلا اینقدر فاصله مون رو زیاد کردی که یه روز گفتی تو اجراهام هم بازی کردم
نمی دونی شنیدن این حرف ها چقدر سخت بود انگار هر کلمه اش یه قطره عرق سرد رو بنشونه رو پیشونی ما ............
آره تو مهارتت رو تو بازیگری نشون دادی ......
ترانه مادری رفت و فقط خاطره ها ش موند و....یه خراش روی قلبمون که غرورت اونو طوری هک کرد که دیگه پاک نشه.

اومدی بازم با اسم مجری اما تو برنامه ای که نه مال تو بود نه مال ما ولی شاید دلت می خواست اینجوری بگی که من هنوزم همون محسن روزهای بهاری هستم ولی باور کن اونی که ما می خواستیم نبودی ....باور کن .........
اومدنت توی ماه محبوب برای ما یه شب پر از اشک رو رقم زد شبی که احساس کردیم دنیا چقدر بی رحمه .....شاید اونقدری که برای تو سخت بود برای ما هم سخت بود که کسی رو که دوستش داریم اینجوری ازمون بگیرن........
ازت یه خواهش داریم حتی اگه به اندازه یه قطره بارون توی ذهن تو جا داریم فکر کن وببین که ما چرا بازم همون پسر شیطون روزهای بهاری خودمون رو می خوایم اینو بدون حتی اگه به اوج شهرت برسی و به اندازه ...معروف بشی وقتی اسمت رو می یاریم با همون روزهای قشنگ بهاری خاطراتمونو مرور می کنیم نه با پویای ترانه مادری ....نه با محسن ماه محبوب ....ونه با....
دوباره برگرد... برگرد و بازم روزهای گرم و بهاری رو بهمون بده می دونم از تکرار خوشت نمی یاد اما شاید طرفدار هایی که با غرور از شون حرف می زدی ارزش این تکرار کوتاه رو داشته باشن ....
ما دیروز بودیم ...هنوزم هستیم ...و فردا هم می مونیم
اما بدون این رسمش نیست وهمیشه اینجوری نمی مونه.....
ما نوشتیم دیدار........
اگه دل تو هم زمانی با دل ما گره ای داشت......
رویای دیروز ما را به امید فردا تعبیر کن ....و ..فاصله ها را یک به یک بردار....

رویا جان

همه چی از یه روز بهاری شروع شد وقتی اولین بار دیدمت. خیلی حرفات به دلم نشست.واسم خیلی قشنگ بود که هنوزادم هایی هستن که ما ها واسشون مهم باشیم حرفامونو بفهمن دوسمون داشته باشن ولی میخوام فقط در مورد تو بنویسم چون این دلنوشته های ناقابل برای تو هستش ...روزهای اولی که سلام بهار میدیدم عاشق اون کلام ساده ات شدم که خیلی راحت حرف دلت رو میزدی انگار نه انگار که داری برنامه اجرا می کنی . شده بود واسم نفس کشیدن .یه عادت . یه چیز مهم نمیدونم اسمشو هر چی که می خوای بذار تازه داشتم حس میکردم زندگی اون طوری که من فکر میکنم پوچ و بی خود نیست شده بودی یه داداش خیلی خوب مهربون بایه دنیا صداقت وپاکی .همیشه از خدا خواستم حواسش به تو باشه یه خورده بیشتر از بندهای دیگه اش هوا تو داشته باشه ولی تو انقدر درنظرم پاک بودی که احتیاجی به دعای من نداشتی ولی طبق عادتم واست دعا می کردم بگذریم روزای قشنگ زندگی من شده بودی. ولی افسوس که الان جز مشتی خاطره چیزی ندارم روزای خوب منم با خداحافظیت تو 31 اردیبهشت پر کشید اون روز یه بغض تو گلوم بود اب خوردم فرو بره ولی اشکام جاری شد چند روز اول خیلی سخت بود نبودنت ندیدنت ولی دل خوشیم اومدنت بعد از امتحان ها بود که فقط یه خیال باطل بود ولی خبر داشتم که قراره بشی پویا نظریه ترانه ی مادری ولی نه دیگه تو داداش محسنی نبودی که من دوسش داشتم شده بودی پویا نظری ولی وقتی موفقیت و خوشحالیتو دیدم خدا رو شکر کردم که داداشم خوشحاله داره قد میکشه داره بزرگ میشه ولی افسوس هر چقدر که قد کشیدی بیشتر از ما فاصله گرفتی دیگه ساده حرف نمیزدی مهربون نبودی ما ها واست شده بودیم اجبار (اینو وقتی اولین بار توی بوم سفید دیدمت حس کردم اخرای مرداد)چهرتم عوض شده بود ولی بازم بهترین داداش محسن روی این کره ی گردو قلمبه بودی.

وقتی مهمون سفره های افطار ما شدی کلی خدا رو شکر کردم که تو هستی . تو اجرا میکنی توی حرفات میشد صداقت وپاکی رو حس کرد میشد باور کرد درسته دیگه مثل گذشته اجرا نمیکردی ولی بازم بهترین بودی (بابام هم ماه محبوبو رو میدید کلی از محسن تعریف میکرد )ولی روز اخر که اهنگ رفتن داشتی روزی که دلت شکست ما (همه هوادارات) با تو اشک ریختیم که چرا داداش محسنی که روزای بهارمونوقشنگ کرد اینطوری باید دلش بشکنه . ولی من مطمئنم اونا هم یه جای جواب کاراشو میدن . داداش محسن همیشه بهاری بمون مثل روزای قشنگ سلام بهار پاک بمون مثل اشکات ساده بمون مثل حرفات . بازم همون محسن ساده ی بی غرورباش.{ خدا از تو بگیرد هر انچه تورا از خدا میگیرد} اگه خیلی گفتم داداش محسن ناراحت نشو اخه خدا داداش محسن خودمو خیلی زود ازم گرفت اونم متولد 68 بود فقط یه چند ماهی از تو کوچکتر بود چند روز پیش تولدش بود داداشی تولدت مبارک(محسن روزهای بهار خدا حافظ )

یه عاشق...

نميدونم درست از کجا شروع شد.چه روزي بود اما هر چي بود قشنگ بود و ساده به قشنگي چشمانت و به سادگي رفتارت.يادمه که تو مدرسه بودم يکي از دوستام گفت سلام بهارو ميبيني گفتم: نه .گفت: يه پسر خوش قيافه وسوسول ولي مغرور مجريشه با يه پسره ديگه.اسم پسر مغروره محسنه اسم اوون يکي کيوان.يادمه بهم گفت حتمن ببين.فرصت نميکردم ببينم يعني يادم ميرفت اما يه روز ساعت 5:30 که داشتم کانالاي تلويزيونو ميگشتم تا برنامه ي مورد علاقمو پيدا کنم يه دفعه چشمم افتاد به همون پسري که دوستم گفته بود پسري بلند قد با چشاي آبي موهاي قهوه اي و خوشگل.اما نه سوسول بود نه مغرورصميميت و عشق به کارش از تو چشماي آبيش برق ميزد.همون لحظه دلم لرزيد سعي کردم خودمو کنترل کنمو به داداشم که با من نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد چيزي وانمود نکنم اولش برام خيلي آشنا اومد انگار که ميشناختمشو جايي ديده بودمش.دو سه روز اول دستم به تلويزيون نميرفت نميدونم چرا.دنبال کسي ميگشتم تو روياهام که شبيهش باشه اما خيلي زود فهميدم کسي به جز خودش نميتونه جاشو برام پر کنه.هيچ وقت فکرشو نميکردم که اينجور بهش وابسته بشم.ولي انگار نميتونستم جلوي خودمو بگيرم سر ساعت ميرفتم جلوي تلويزيون ميشستمو و چشم انتظار به برنامه هاي عمو پورنگ و آقا جون سليمون نگاه ميکردم داداشم بهم ميخنديد و ميگفت بچه شدي و برنامه کودک نگاه ميکني!دلش خبر نداشت که من منتظر برنامه ي ديگه اي هستم.منتظر چشماي آبي هستم که فکرشم نميکردم اينجور دوستش داشته باشم.وقتي برنامه ي سلام بهار شروع ميشد و محسن تو با اوون صداي قشنگت ميگفتي به نام خداوند بخشنده ي مهربون سلام ميکنم به همه ي دوستاي گل نوجونم که نشستن پاي برنامه ي سلام بهار دلم ميخواست بال در بيارمو جيغ بزنم بگم واي دارم ديوونه ميشم.دستام يخ ميکرد و خيس عرق ميشدم.انقدر شور و حال داشتي که به همه هيجان ميدادي..يه جورايي سر ساعت برنامه ي سلام بهار تو خونمون غلغله ميشد.يادمه يه روز بابام تازه از سرکار اومده بود که برنامتون شروع شد درست همون روزي که براي اولين بار با آهنگش خوندين.هممون نشستيم پاي برنامتون داداشم ميگفت من چقدر از اين پسره بدم مياد مامانم ميگفت خيلي وروجکو شيطونه بابام ميگفت بامزس و شيطونه من هيچي نميگفتم تا اينکه ايمان داداشم گفت نظر تو چيه نميدونستم چي بايد بگم تنها کلمه اي اوون لحظه تونستم بگم اين بود که خيلي پسره خوب و با ادبيه آدم فکر ميکنه داداش خودشه.همه بهم خنديدن.باورم نميشد آيا واقعا عاشقت شده بودم يا اينکه بهت عادت کرده بودم.شنبه و چهارشنبه روز عذا بود واسه من چون درست همون ساعتي که برنامتون پخش ميشد من کلاس زبان داشتم.به ايمان ميسپردم ببينه و بعد برام تعريف کنه که اونم با من لجبازي ميکردو نگاه نميکردو ميرفت بيرون.اوون شبي که تو کانال جام جم 2 ديدمت باورم نميشد انگار برق خوشحالي تو چشام ميدرخشيد طوري که تا ديدمت بازم يخ کردم مامانم گفت ما اين برنامرو چند بار بايد ببينيم.ايمان با خنده گفت خواهرمون عاشق شده مامان بابا بيا که بچتون از دست رفت.يه لحظه موندم ايمان بهشون چي گفت عاشق شدم با خودم گفتم من واقعا عاشق شدم .نه اشتباه شده چطور ممکنه من عاشق بشم مني که به هر کي که ميگفت عاشقم ميخنديدم الان عاشق شدمو يکي داره بهم ميخنده.تمام هفته ميشستم سلام بهارو ميديدم(به غير از شنبه و چهارشنبه چون کلاس زبان داشتم)همين طور بوم سفيد.وقتي سلام بهار تموم شد ديگه ساعت 5 کسي نميومد بشينه پاي تلويزيون به عشق محسن افشاني.هر کي سر کار خودش بود.ايمان که يا دانشگاه بود يا بيرون مامان که تو آشپزخونه بابام سر کارش که البته ساعت 5 تو راه برگشت بود منم تو اتاقم که مثلا دارم درس ميخونم ولي تمام فکر و ذهنم به تو بود.وقتي تو اينترنت خوندم که داري يه سريال تلويزيوني بازي ميکني اينقدر خوشحال شدم که تو دلم گفتم آخ جون محسن دوباره برگشت.سريال ترانه ي مادري رو هر شب ميديدم.نقشتو اينقدر قشنگ بازي کرده بودي که ايمان ازت خوشش اومده بود مامانم و بابامم طرفدارت شده بودن.اون شبي که با سياوش اومده بودي تو سفر بخير بعد از تموم شدنش اينقدر گريه کردم که نگو و نپرس حتي بعضي شبا از دلتنگي با قرص آرامبخش ميخوابيدم.اولين روز ماه رمضون رو که روزه بودم تقريبا 20 دقيقه مونده بود به اذان که دوستم بهم زنگ زد و گفت بدو که محسن تو کانال 3 مجري شده .باورت ميشه بدون خدافظي تلفنو قطع کردمو از ذوق و شوق نشستم پاي تلويزيون.12 روز رو ماه رمضونو با برنامه ي تو افطار ميکرديم.انقدر از ديدنت خوشحال بوديم که حتي فکرشم نميکرديم يه روزي از اين برنامه بري مثل الان که اصلا فکرشو نميکردم از بوم سفيد بري.اوون روزي که احسان عليخاني اومدو تو گريه کردي من شمال بودمو باروون مي اومد منم همراه تو گريه ميکردم انگار آسمونم گريه ميکرد به خاطر تو به خاطر من به خاطر هرکسي که اون لحظه با تو گريه ميکرد تو راست گفتي برنامه ي ماه محبوب با اومدن احسان هيچ تغييري نکرد.بازم مثله اون روزايي که سلام بهار تموم شد لحظه ي افطار ديگه کسي پاي برنامه ماه محبوب نمينشست وقتي که از اين برنامه رفتي.بابام ميگفت بزن کانال يک ايمان ميگفت بزن کانال دو همه يه جوري بهت عادت کرده بوديم......................

اصلا نميتونستم جاي خاليتو تحمل کنم.شباي قدر تا صبح به خاطر سلامتيت دعا ميکردم و گريه ميکردم واسه ي خودم واسه همه و اسه تو واسه دلت که شکسته بود ولي محسن تو فکر کردي طرفدارات رفتن سراغ سياوش نه عزيز دل همه با تو بوديم با تو اشک ريختيم حتي اين چند وقتي که از بوم سفيد رفتي تقريبا يک ماهي شده همه با تو بوم سفيدو ترک کرديم.اوون روز جمعه هيچ وقت يادم نميره که به خاطرت به خاطر اينکه يه جوابمونو نميدادي يه 10 تا قرص ارامبخش از شدت بي تابي به خاطر تو از شدت گريه واسه اين که ارووم بشم خوردم بعدشم حالم خوب که نشد بد ترم شد و رفتم بيمارستان.محسن عزيز همه ي اينا بهانست تا بهت بگيم که :

محسنم...............
دوست داشتنت نه بال ميخواد...و نه عقل و نه نام....فقط جرات ميخواهد که تو با نگاه آبيت به من بخشيدي!!!
عاشقت خواهم ماند...منم دختري که به دنبال مفهومي براي آبي آسمان ميگشت تا روزي که با ديدن آبي بي کران چشمانت آن رنگ زيبا برايم معني شد!!!
محسنم هرگز ارج نمينهم آنانکه مرا به اسمم ناميدند...چرا که هيچ انساني عشق خود را در اسمش نميجويد من نيز عشق خود را نه در اسمم ....و نه در فرسنگ ها دورتر نميجويم.من عشقم را در برگ گل...در خنده ي مادران و در نگاه آبي تو ميجويم.خدا هست و به عاشقان شکوه و جلال ميبخشد.پس تو را شاکرم اي نازنين خدايم که عشق را...که محسنم را آفريدی.

آتوسا جان

بغض گلویم را می فشرد،دستام یخ کرده و دندونام رو هم می خورن.نمی دونم با چه زبونی بنویسم هر طورم که بنویسم تو حتی یه نگاه کوچولو هم بهش نمی اندازی.با همون زبون ساده ای می نویسم که عصرای بهار میومدی و باهامون حرف می زدی؛اما چه زود فراموش کردی که طرفدارات از اون موقع پابه پا باهاتن.اینو هرکس دیگه ای هم بهت گفته که واسه ما هنوزهم همون محسن سلام بهاری که هر روز با گفتن خط تیره هاش به هممون انرژی میداد.کم کم داشتیم به ساعت 6:15 عادت می کردیم که تو رفتی و مارو با خاطراتی که با تو داشتیم تنها گذاشتی.چندماه بعد با اسم پویا نظری اومدی و بازم بهمون انرژی میدادی اما ما این انرژی رو با اسم محسن افشانی می گرفتیم نه پویا نظری...هرشب تو جلد پویا بودی و حتی خودت رو هم فراموش کرده بودی...
ماه رمضون که شروع شد اومدی توی یه برنامه که کلا با جنس اجرات مغایرت داشت.روز دوازدهم هم که با وجود اون همه تلاشی که واسه بهترین اجرا کردی،احسان رو جات نشوندن و به قول مهشاد بعد از یه آگهی بازرگانی دیدیم که احسان جای تو میخ کوب شده.موقعی که از تو حرف می زد(انتقاد می کرد)ناراحتی هات رو احساس می کردیم.
از بوم سفید بگذریم که خیلی دلمون می خواست از اون یه سلام بهار جدید بسازیم اما نتونستیم چون تو نخواستی..
اما حالا از تو می پرسم که چرا داری از سادگیت بیرون میای؟چرا ماهایی رو که هیچ وقت فراموشت نکردیم،فراموش کردی؟چرا داری یه محسن افشانیه دیگه میشی؟
داری وارد یه دنیای دیگه میشی که هیچ کدوم از ما دوسش نداریم و البته حقم داری...تو داری جوون میشی و ما هنوز تو همون حال و هوای نوجوونی هستیم؛احساس می کنیم ازمون فاصله گرفتی چون شاید دیگه نباید مثه محسن افشانی سلام بهار دوست داشته باشیم،شاید دیگه باید به چشم یه بازیگر معروف و مغرور نگات کنیم اما باور اینکه محسن ساده و شیطون ما شده یه بازیگر معروف و مغرور برامون سخته...
ما هممون اینو قبول داریم که زمونه عوض شده اما تو هم قبول کن که تو هم خیلی عوض شدی!!!مگه محسن افشانیه سلام بهار چه عیب و ایرادی داشت که حالا باید بشه یه محسن افشانیه مغرور؟

ماها هنوزم که 6 ماهه از سلام بهار می گذره ولی باز داریم با خاطرات همون بهاری زندگی می کنیم که عصرهاش یه محسن شیطون و شلوغ با یه کیوان ساکت و آروم میومد و شیرین کاری می کرد...
منم مثه همه اینایی که این نامه رو می خونن هرشب به فکر تو می خوابم و هرروز با یاد تو بیدار میشم؛یه روز از غم و غصه دق می کنم که داری کمکم ازم دور میشی و یه روز از شادی پر می کشم که بازم می بینمت؛یه شب آرزو می کنم فقط برای یه بارم که شده ببینمت و یه شب آرزو می کنم هیچ وقت نبینمت چون می ترسم...می ترسم از اینکه فقط و فقط یه بار ببینمت و دیگه نبینمت...منم مثه بقیه هرروز دارم با تو زندگی می کنم.
در و دیوارای اون کلبه شیشه ای که توی قلبم ساختم از عکسای تو پره عزیزم...هرروز به تو فکر می کنم و هرروز...هرروز واسه تو گریه می کنم.همیشه اول از همه واسه تو دعا میکنم؛چون اگه تو نبودی هیچ وقت معنی عشق رو نمی فهمیدم...
معنی واقعی عشق رو فهمیدم و حالا به تو هم یاد میدم:عشق فراموش شدنی نیست،اگه عاشق طرفدارات بودی اونارو فراموش نمی کردی....................عشقی که تو واسه خودت ترجمه کردی چیز دیگه ایه عزیزم..
عشق قلب آدم و به تپش می اندازه و روح و به طنش؛اما تو نه بی قراری نه قلبت صدایی داره..........
کاش صدای فریاد های بی صدای مارو می شنیدی و به خودت میومدی اما حیف که توی این دنیای بزرگ فقط خدا صداهامون رو می شنوه......اون آدمی که ما دیدیمش و عاشقش شدیم با این آدمی که الآن شده زمین تا آسمون فرق داره؛ما این آدم جدید رو نمی خوایم،ما همون محسنی رو که می خوایم که به خاطر سادگیش عاشقش شدیم و بازم به خاطر سادگیش واسه دیدنش لحظه شماری می کردیم..........

این تو نبودی که می گفتی "طرفدارم طرفداری منو می کنن"؟ما پای حرفمون موندیم،طرفدارت موندیم و طرفداریتو کردیم
گفتی"نظر طرفدارام فوق العاده واسم مهمه"اما دروغ گفتی ولی با این وجود ما باز هم نظرامون رو می گفتیم چون این حرف تورو باور داشتیم و واسه "بهتر"شدنت نظر میدادیم اما تو بی تفاوت از کنارشون می گذشتی(خوب بود می خواستیم بهترش کنیم.
نزدیک سه ماه باهات خط تطره گفتیم و با خنده هات خندیدیم؛یه ماه عاشق نغمه ادیب شدیم و یه روز از روزای ماه رمضون باهات گریه کردیم؛یه شب به خاطر نقشی که داشتی(سرطان حنجره)گریه کردیم و بعضی هامونم خندیدم...اما تو متوجه هیچ کدوم از اینا نشدی..............
کاش یکی پیدا میشد و می گفت "پسر خودت باش،جای کسی بودن دردی رو دوا نمی کنه"
پسر،یه فرصت کوچیک می تونه همه چیرو عوض کنه؛این فرصت و از دست نده!!!

http://kayvan-mohsen.blogfa.com/

......

اینطور که معلومه دل نوشته ی من با بقیه فرق داره.ولی مینویسم تا ته ته دلم هم چیزی نباشه.مینویسم واسه ی کسی که برای اینکه کسی بهش زنگ نزنه سیم کارتشو باطل میکنه,مینویسم واسه ی کسی که فکر میکنه با دادن یه sms کلاسش میاد پایین,مینویسم واسه ی کسی که دیگه نوشتن و ننوشتن این دل نوشته و یا هر چیز دیگه ای براش فرقی نداره..........
ولی با این حال امیدوارم از حرفام ناراحت نشی که واقعیته

الماس جان

محسن روزی نیست که به یادت نباشم چرا ما رو گذاشتی و رفتی مگه تو ماه محبوب نگفتی اول از همه سلام می کنم به نوجون ها طرفدارهای پر پا قرص خودم اما چرا ما رو فراموش کردی بدون دل من و دل خیلی های دیگه برات تنگ شده بدون ما همون محسنی و دوست داریم که روزای بهاری می یومد ما از خود خود محسن خوشمون می یومد نه از پو یای ترانه مادری با رفتنت از بوم تنها دلخوشیمون و گرفتی ولی با همه ی این حرف ها تا ابد طرفدارت میمونم موفق باشی.

یکی مثل همه

نمیخوام بگم از یه روز بهاری شروع شد.پاییز بود.اگر اشتباه نکنم.آستانه.وقتی همه جا رو میگشتم و آخر چیزی واسه دیدن پیدا نمیکردم با بی حوصلگی پای برنامه کودک میشستم.از همون کلاس اول بود که وقت استراحتم ساعت 4 یا 5 بود با برنامه کودک شبکه 1.بعد از برنامه تلویزیون رو خاموش نمیکردم و واسه خودش روشن بود.چند باری بود که قیافت رو دیده بودم.یه پنج شنبه بود که دیدم یه پسر با بلوز نارنجی که قبلا ندیده بودمش اومد جلو دوربین و خودش رو معرفی کرد و گفت اولین اجراشه.همون داداش کیوان ساکت رو میگم.نمیدونم چی شد که بیننده این برنامه شدم.بعد از چند قسمت یهو اومدی تو و گفتی چون کیوان تازه کاره تو رو که تجربت بیشتره اوردن کنارش.من درست برعکس همه اول حتی نگاهت هم نکردم.یه جورایی عصبانی شدم.از همون اول به تغییر مجری و تغییرات برنامه حساس بودم.واسه این که بعضی جاها احساس میکردم کیوان ناراحته.طرفدارش نبودم.عاشقش نبودم.بیننده بودم مثل خیلیای دیگه.تلویزیون رو خاموش کردم و تو سال 86 دیگه تلویزون ما دم غروب رنگ کانال 1 رو به خودش نمیدید.ازت بدم نمیومد.خوشم هم نمیومد.هیچ نظری در موردت نداشتم.در مورد هیچ کسی نظری نداشتم.خودم بودم و دوستام و درس.یه روز بهاری بعد از تعطیلات عید دیدم یه کارتون شروع شد.تعریف کارتون پرین رو خیلی شنیده بودم.بی اختیار نشستم پای تلویزیون.بعدشم که برنامتون شروع شد حوصله درس خوندن نداشتم به بهونه برنامه تو و کیوان نشستم پای تلویزیون.بعد یه 1 ربعی نگاه کردم خاموش کردم.بعد از یه 20 دقیقه ای گفتم برم بقیش رو هم ببینم روشن کردم دیدم تموم شده.دماغم بدجوری سوخته بود.گفتم فردا میشینم کامل تماشا میکنم.فردا ها و فردا ها گذشت و من شدم یه سلام بهاری.شدم یه بیننده پر و پا قرص.شدم یه طرفدار.نمیگم عاشقت بودم نه مثل یه یه برادر دوست داشتم.خیلی زیاد.تجربش رو زیاد داشتم و دارم که مهم ترین لحظه های زندگیم با وجود بقیه میگذره و از دست میره و نمیتونم اونی باشم کو خودم میخوام.همیشه وقتی سلام بهار شروع میشد صدا رو زیاد میکردم و 2 قدمی تلویزیون میشستم.دیگه شده بود عادتم.چون قبل از سلام بهار و حتی مدتی بعد از سلام بهار توجه زیادی به محسن نداشتم خیالم راحته به خاطر رنگ چشاش دوسش نداشتم.این بهم ثابت شده.همیشه فکر میکردم دارم وقتم رو میگذرونم تا 13 اردیبهشت که جمعه بود و مهمونی بودم.وقتی صدای تلویزون کم بود و یه گلدون گنده تو زاویه دید من.تو بودی و من نبودم.تازه فهمیدم طرفدارت شدم.تازه فهمیدم تمام این روز ها خودت رو دوست داشتم نه گذشتن وقت رو.دیر فهمیدم چقدر دوست دارم.دیر فهمیدم بی تو لبخندی به لبم نمیاد.چه با نیم ساعتی که بودی و یا با خاطراتی که در طول روز من رو میخندوند.وقتی من فهمیدم چقدر دوست دارم دیگه چندان مدتی به آخر برنامه نرسیده بود.خودم رو تو اشک هایی پیدا کردم که برای نرسیدن به برنامه نمایشگاه کتاب ریختم.حالا وقتی عکس های سلام بهار رو میبینم شاید برعکس خیلی ها که با دیدنت آروم میشن،حالم بد میشه و یه بغضی گلوم رو میگیره.میدونم.این بغض برام خیلی آشناست.این همون بغضیه که 31 اردیبهشت شکسته نشد.من روز 31 اردیبهشت رو با پدرم و مادرم و صدای کم تلویزیون گذروندم.من حتی همون شب هم فکر میکردم فردایی هست.فکر میکردم سلام بهاری هست.فکر میکردم باز هم میتونم لباس های راه راه سلام بهاری رو ببینم.میتونم باز هم صندوق پستی رو با زبون های مختلف بشنوم.من باز هم در امید فردایی خوابیدم.اما فردایی نبود.اردیبهشتم همچون بهشت گذشت.همه روز های بهاریم رو دوست دارم.از گریه های روز 16 اردیبهشت و نرسیدن به نمایشگاه کتاب گرفته تا خداحافظی و راضی کردن خودم تا آخرین روز خرداد.من باور نکردم که تموم شده.من روز اول خرداد از دوستام شنیدم که سلام بهار رفت و جز خاطرات شد.من هنوزم با یاد بغض نشکسته اونروز بغضم رو میشکنم.من هنوز با یاد تو میخوابم.همه روزام 31 اردیبهشته.با امید به دیدنت میخوابم اما فردایی نیست.دیگه درس تو مغزم نمیره.تمام ذهنم با این فکر ها پر شده که شاید این بهار دلش به رحم بیاد و برگرده.شاید همین امروز یه مصاحبه تو مجله چاپ بشه.شاید امروز یه فیلم بی خبر پخش بشه که تو حتی 1 دقیقه توش باشی مثل کاراگاهان.شاید امروز تو خیابون ببینمت.شاید...شاید ها روز هام رو پر میکنن.میان.میگذرن.تموم میشن و من باز هم میگم شاید.من باز هم برعکس همه هر شنبه و یکشنبه هر دو بخش بوم سفید رو از اول تا آخر تماشا میکنم.اما نه بخاطر اون ارسیا و عباس.نه به خاطر رژین.نه به خاطر زنده کردن خاطراتم با وجود کیوان.نه به خاطر وجود اون زهرا که جای تو اومد.تماشا میکنم چون باز هم امید دارم که برگردی.هنوز هم باور دارم که از یادت نمیریم.هنوز هم اطمینان دارم سلام بهار رو با طرفدارش فراموش نکردی.میدونم شاید همه اینه یه خیال و یه رویا باشه.اما من امیدوارم که امیدم رو ناامید نکنی.من هنوزم در انتظار یه لبخند ساده تو زندگی میکنم.من هنوزم با امید تکرار لحظه ای مثل برنامه رادیو سلامت راه میرم که تا 2 قدمیت رسیدم اما سر جام خشک شدم و حتی نتونستم بهت سلام کنم.من فرق میکنم با همه طرفدارات.فرقم در درصد دوست داشتنم نیست.کسانی هستن که شاید چندین برابر من دوست داشته باشن و حتما همیچن افرادی هستن.فرق من در اینه که نمیگم چرا نیستی.فرق من در اینه که میگم نرفتی و حتما برمیگردی.فرق من در اینه که میگم شاید.با کلمه ی شاید،شاید بتونم همونی که بودی رو تو ذهنم زنده نگهدارم و هنوزم سرم رو بالا بگیرم و به خاله ام بگم نه محسن افشانی مغرور نیست.نه تنها به خاله ام.به همه.میدونم دروغه.میدونم حیقت اون چیزیه که همه میگن.اما...
من فراموش نکردم که بهترین لحظات زندگیم با وجود تو و با حضور تو متولد شد و رنگ گرفت.پس تو رو که بهترین روز ها رو از لبخند ها گرفته تا قشنگترین گریه هایی که تو عمرم کردم فراموش نمیکنم و به خاطر زنده موندن یاد روزهای بهاری و روزایی که ندونسته لحظه های قشنگی رو نه تنها برای ما بلکه برای همه ساختی و تو ذهن ما شدی بهترین اسم هر کاری میکنم.

سولماز جان

محسن من هر روز به فکرتم چرا اخه چرا بی خدافظی از بوم رفتی مایی که از اول فروردین تا اوایل شهریور هر روز می دیدیمت بعدشم که حداقل هفته ای یه بار از تو بوم می دیدیمت یه جورایی بهت عادت کرده بودیم الان چطور میتونیم جایی نبینیمت اصلا فکرشو نمیکردم این طوری از بوم بری 99% بیننده های ترانه مادری طزفدارارای سلام بهار بودن چون عاشق اجرات بودن همون نوجونا که الان فراموششون کردی همه می گفتند مغروری اما با گریه هات تو ماه محبوب نشون دادی که در اشتباهند اما حالا....چرا انقدر عوض شدی از محسن سلام بهاری فاصله گرفتی ما عاشق اجراتیم نه بازیت کی گفته بازیگرا نمی تونند مجری باشند یه ذره فکر ما باش ما همه دلمون واسه محسن دوست داشتنیه خودمون تنگ شده ولی با این بازم طرفدارتیم

الهه جان

سلام گلم
من تاحالاهیچ وقت داداش نداشته بودم ولی خیلی دوس داشتم داشته باشم تااینکه یه روزتورودیدم
احساس کردم ...آره توهمونی هستی که من میخوام ازاون موقع بودکه دیگه هیچ وقت احساس بی داداشی نمیکردم چون توروداشتم داداش محسنم
نمیدونی چقدسخت بودانتظار.انتظاربرای اینکه5شنبه وجمعه برسه وما2تاروبذاره ومن توروببینم
کاش هرروزمیومدی ومنتظرم نمیذاشتی
تااینکه بهارشدوواقعا ترکوندی هرروزباتوبودن چقدخوبه چه احساس قشنگی
حتی اگه واسه1ساعت میدیدمت فکرت،کارات،حرفات،....24ساعته توذهنم بود
کم کم داشتم عین خودت میشدم باهمه ی حرکاتت،تکیه کلامات،لحنت،...دوس داشتم عین توباشم،دوس داشتم1ساعت قبل ازبرنامه بشینمومنتظرباشم،منتظرتو،دوس داشتم تیتراژبرنامه روباتوبخونم،دوس داشتم باتوتکرارکنم:خط خط خط تیره...
دوس داشتم میشدبیشترباهم باشیم...پیش تو،به قول خودت:مهم نیس که من اینجاموتواونجایی مهم اینه که دلامون پیش همه...
ومن واقعااحساس میکردم که دلم بادل توخورده گره...
وقتی خیلی غیرمنتظره سلام بهارتموم شدتا2هفته بهت زده بودم ساعت همیشگی دیدارمون میومدم پای تلویزیون ولی تونبودی آخه چرا؟فک نکردی ماچی کارکنیم؟تواین مدت دلمونوبه چی خوش کنیم؟این وقتای تنهایی روباکدوم نوجوون بهاری سرکنیم؟وقتی تونیستی رودیوارکی یادگاری بنویسیم؟
نبودتوواقعاآزارم میداد شایدواسه توام اینجوری بوده...یعنی دوس دارم فک کنم واسه توام اینجوری بوده...بالاخره دیدمت...ولی نه اون تونبودی...پویانظری بود...من پویارودوس نداشتم چون زمین تاآسمون باداداش محسن من فرق داشت...من داداش خودمومیخواستم..وشایدخیلی های دیگه ام احساس منوداشتن.چرا؟چرابازیگری؟چرااجرانه؟واقعابی معرفتیه که تونخوای به نظرماتوجه کنی..مایی که همیشه هواتوداشتیم...هیچ وقت،هیچ وقت حتی یه لحظه ازدعابرای موفقیتت غافل نبودیم آخه چرا؟هرچی بودترانه ی مادری ام تموم شدتومشهورترشدی معروف ترولی فک نکردی که ماچه احساسی داریم؟..گذشت وگذشت
دم افطاربوداحتمالاهمه منتظراحسان علیخانی بودن ولی کی رودیدیم؟آره تورو"خودت"خودخودخودت اون"تو"بودی نه پویانظری نه علی تعویض روغنی نه ساعدونه هیچ کس دیگه،داداش محسن خودم بودی
دوباره کارم شدانتظارنه برای افطار،برای توبرای دیدنت برای شنیدن صدات برای...
که این فرصتم ازدس رفت بااومدن احسان.نمیدونی چقدازش متنفرشدم وقتی اشکای معصومتودیدم.من که همیشه باخنده های نازت میخندیدم حالابااشکای معصومت اشک میریختم
حالام که مشهورشدی به جزنوجوونا دیگع بزرگاهم میشناسنت...خوبه خوشحالم ولی..فک نمیکنی ماروفراموش کردی؟باورش سخته..ولی..این طورمیگن..این طوررفتارمیکنی...یعنی واقعیته؟مگه میشه؟تو..توماروفراموش کنی؟غیرممکنه!ولی یکی میگفت:هیچ غیرممکنی وجودنداره..یعنی.. آره.. داداش محسنم..آره....شاید..ولی نه!من به توایمان دارم..میدونم برخلاف همه ی چیزایی که بقیه میگنتوهنوزهمون داداش محسن بهاری خودمی..غیرممکنم وجودداره..تنهاغیرممکنی که وجودداره اینه که:"غیرممکنه توماروفراموش کنی" به این چیزی که گفتم اعتقاددارم توهیچ وقت عوض نمیشی...هرگز... نمیخوام بگم توبه خاطرمابه اینجارسیدی ولی انکارنکن که یه بخش موفقیتت به خاطرمابوده آره توبااستعدادی،انعطاف پذیری وکلی چیزای دیگه ولی نمیخوای حتی"یه ذره"ازپیشرفتتوپای مابذاری؟ پس به حرمت همون"یه ذره"به حرفامون گوش کن:توبرای مایه دنیاارزش داری ماخودتومیخوایم توکه میگی دوس داری مهندس شی،بازیگری یه سرگرمیه حالاچی میشه اگه این سرگرمیه اجراباشه؟باورکن اینجوری ماخوشحال تریم مطمئن باش توام خوشحالترمیشی
تودوس داری حرفاتوبایه شعرتموم کنی منم عین خودت..پس به یادعصرای بهاریمون:
ماتعبیررویایی هستیم که دیروزبرای فردادیده بودپس سلام برامروزسلام بربهاروسلام بهارخدانگهدارداداش گلم
ازطرف آبجی کوچیکت الهه که خیلی هواتوداره



نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |






قالب وبلاگ