|
||||||||||||||||||
|
محسن افشانی در فرودگاه اهواز
بعد از مدت ها که دانلود کلیپ نداشتیم این بار با یک کلیپ فوق العاده اومدیم. این کلیپ مربوط میشه به حضور محسن افشانی و سایر عوامل ترانه ی مادری در فرودگاه اهواز.
عکس بالا هم مربوط به فرودگاه میشد. در ادامه ی مطلب هم چند عکس از بوم سفید هست میتونید ببینید. زحمت عکس و کلیپ فرودگاه رو نیلوفرجون کشیده بود٬ همین طور عکس های بوم سفید که ازش خیلی تشکر میکنیم. *** پ.ن ۱: فعلا پرونده ی نامه رو میبندیم ولی دوستانی که هنوز تمایل دارن مطلبی برای دلنوشته ها ارسال کنند میتونن...ضمنا با اطمینان ۱۰۰٪ بهتون میگم که از خونده شدن نامه توسط محسن مطمئن باشید اما جوابش....! فکر میکنم بهتر باشه به نظر یکی از بچه ها استناد کنیم و بگیم که ما این نامه و اون دلنوشته ها رو در وحله ی اول برای دل خودمون نوشتیم و بزرگترین انتظارمون هم خونده شدنش بود که حاصل شد...برای دیدن جوابش چشم میدوزیم به آینده٬ به این امید که شاید تغییرات دوست داشتنی تری در محسن افشانی به وجود آمد! پ.ن۲: بنا به دلایلی تا اطلاع ثانوی متاسفانه نمیتونیم دوست جدیدی رو لینک کنیم٬ عزیزانی که ما رو لینک میکنند انتظار تبادل لینک و...رو نداشته باشند. پ.ن۳: سارا جون لطف کرد و یه خبر خیلی خوب به ما داد٬ محسن افشانی هر هفته پنجشنبه ها و جمعه ها در رستوران گلچین لاله در خیابان ازگل اجرای برنامه داره دوستانی که میتونند حتما برند آدرس دقیق رستوران:بزرگراه امام علی به سمت شمال بعد از زیرگذر شهید بابایی ورودی ازگل خیابان گلچین جنوبی شماره 4 شروع برنامه هم از ساعت ۹ شب هستش تا ۱۱. ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
نذار خاطره شی پسر...!
برای دوستی که وجودش یک دنیا سلام است٬ بدون خداحافظی! سلام پسر فروردین٬ ترانه ی دلنشین اول سال... سلام خالق خاطرات شیرین فصل شکوفه ها... داری روز به روز بزرگتر میشی و معروف تر٬ داری قد میکشی و میری قاطی همون بزرگترهایی که تو همون عصر های رنگین کمونی رنگ بهاری هم صدا با هم از نزدیک شدن به دنیاشون احساس شعف میکردیم٬ یادته چه قدر با هم خوندیم "داری کم کم تو خودت پیدا میشی٬ داری هم قد بزرگترا میشی؟!" اون روزها این جمله برامون از حد یک ترانه ی دوست داشتنی فراتر نمیرفت٬ باورش سخت بود که تو این قدر زود هم قد بزرگترها بشی و ما رو تو کوچه پس کوچه های خاطرات بهاری مون تنها بذاری. امروز میخوایم باهات حرف بزنیم٬حرف هایی که خیلی وقته تو دلمون مونده و سنگینیش دیگه آزار دهنده شده٬امروز میخوایم از روزهای نقره ای رنگی شروع کنیم که خالقشون تو بودی و به روزهای کمی تیره رنگ برسیم که از بد روزگار باز هم تو برامون ثبتشون کردی... قصه ی تولد وبلاگ رو خوندی؟ مرور خاطرات ما هم درست از همونجا شروع میشه٬ از یه روز خوش رنگ بهاری که فضای ذهن خیلی از نوجوونا رو "قشنگ" کرد...از قشنگ همون تعبیری رو داشته باش که سهراب برایش ساخته بود! مثل همه ی روزهای عسلی عمر٬ بهار ما هم سپری شد و سلام بهار تو هم تموم شد و ما دلخوش شدیم به بومی که سفید بود و همرنگ دل های زمستونی ما که کم کم بهار رو باور کرده بود! ما تو رو به عنوان یک مجری شناختیم٬ شناختی که دوستش داشتیم و باور تغییرش برامون سخت بود٬ خیلی ها نمیتونستند بپذیرن که محسن شیطون و شیرین زبونی که در مقام اجرا همه رو به تحسین وا داشته حالا وارد یک دنیای دیگه بشه و پسوند "بازیگر" جایگزین اون "مجری" بشه که "ما" دوستش داشتیم و به خاطر همون هم دور هم جمع شدیم و اسم طرفدار رو٬ رو خودمون گذاشتیم.ولی تو بازیگر شدی و ما هم بی قدرت تر از اون بودیم که بگیم "پسر! تو بیشتر برای اجرا ساخته شدی!"
ترانه ی مادری با ارزش بود اما با آمدنش٬ یک ترانه ی تراژدیک غمناک هم شروع به سرودن کرد و اون دور شدن تو از فضای اجرا و بالطبع دل هایی بود که دوست داشتند همیشه "خود" واقعی ات رو ببینن نه پویا نظری که به قول خودت زمین تا آسمون باهات فرق داشت! نشون دادی که انعطاف پذیری٬ نشون دادی که تئاتری بودی و اساسا بازیگر...خیلی خوب بود ولی یه جاش ایراد داشت٬ با این ترانه خیلی زود و شتاب زده از دنیای شیرین نوجوونی و اون کودک درون فعال و پر نشاط فاصله گرفتی...باز هم آمدی کنار بوم سفید ولی چه کسی بود که حس نکنه از سر اجباره؟ و ما این مجری اجباری بودن رو دوست نداشتیم اما در عین حال تنها فرصتی بود که میشد باز هم "خودت" رو ببینیم هر چند روز به روز برامون غریبه تر میشدی٬ دلخوش بودیم به اینکه هنوزم داریم همون عصرهای خوش طعم بهاری رو مزه مزه میکنیم ولی..... ....ولی دیگه از اون محسن افشانی که با یه لباس صورتی راه راه و موهای ساده ای که هممون عاشقش بودیم خبری نبود٬ این محسن افشانی که تازگی ها میدیدیم چرا اینقدر تغییر پیدا کرده بود؟ چرا مدل موهایی که یه دنیا صداقت و لطافت و پاکی رو به چهره اش بخشیده بود به یکباره اینقدر عوض شد؟چرا کم کم داشت برامون غریبه میشد؟ چرا هر چه قدر که بیشتر نگاهت میکردیم بیشتر حس میکردیم ازمون دور شدی و داری به شدت این فاصله رو عمیق تر میکنی؟ باورش سخته که همه ی این تغییراتت فقط مدیون حضور در دنیای جدیدی باشه به نام بازیگری! ما هنوزم انتظار داشتیم وقتی مصاحبه ی جدیدی ازت به چاپ میرسه توش از بچه های پایین شهری که بهت کمک کردن یاد کنی نه اینکه در خط به خط مصاحبه از خودت تعریف کنی و بر خلاف اون چیزی که ما بهش عادت کرده بودیم خودت رو یک هنرمند تازه وارد از خود متشکر نشون بدی٬ مصاحبه هایی که زمان پخش ترانه ی مادری کردی رو دوست نداشتیم پسر! سرمایه بزرگ هر هنرمندی طرفداراش هستن میدونی که؟! ما هم با همه ی کم و کاستی هایی که داریم ولی از همون روزهای اول حضورت تو این قاب جادویی هم قسم شدیم که پشتت بایستیم و باعث شیم افراد بیشتری باهات آشنا و به جمع ما اضافه بشن٬ در مقابل بی مهری هایی که بهت شد قاطعانه قد علم کردیم و به هیچ کس اجازه ندادیم در موردت منفی حرف بزنه و حتی فکر کنه! تو این دنیایی که بهش میگن دنیای مجازی و تو هم زیاد دوستش نداری برات چند تا کلبه ی کوچیک ساختیم و جلوی بقیه ی هم نسلانت که دارن فعالیت میکنن بزرگ و مطرح نگه ات داشتیم چون صمیمانه اعتقاد داشتیم لیاقتش رو داشتی و داری و....خواهی داشت! ما بی دریغ و بی توقع سفره ی محبتمون رو پیش روت گستراندیم و فقط در مقابل تمام این پایبندی ها چند انتظار کوچیک ازت داریم...گوش بده!
*** تو دنیای بی رحمی زندگی میکنیم٬ در روزگار ما دیگه کسی حرمتی برای اشک های پاک قائل نیست و احساسات آدم ها تبدیل به نا مفهوم ترین فعل ممکن شده٬ تجربه اش رو داری و میدونی کسانی که برای "محبوب" ساختن به میدون میان در نهایت تبدیل به بی محبت ترین ها میشن...دنیای آدم بزرگ هاست دیگه! همون دنیایی که برای ورود بهش دو پله رو یکی کردی و بهش رسیدی! بین این همه آدم آهنی که فقط اسم انسان احساساتی رو یدک میکشن سخت ترین کار ممکن نگه داری از قلب بهاریته٬ مواظبش باش٬ نذار به همین سادگی بازیچه ی دست دیگران بشه٬ نزار تو غبار مرور زمان رنگ های بهاریش رو به سیاه و سفیدی بزارن٬ نذار همرنگ جماعتی بشن که ما ازشون فراری هستیم.بذار تا آخرین روزی که هستی و هستیم این ایمان در دلمون محکم و پا برجا باقی بمونه که " تو شبیه هیچکس نیستی" قلب هایی که لطافت شبنم ها رو یدک میکشن همه ی رسمیتشون به بطن وجودی نیست...بخش بزرگیش بر میگرده به ظاهر مالک اون قلب٬ خیلی ها یاد گرفتن که با دیدن ظاهر آدما در مورد ماهیت اصلی شون قضاوت کنن و ظاهر تو اون چیزی نیست که ما بتونیم با قطعیت ازش حمایت کنیم چون دیگه از جنس ما نیست... محسن افشانی با همون چتری های خوشگلی که رو پیشونیش جا خوش میکرد Baby Face میشد و دل همه رو میبرد٬ این مدل جدید تو رو از اون حس "قشنگ" دور میکنه...هر چند مطلقا انتخاب با خودته ولی اگر نظر ما هم یه جای کوچیک تو دلت داره باید بگیم که محسن افشانی با اون موها و چتری ها رو هیچ جوری نمیتونیم با این محسن جدید تطبیق بدیم...ما گزینه ی اول رو دوست داریم!
این دست و هورا کشیدن ها٬ این امضا گرفتن ها٬ این مزاحمت های تلفنی - که از نظر تو مزاحمته و از نظر تماس گیرنده رسیدن به یک رویای محال! - و این تحسین ها حالا حالاها قراره ادامه داشته باشه٬ خودت خواستی...تلاش برای بازیگر شدن در مصداق عینی تر تلاش برای شناخته شدن محسوب میشه و حالا که همه چیز دست به دست هم داده تا سال ۸۷ و سالهای بعدش به نام تو سند بخوره پس بهتر از این باش که هستی! این طرفدارانی که اکثر اوقات از دستشون شاکی هستی هیچی تو دلشون نیست به جز عشق...هر چند خیلی جاها دلشون رو شکستی ولی میبینی که هنوز هم ریشه های دلشون پا بر جاست و از بین نرفته! آستانه ی تحملت رو بالاتر ببر و باور کن روزی که یکی ازماها نباشه تو بدون شک کمبودش رو یه جوری٬ یه جایی و به یک شکلی احساس خواهی کرد...اگه دیوار نباشه پیچک به کجا بپیچه؟ گاهی وقتا همونقدر که ما اعصاب تو رو ریختیم به هم٬ تو هم - هرچند کوچیک و سطحی و زودگذر - دل ما رو شکستی٬ نمونه ی بارزش مصاحبه ات با همشهری جوان و غرور سنگین و غیر قابل تحملی که در سرتاسر مصاحبه موج میزد٬ ما هم در قابل پیش بینی ترین کار ممکن گارد گرفتیم و شروع کردیم به انتقاد کردن! امروز که دوباره به اون کامنت ها بر میگردیم میبینیم خیلی جاها بی منطق حرف زدیم و بی رحمانه قضاوت کردیم...برای اینکه گله ای تو دلامون باقی نمونه ازت میخوایم که اگه بابت اون کامنت ها رنجیده خاطر شدی به حرمت تمام آسمون هایی که بالای سرته ببخشی ما رو...! ما هم تمامی این حاشیه های اخیر رو ندیده میگیریم و چشم به فرداهایی میدوزیم که قراره خیلی به یادموندنی تر و دلچسب تر از گذشته ها بشه! انتقاد های ما رو همیشه با لحن دوستانه بخون و باور داشته باش که همه ی اینها به خاطر باشکوه تر شدن حضور توست و بس... راستی یه چیز دیگه...این روزها با یک دنیا تردید مجبوریم قبول کنیم از بوم سفیدی که ماه ها در کنار هم رنگش زدیم٬ باهاش شوخی کردیم٬ سر به سرش گذاشتیم٬ ازت خواستیم که اسم های ما رو٬ روش با رنگ قرمز پرسپولیسی بنویسی و خیلی خاطره های شیرین دیگه جدا شدی...به همین سادگی رفتی؟ بی خداحافظ عزیزم؟! شاید هم تقصیری نداری٬ از تجربیات گذشته درس گرفتی و به این نتیجه ی تلخ رسیدی که بی سر و صدا رفتن بهتره٬ بهت حق میدیم ولی کاش این قانون نانوشته که ارزش دوست ها برای همدیگه برابره پیش تو هم قابلیت اجرا داشت٬ کاش میشد به حرمت تمام اون احساس های طلایی رنگی که لا به لای ایمیل ها برای بوم سفید - و در حقیقت تو - فرستاده میشد یه اطلاع کوچیک به ما میدادی و بعد بوم سفید رو خالی میذاشتی... روزی که سلام بهار به اون شکل تموم شد فکر میکردیم توانایی این رو داریم که یک بهار مصنوعی رو این بوم سفید خلق کنیم٬ مشتاقانه رنگ ها رو به دست گرفتیم تا خوش رنگ ترین بوم دنیا رو کنار هم بسازیم ولی این بار هم نشد و باز هم ما موندیم و یک رویای کال! و حالا روی این بوم سفیدی که طرح رویایی اش هنوز نصفه و نیمه اس با همون رنگ قرمز همیشگی مینویسیم:... د ی د ا ر تو اگر....... بقیه اش رو خودت بهتر از همه ی ما بلدی! بوم رنگارنگ دلمون رو عوض میکنیم...حالا دوباره یک بوم سفید داریم بدون حضور تو...سفید و خالی...درست مثل حقیقت تلخ نبود تو!
*** با تمام این حرف ها ما همچنان در کنارت هستیم٬ با همه ی دلتنگی ها و گلایه ها و...سه نقطه ای که خودت بهتر از هر کس دیگه ای میتونی مفهومش رو درک کنی٬ برای آینده ات نقشه های روشنی چیدیم و برای روز و شب هایی که در حال میگذرونی دعاگویان مثبت ترین ها رو آرزو میکنیم٬ از خدا میخواهیم مثل گذشته تو رو در آغوشش حفظ کنه و بهار دلت هیچوقت رنگ نبازه و خزان نشه. اینم همیشه یادت باشه که تو هر چه قدر هم که معروف بشی و در زمینه های مختلف بدرخشی باز هم برای ما مجری عصرهای بهاری باقی می مونی...همونی که عاشق بی غل و غشی و "سادگی" اش شده بودیم!همونی که بهمون ثابت کرده بود نظر وعقیده ما براش جایگاه ویژه ای داره٬ همونی که مستقیم و غیر مستقیم بارها بهمون گفته بود که دوستمون داره و همین باعث شده بود که ما محکم تر از گذشته در مقابل کسانی که خلاف این واقعیت رو میگفتند بایستیم...این بار هم ازت میخوایم بعد از اینکه حرفامون رو خوندی نتیجه اش رو به هر طریقی که فکر میکنی بهترینه بهمون نشون بدی٬ بذار این بار هم به این رویای صادق برسیم که ما و خواسته های ما برات با ارزش تر از اون چیزیه که زمستونی ها میخوان به ما بهاری ها القا کنند. بخاطر خاطره هایت٬ خاطرت در خاطرم...خاطره انگیزترین خاطره هاست! در مقابل خاطرات خوبی که بهمون هدیه کردی هیچ چیز قابل توجهی نداریم که تقدیمت کنیم به جز همین حمایت های همیشگی که همینجا قول میدیم تا وقتی که هستی تداوم داشته باشه٬ به اضافه ی تمام شعر های عاشقانه ی تمام شاعران روزگار و یه دنیا آرزوی رنگارنگ که نهایت رویاهای هر آدمی روی این کره ی گرد و قلمبه میتونه باشه!مطمئن باش همیشه هستند کسانی غیر از خدا که با فاصله های دور و نزدیک، نگران زندگی تو و به دنبال خوشحالیت هستند. سلام ما را به روزهای همیشه سبزت برسان! *** نیمه ی غم انگیز ترین فصل سال٬ یک عصر دلگیر پاییزی با طعم باران و حال و هوایی که دیگر بهاری نیست! از طرف دوستانی که شبیه طرح کمرنگ یک لبخند گمشده هستند میان خاطرات عطر آگین بهاری...
هرگز نمیگوییم خداحافظ ولی...خدا "تو" را حافظ! ********* پ.ن۱: حرف های ما ناتمام تر از آن بود که این مجال کوچیک گنجایشش رو داشته باشه٬ نامه ی بالا از طرف ما و به نمایندگی از دل هایی که صمیمانه به ما اعتماد کردند و شدیم شریک دلتنگی هاشون خطاب به کسی که خاطرات مشترکمون رو مدیونش هستیم نوشته شد...دلنوشته های شما همونطور که قبلا هم قولش رو داده بودیم دست نخورده و بدون هیچ ویرایشی در یک آرشیو جدا قرار گرفت و اینجا ماندگار می ماند تا همیشه... پ.ن ۳: قرار بر این بود که دلنوشته های بچه ها در یک آرشیو جدا قرار بگیره...تا همین چند لحظه پیش بر طبق همین روال پیش میرفتیم اما دلنوشته ی "مهشاد" عزیز چیزی فراتر از این حرف ها بود! نمیدونم چرا هیچ جوری نتونستم از این نوشته صرف نظر کنم٬ برای همین این دلنوشته ی بی نظیر رو تو صفحه ی اول و کنار نامه ی اصلی میذارم...میتونید بهش به چشم یک مکمل قوی برای مطلب بالا نگاه کنید...کامل و دقیق بخونیدش...تک تک کلماتش ارزشمندند و لایق تحسین.
مهشاد جان منم یکی از شماهام یکی از همون کسایی که واسه محسن حاضره هر کاری بکنه اما شاید مثل خیلی های شماها متفاوت تر از سایر طرفداراش . منم مثل خیلی از شماها یه خلوت کوچولو واسه خودم و محسن ساختم .... مثل خیلی از شماها به جای محسن می گم داداش محسن ... آره دوسش دارم به چشم یه خواهر ... دوسش دارم و براش همیشه دعا می کنم چون هیچ خواهری نیست که دوست داشته باشه داداشش براش مشکلی پیش بیاد و من همیشه همیشه آرزوی داشتن برادری رو داشتم و خوشحالم که اون رو پیدا کردم و تو خلوتم تنها دلیل زندگیم شده ..... داری کم کمک از ماهایی که به پای تو به این جا رسیدیم فاصله میگیری؟ تا حالا با خودت فکر کردی چرا ؟ ماها همون پسر پر انرژی روزهای سلام بهاری رو می خوایم همون کسی که خیلی ها نمی شناختنش و خودش٬ خودش و با مرور زمان بین دل های بی شیله پیله ی نوجوونایی مثل ماها جا کرد ما از این اتفاق خوشحال بودیم که کسی رو پیدا کردیم که فقط و فقط واسه خودمونه واسه ما و واسه خندوندن کسایی مثل ما داره انرژی میذاره .... ما هر جا رفتیم با خنده گفتیم این پسر هم نسل ماست . ما می خواستیم تو رو واسه خودمون نگه داریم اما تو فرار کردی و حالا دیگه اصلا نمی خوای قبول کنی که این منم همون کسی که هم نسل بچه های سلام بهاریِ گذشته بود ....ما ها هر جا رفتیم با افتخار ازت حرف زدیم و حالا این تویی که کسر شانت می شه واسه طرفدارهای واقعی ات اجرا کنی ؟ تو دیروز خیلی از ما ها بودی امروز خیلی از ماها هم هستی اما اینو بدون تا ابد فردای ماهم میمونی .... مگه خودت با بغض نگفتی؟ اما داری می ری داری میری مثل تمام اون کسایی میشی که از جنس دل های ما نیستن تو هم می خوای پشت همون نقاب قایم شی و دیگه ما نشناسیمت . رفتی که ته مونده تمام خاطرات سلام بهاری منم محو بشه ..... اما ازت خواهش می کنم نرو .... ما رو ماهایی که همه جا حتی قبل از معروف شدنت ازت حمایت کردیم رو فراموش نکن .بقیه رو ول کن محسن صدای مارو بشنو شاید این کمال خود خواهی باشه.!امااین آدما همون آدمایی نیستن که با کمال خونسردی دل تو رو شکستن ؟ همون آدمایی نیستن که می گفتن تا محسن از این استودیو بیرون نرفته من جاش نمی شینم و بعد یک پیام بازرگانی دیدیم با کمال بی رحمی میخ کوب شده سر جای تو. داری هم نشین همچین آدمایی می شی ،داری دل پاک و ساده ت و درست مثل اون ها می کنی . محسن روز آخر ماه محبوب به احسان گفتی طرفدارای من واسه خودم طرفدارای تو هم واسه خودت.چی کار داری می کنی؟ پس چرا داری ماها رو فراموش می کنی؟ مگه ماها هم میشه جا گذاشت .محسن واسه ما باش ... همون طرفدارایی که همیشه ازشون حرف میزدی نه اون آدمایی که 2/3 روزه آدمو دور می زنن ماهایی که با گریه هات گریه کردیم و با خنده های شیرینت خندیدیم .ماتو رو با نقاب نمی خوایم تو رو همون طوری می خوایم که هستی .همون پسری که می شد ازش پاکی و صداقت و در مقابل شر و شیطون بودن و یاد گرفت.. داداشی تو این چند ماهه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم من از خود تو یاد گرفتم بهاری باشم و هیچ وقت به خودم مغرور نشم. هیچ وقت یادم نره کی بودم و کی شدم. اما حالا مثل اینکه ما برات باید توضیح بدیم که آخه چرا ماها ؟ با ماهم بعله آقا محسن ؟ تو از اول واسه ماها بودی و با کاری که احسان کرد تو یاد گرفتی مثل اون باشی اما چرا با ما؟ یادت نره از کجا شروع کردی محسن ما تو رو می خوایم نه یه محسن با نقابی که رو صورتش کشیده. ماهمون سلام های آلبالویی رو می خوایم با طعم بودنت باطعم خوشمزه ی دوباره جون گرفتنت نگو شرایط فرق کرده نگو من دیگه افتخار نمی دم نگو من بازیگرم نه مجری نگو من می خوام پیشرفت کنم تو واسه ما همون محسنی فقط یه کم معروف تر شدی نمی گم پیشرفت نکن در جا بزن چون خودم همیشه دارم واست دعا می کنم می گم ماها رو فراموش نکن میگم واسه ما لااقعل با همون دل پاک و ساده بمون ما تو رو می خوایم نه بودن های چند فرسخی تو که بوی دو رنگی اش همه جا بپیچه..مطمئن باش تو هر کاری بکنی تو دنیای مخروبه ی اون ها یه روزی توهم مثل خیلی های دیگه محو میشی این خاصیت دنیای اونهاست عسیس.اما تو می خوای از ماهم کناره گیری کنی مطمئن باش یه روزی از ذهن اون ها هم نا خواسته پاک می شی اما تا ابد فردای ما میمونی . نذار فرداهامون خراب بشه داداشی . تو رو قسمت می دم به همون پاکی و صداقتت. از ما ساده رد نشو ما فرداهامون رو با سهم نگاه تو گره زدیم با همین امید که دل من با دل تو خورد گره نکنه نار کنی باز کنی این دو گره. این هم خاصیت دنیای ماست عسیس
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
دلنوشته ها...# 1
مطالب بر اساس اولویت ارسال درج شدند.اگر کسی مطلبی فرستاده و ما اینجا نذاشتیم برامون دوباره ارسال کنه.
بهناز جان آنگاه که نمیخندی تمام مرا غروب میکنی سلام رئیس . . . زیر دستت اجازه میخواهد بخاطر عشقم نمیگم . . . من اول شناختمش بعد عاشقش شدم محسن افشانی شخصیت داره . . . یه شخصیت مهم و دوست داشتنی . . . پسری که همیشه لباش غرق خنده ست و پر از انرژیه . . . پسری که عین بچه ها پاک و معصومه . . . اینو من نمیگم . . چشماش میگه . . . شمایی که در موردش حرفای غیر منطقی میزنید . . . حرفاتون بوی گناه میده . اشک نریز شبیه روزهای سیاهی . . . آنگاه که نمیخندی تمام مرا غروب میکنی . . .
آیناز جان یه روز بهاری,با همه ی دوستا,با همه ی آشناها و با همه ی سلام بهاری ها,نشستیم جلوی تلویزیون,ساعت حدود 5 بود,تیتراژ سلام بهار که شروع شد,همه ی اون 200 نفر یکصدا خوندن:(این روزا,حال و هوات بهاریــه,,,نوجوونی,فصل بیقراریه...)برنامه که شروع شد,کیــوان ساکت اف سلام کرد,20نفر از اون جمع واسه ی کیوان دست زدن و سوت زدند و هورا کشیدند,و ما(180 نفر)برای محسن افشانی,همون پسر شر و شیطونی که توی بوم سفید اسمامونو با دست خودش روی بوم نوشته بود,دست زدیم و سوت زدیم و هورا کشیدیم.برنامه داشت تموم میشد,محسن و کیوان و ما(200 نفر)همصدا گفتیم:(ما تعبیر رویایی هستیم که دیروز برای فردا دیده بود,پس سلام بر امروز...سلام بر بهار و سلام بهار,خدا نگهدار...)و این یکصدا خوندن ادامه داشت تا تابستون!سلام بهار که تموم شد,منتظر ترانه ی مادری شدیم.یه سری از اون 180 نفر شدن طرفدار سیاوش خیرابی و ما موندیم!ماه محبوب که شروع شد,12 روز,با زبون روزه نشستیم پای برنامه و در شب 23/شهریور,مثل محسن گریه کردیم,همون محسنی که براش وبلاگ ساختیم و همون محسنی که جلوی طرفدارای سیاوش خیرابی سربلندش کردیم,همون محسنی که نذاشتیم وقتی سیاوش خیرابی اول شد احساس کمتر بودن بکنه و همون محسنی که به خاطرش با همه جنگیدیم و ما فقط این وسط یه طرفدار بودیم!و حالا,آره محسن ما فراموش شدیم,ما طرفدار چشمای آبی و رنگ موهات نبودیم که با دیدن سیاوش خیرابی نظرمون راجع بهت عوض بشه,ما طرفدار اون برق نگاهی بودیم که از جنس برق نگاه ما بود.طرفدار اون چشمایی که جنسش از جنس چشمای ما بود و طرفدار اون اشکایی که از جنس اشکای ما بود... بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم ، با هم لحظه را گریه کردیم ، ما از صدای بی صدای گریه سوختیم ، ما از عبور لحظه لحظه قصه ساختیم ، از مخمل درد به تن عشق جامعه دوختیم ، ما عکس خود را با هم و بی هم شناختیم
پریچهر جان نشانی از تو نیست آخرین سکانسی که از تو به یاد دارم
شیما جان محسن جان امیدوارم همیشه موفق باشی و همان طور که الان بهترینی بهترین بمونی(که می مونی!)میخواستم بگم بازم به مجری گریت ادامه بده چون همه میدونن که استعدادشو داری(همینطور در بازیگری) حتی به خاطر پربیننده شدن برنامه های تلویزیون!امیدوارم که همیشه همینطور بمونی و عوض نشی(تو که میو میو نیستی!هستی؟)! دیگه حرفی ندارم. (برای بار دوم)موفق باشی.
سارا جان سلام داداش خوبم.شاید من جای خواهر گلتو نگیرم اما فرض کن یه خواهر کوچیکترم داری.چی میشه مگه؟؟؟یه سلام به اون احساس لطیفت و اشکای زلالت.سلام محسن جان.نمی دونی چه دوستای خوبی داریم که گذاشتن این نامه رو واست بنویسیم.نامه ای که باید تو 35 سطر،حرفای 6 ماهمونو توش بنویسیم.بنویسیم که با رفتنت از سلام بهار و ماه محبوب و تموم شدن ترانه مادری گریه کردیم و با هر برگشتت مثل اینکه به همه یه دسته گل داده باشی.یه محسنی که بعضی وقتا فکر می کردیم یه غرور کاملا بیجا داره و باز اینقدر دوست داشتیم که اینو به حساب فروردینی بودنت گذاشتیم.اما با هر فکر نابجای ما یه جوری ثابت می کردی که نه،تو صداقتی داری از جنس آینه و دلی به بزرگی دریای چشمات.مایی که با گریه تو،تو ماه محبوب گریه کردیم ولی باز منو همه ی طرفدارات به هم دلداری میدادیم که نه،محسن شر و شیطون ما باز بر میگرده.تویی که هر دفعه یکی به اسم تو پیداش می شد ولی ما می گفتیم نه،ما محسنو می شناسیمش.این اونطوری که محسن حرف میزنه نیست.محسن هر حرفی که از دهنش در میاد از دلشه.بعضی وقتا اذیتت کردیم،اما نمی دونم ببخشیدای بعدیشو شنیدی یا نه؟بذار ببینم چند سطر مونده؟20 سطر!به اندازه ی یه بیستی که باید به کارات بدیم.به قلب لطیفت و به عشقی که به طرفدارات داری.باید دو تا بیست خیلی خیلی گنده هم به بابا مامانت بدیم.به پدر و مادری که خیلی دوستشون داری،فراتر،عاشقشونی،می میری براشون.باید بگیم که خیلی پسر خوبی دارن.خیلی خوب بهش درسای زندگی رو یاد دادن.مطمئنم که خواهرتم مثل خودت مهربون و با احساسه.بازم بگم؟ولی چی؟من فقط 14 سطرم مونده.مغزمم قفل شده.نمی دونم همیشه آخر نامه ها اینطوری میشه یا فقط من اینجوریم؟کاشکی جوابمونو بدی.جواب منو همه ی طرفدارات که این نامه رو نوشتیم.ولی ما مطمئنیم که حتی اگه جوابم ندی،قلبت مال ماست.حالا بگو ببینم هست یا نه؟شایدم نباشه...ولی بدون تو هرجوری باشی،ما بازم دوست داریم و پشتت تا آخر وایستادیم.هنوز هزار تا سوال و حرفای جورواجور تو مغزم هست ولی شاید یه روزی ازت بپرسم یا شایدم بره تو خاطراتم...بدون که خیلی دوستت داریم.خیلی...شمارش معکوس آغاز میشه به اندازه ی 10 سطری که مونده،که اونم حرفا و سوالای ناگفته است...ببخشید که حرفام قشنگ نبودن...10..9..8..7..6..5..4..3..2..1..خداحافظ پسر مهربون!
عارفه جان من يه دخترشهرستاني هستم(البته به زبون شما تهروني ها ولي مركز يه استان نزديك به خودتون)كه شايد تو خيلي موارد از يه دخترتهروني بالاترباشم.ولي چه فايده!شهرستاني ها ادم به حساب نمي شن.اينارو ميگم كه بدوني چقدرسخته بفهمي محسن برنامه ي راديويي اجرا مي كنه كه موج برنامه فقط براي تهرووني هاست.چقدرسخته که بفهمی محسن تو شبکه تهرون مصاحبه داشته.چقدرسخته که بفهمی مردم تهرون میتونن تو یه مکان خاص با محسن دیدار داشته باشن... ماه محبوب که شروع شد بابام گفت:باز این پویانظریه سروکلش پیداشدولی مامانم که فن پروپاقرصته مثل خودم خوشحال شد.با اینکه اون قسمت اخرروندیدم ولی بهم ثابت شد که توپاک تر ازمحسني هستي كه توسلام بهار كيوان همش سعي داشت از سادگيت استفاده كنه وشخصيتتوبياره پايين.ولی اقای افشانی تو نباید هر پیشنهادی که بهت شد قبول کنی.اول بسنج وخوب فکرکن بعد قبول کن.
ساره جان ....سلام.برنامه هایی قبل از سلام بهار مثل استانه پخش میشد که من اصلا دوست نداشتم چون فضایی کاملا بیروح و خشک و رسمی داشت.اما سلام بهار کاملا متفاوت ظاهر شد.و برای اولینبار حرف دلمون رو زد.دوتا مجری داشت که دلشون همجنس دل ما بود.برنامه ای گرم و صمیمی و دوستانه که در عین شوخ طبعی خیلی چیزهارو یاد میداد...با رفتنش مار.و با بار سنگین امتحانات اخر سال تنها گذاشت...ارزوی من اینه که یکبار دیگه همون سلام بهار پخش شه.من یه انتقاد کوچولو دارم اونم اینه که احساس میکنم یه ذره از دنیای سادگی و صمیمیت فاصله گرفتینو مارو از یاد بردین.یه ذره غرق تجملات این دنیا شدین.اما من به عنوان یه خواهر کوچکتر دوست مخاطب یا هرچیزی که شما اسمشو میذارید همون سادگی و صمیمیت شما رو بیشتر از تجمل و زرق و برق دوست دارم.من دلم واسه اون محسن افشانی که دلش همجنس دل ساده ی خودمون بود تنگ شده!!!باور کنین اگر در اوج شهرت باشیم اما سادگی و چهره ی واقعیمون رو حفظ نکنیم شهرت هم عین حبابه و ارزشی نداره.یکمی بیشتر به یاد ما باشین.ما همون دوست قدیمی ها هستیم که با ما شروع کردین ما تا اخرش طرفدارتون میمونیم شما هم تا اخرش مثل قبل ساده و صمیمی با ما بمونید...ممنونم.
طرفدار محسن جان سلام به محسن عزيزي كه 5 ماه هست وقتي بيدار مي شم تو يادمه تا وقتي مي خوابم
فرزانه جان نمیدونم میدونی یا نه اما رفتنت از ماه محبوب و گریه پاک و معصومانه ات تو اون برنامه شاید باور نکنی ولی تو رو 1000 برابر بیش از پیش. پیش ما و تو دلامون محبوب تر کرد.بدون که خیلی هامون (یکیش خود من) بعد از رفتنت دیگه ماه محبوب رو نگاه نکردیم.اینا رو میگم تا هر کی زیرابتو زده یا هر یک از عوامل صدا وسیما (که واقعا برا تک تکشون متاسفم) که فکر کردن تو بخاطر سنت که اتفاقا کاملا هم مناسب بود یا هر چیز دیگه بدرد مجریگری این برنامه نمیخوردی بدونن موفق شدن علیخانی رو بزور به مردم قالب کن ولی هیچ وقت نمیتونن تو رو از ذهن طرفدارات بیرون کنن.چشم نداشتن ببینن یه نوجوون میتونه گل بکاره و تو 19 سالگی رکورد بزنه ! دلیل اینکه محبوب شدی اینه که جلف نیستی – سنگینی- صادقی – باوقاری – مثل بعضی از ادم بزرگا نیستی و هنوز عین بچه ها پاکی- یه رنگی و ...ازت میخوایم همینطور پاک و یه رنگ بمونی (در ضمن مدل موی معمولی مثل ماه محبوب خیلی بیشتر بهت میاد) باور کن که اینطوری خیلی خیلی بیشتر وبهتر تو دلا باقی خواهی موند.اونایی که میگن میمیرن واسه سیاوش و... همه اش دروغه اگه 2ماه دیگه ازشون بپرسی یادشون میره ولی کسایی که تو رو دوست دارن صرفا بخاطر خوشگلی و قیافه و ... نیست. اصل اخلاق و صداقت و یه رنگی توه که از پشت دوربین هم به بهترین نحو به بیننده ابرازش کردی.اینم بدون که ما منتظرتیم با کارای دیگه ات که یکی از یکی بهترن اینم بدون که هر جا باشی این تعداد آدم که میبینی برات نظر نوشتن و 100 برابر بیشتر پشتتیم و از ته دل میگیم:موفق باشی!!!
فائزه جان اولین باری که تو آستانه دیدمت به خودم گفتم یادم باشه آخره برنامه اسم مجری رو ببینم وقتی ما دوتا شروع شد هی میگفتم اه من این پسره رو یجا دیدم ولی نمی دونستم کجا بعد از اونم که سلام بهار شروع شد وقتی آیتم آستانه تو برنامه پخش شد تازه فهمیدم که این همون پسره هست .محسن افشانی یه مجری یه انسان یه نفری که خودش بود یعنی محسن افشانی بود برای خودش که وقتی می گفتن محسن افشانی فقط اون بود که سرش رو بلند نه الان که وقتی اسمش میاد یه ملتی میرن گوش میدن که ببینن چه خبره محسنی که تو سلام بهار تو خوده بهار تو بهار زندگی خودش خودش رو نشون داد ذات خودش رو سلام بهار برنامه نبود یه تب هم نبود که زود بگذره نه ...فصلی از زندگی بود که یه دفعه یه خزان بی موقع اومد و تمامش کرد .ولی خاطرات اون فصل هست فصلی که(برنامه) همه با صداقت و پاکی دلشون نگاه میکردن نه برای زیبایی چهره مجری هاش نه برای وقت پر کردن نه برای......خیلی چیز های دیگه نگاه میکردن جون تو تون برنامه خودشون رو میدیدن در قالب 2 تا نوجون .جون اون نوجون ها هم فقط اجرا نمی کردن فقط تابع حرف تهیه کننده نبودند خودشون بودن با تمام شیطنت هاشون سلام حداقل برای من یکی فراموش نشدنی
منصوره مشیری سلام محسن عزیز. من و مامانم یکی از طرفداراتیم(البته مامانم بیشتر طوری که اگه چیزی بهت بگیم کلمون رو می کنه.)محسن جان اگه همینطوری پیش بری بی شک تو کارت موفق می شی ولی مواظب باش که هیچوقت مغرور و اسیر شایعات این و اون نشی چون این پله شکست هر ادمیه (مخصوصا هنرمندها که مردم الگو قرارشون میدن).موفق و سلامت باشی گلم.همیشه تو واسمون این دعای قشنگ رو خوندی وحالا ماباتمام وجود این دعا رو برات می خونیم:
آسایش جان محسن عزیز سلام اون شب سریال رو دیدم کلا سریال قشنگی بود به دلم نشست اما هرچی گشتم اون قیاقه ی آشنا رو پیدا نکردم ولی به اسم پویا نظری شک کردم. بعد از دو یا سه قسمت که از پخش سریال می گذشت دیدم یک پسری داره نقش پویا نظری رو بازی می کنه که بلا نسبت این قده چهرش خنگ می زد که کلا با خودم شرط کردم من دیگه در مورد بازیگر حرف نزنم سنگین ترم. اون شب از قیافه ی پویا نظری یک صدای آشنا رو شنیدم ولی گفتم امکان نداره هرچه قدر هم که گریم باشه دیگه این جوری نباید یک قیافه تغییر کنه... اما افسوس که این پسر شیطونه رو یک کم غرور گرفته بود وقتی مصاحبه ی تو با همشهری جوان رو خوندم ناخودآگاه احساس کردم یک چیز وحشتناکی به نام غرور به سراغت اومده و داره اون شخصیت ساده و بی ریایی رو که ما از تو، توی سلام بهار دیده بودیم رو داره نابود می کنه... کم کم شهریور از راه رسید و ترانه ی مادری تموم شد و همه چی یه خیر و خوشی گذشت. پشت صحنه ای که پخش شد و قسمتی که تو حرف می زدی دوباره به ما یادآوری کرد اون پویا نظری اعصاب خرد کن همون محسن افشانی شرو شیطون سلام بهار خودمونه و... محسن عزیز این هایی که گفتم حرف های دل من بود حرف های دل یک طرفدار نوجوون که حاضره خیلی جاها ازت دفاع کنه و به موقعش هم که بشه حسابی ازت انتقاد کنه. خیلی از ماها تو بعضی از شرایط ازت خیلی دفاع کردیم و به نوعی سعی کردیم دهن خیلی هارو با حرف هامون ببندیم که دیگه به مجری روز های بهاری ما توهین نکنند چون ماهم یک رگی داریم به نام غیرت و تعصب که در این جور مواقع بد بالا می زنه. و شاید خیلی از جاها هم از رفتارات شکایت کردیم و خیلی تند باهات برخورد کردیم و ازت شدید انتقاد کردیم تا حالا اون مجری روز های بهاری یک کم رگ غیرتش گل کنه و زیاد...
miss.m محسن جان شاید وقتی برایه بار اول تورو تویه یه برنامه دیدیم فکر نمیکردیم که بعد یه مدت تو تبدیل بشی به یکی از مجریان محبوب نوجوانان شایدم خودت فکر نمیکردی ولی اینقدر پشتکار داشتی و از استعداد خودت استفاده کردی که به اینجا رسیدی به جایی که لیاقتش رو داری.تو کسی هستی مثله خودمون وهمسن خودمون که این باعث میشه ماها از خیلی جهات بهم شبیه بشیم.ولی ما ازت میخوایم همینجوری بمونی از ما فاصله نگیری مغرور نشی خودت رو شبیه پسرایی نکنی که شاید نشه اسم پسر بودن رو روشون گذاشت و ما خجالت بکشیم بگیم این هنرمند محبوب ماست.میدونم سخته همه وقتی یه نفر مشهور میشه میخوان از همه چیزش سر در بیارن.راحت نتونه جایی بره و خیلی چیزایه دیگه.شما ها میخواین با بازیگر شدن خودتون رو پیدا کنید و به خواستتون برسین ولی ما با دیدنه شما تو تلویزیون میخوایم شمارو پیدا کنیم.شاید این تفاوت ماست که گاهی اوقات مشکل دار میشه
گلپر جان من تو این مدت نظرم راجع به محسن تغییری نکرده. از همون اول که سلام بهار شروع شد دوستش داشتم و حالا هم دارم.
هما جان تو پاییزی ترین بهار زندگیم بود که یه روز بین اون همه نگاه سردو پر از دروغ و پر از غرور کسی رو از این جعبه ی جادویی دیدم که با سلام بهاریش وبا نگاه پر از شکوفه های بهاریش بدون غرور حرف میزدو همون وقت بود که بیست ویکمین بهار پاییزیم به بهاری پر از شکوفه تبدیل شدبهاری که واسه من تولدی دوباره بود .حالا چندین ماه میگذره از اون روزهای خوبی که نگاهی بهاری رو میدیدم وبه شوق همون نگاه تا روز بعد صبر میکردم.هنوزم چشام به دنبال اون نگاه بی غروره.هنوزم امید دارم که محسن افشانی عزیز شاید تا 4 سال دیگه برامون اجرا کنه و پر از شورو شوق که واسه لحظه هایی تمام مشکلاتتو یادت بره.شاید بازم وقتی چشمامون خیس اشکه بگه میرم اما بر میگردم تا یه جورایی بازم امیدتو نگیره و دلتو آروم کنه.شایدبازم بگه طرفداراشو خیلی دوست داره.همه این شایدا رو گفتم که بگم مطمئنم با کمک خدا تو هر کاری موفق میشه.شوخی نیست دل این همه آدم رو شاد کردن.پس خدا کمکش میکنه.بهترین دعام برای بهترین مجری بهاری اینه:خدایا کمکش کن که همیشه تو بغلت بمونه آخه خودش گفته بود خدا بغلش کرده پس حالا که خودت خواستی بازم کمکش کن و تنهاش نذار.خدایا توی یه روز بهای همون جور که باعث شد دل خزونم با نگاه و حرفاش بهار بشه خودت کاری کن که به همه آرزوهاش برسه!!!!!!!!!خودت کاری کن دل بهاریش خزون نشه.خدایا هر جای این دنیای بیرحم که هست مواظبش باش.
الناز جان در آبی چشمانت موج زندگی را حس کردم
نسرین جان سلام آقای افشانی.
ساناز جان اقا محسن نازنین سلام.امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی و قطار زندگیت همیشه و همیشه بر روی ریل های خوِِشبختی در حرکت باشه.من سانازم 15 سالمه و یکی از طرفدارای پروپاقرص شمام.البته اگه قابل بدونین.من خیلی خیلی اجرا و بازیتون رو دوست دارم.(البته اجرا بیشتر) من این افتخار رو داشتم که 1 بار شما رو نزدیک ببینم.خیلی در موردش حرف نمیزنم فقط امیدوارم 8 شهریور رو یادتون باشه.....اون لحظه ای که از رو سن پریدین پایین و .......امیدوارم منم یادتون باشه.....!! دوستون دارم یه دنیا.ساناز (یه طرفدار همیشگی)
شهاب جان سلام محسن جان!
محسنانه جان سلام مي گم به برادر مثل گلم
فاطمه جان نام آن كسي كه اونقدر بهمون داده كه شرمندش باشيم
پوریا و سعید سلام آقا محسن افشاني
زهرا جان سلام محسن جان نمی دونم این نامه رو میخونی یانه اما من به خودم میگم میخونه واینو برات مینویسم برای اولین بار یه نظر بهش دادم وگفتم که چه قدر دوستش دارم خیلی دلم میخواست یه وب داشته باشم تا بهش بدم واون برام جواب نظرمو بده (عجب بچه ی ساده ای بودما) یواش یواش با وبلاگ های طرفدارهای محسن آشنا شدم اولین وبلاگ وبلاگ فاطمه بود که اونجا محسن جان هم نظر میداد وبعدشم وبلاگهای دیگه
مجید جان سلام سلام سلام
شروین جان سلام محسن عزيز
علیرضا جان سلام به محسن افشاني
سپیده جان سلام محسن جان خوبي؟ اگه دل نوشته ي منو ميخوني بدون اين حرفها مدت هاست تو گلوم مثل يه بغض مونده و راحتم نميكنه اما حداقل خوبه كه حرف هامو خوندي و يه كم دلمو سبك كردي. محسن ازت ميخواهم از دست اون كسايي كه خودشونو به جاي تو معرفي ميكنند و وبلاگ ميزنند شكايت كني ديگه ما نميدونيم كدومشون محسن هستند تو راست ميگي نت محيط خوبي نيست اما من فقط و فقط به خاطر تو وبلاگ زدم. من ادرس همه ي اون وبلاگ هارو كه خودشونو به جاي تو معرفي كردند بهت ميدم پس لطف كن و رسيدگي بكن 2)www.afshani2008.blogfa.com ۴ )blueeyes1990.blogfa.com
امیرحسین جان .... محسن تو براي هميشه در دفتر زندگي من ثبت مي شوي تو نوجواني بودي كه براي خيلي از نوجوان ها خاطره آفرين شدي
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
دلنوشته ها # 2
*مهشاد جان* منم یکی از شماهام یکی از همون کسایی که واسه محسن حاضره هر کاری بکنه اما شاید مثل خیلی های شماها متفاوت تر از سایر طرفداراش . منم مثل خیلی از شماها یه خلوت کوچولو واسه خودم و محسن ساختم .... مثل خیلی از شماها به جای محسن می گم داداش محسن ... آره دوسش دارم به چشم یه خواهر ... دوسش دارم و براش همیشه دعا می کنم چون هیچ خواهری نیست که دوست داشته باشه داداشش براش مشکلی پیش بیاد و من همیشه همیشه آرزوی داشتن برادری رو داشتم و خوشحالم که اون رو پیدا کردم و تو خلوتم تنها دلیل زندگیم شده ..... داری کم کمک از ماهایی که به پای تو به این جا رسیدیم فاصله میگیری؟ تا حالا با خودت فکر کردی چرا ؟ ماها همون پسر پر انرژی روزهای سلام بهاری رو می خوایم همون کسی که خیلی ها نمی شناختنش و خودش خودش و با مرور زمان بین دل های بی شیله پیله ی نوجوونایی مثل ماها جا کرد ما از این اتفاق خوشحال بودیم که کسی رو پیدا کردیم که فقط و فقط واسه خودمونه واسه ما و واسه خندوندن کسایی مثل ما داره انرژی میذاره .... ما هر جا رفتیم با خنده گفتیم این پسر هم نسل ماست . ما می خواستیم تو رو واسه خودمون نگه داریم اما تو فرار کردی و حالا دیگه اصلا نمی خوای قبول کنی که این منم همون کسی که هم نسل بچه های سلام بهاریِ گذشته بود ....ما ها هر جا رفتیم با افتخار ازت حرف زدیم و حالا این تویی که کسر شانت می شه واسه طرفدارهای واقیت اجرا کنی ؟ تو دیروز خیلی از ما ها بودی امروز خیلی از ماها هم هستی اما اینو بدون تا ابد فردای ماهم میمونی .... مگه خودت با بغض نگفتی؟ اما داری می ری داری میری مثل تمام اون کسایی میشی که از جنس دل های ما نیستن تو هم می خوای پشت همون نقاب قایم شی و دیگه ما نشناسیمت . رفتی که ته مونده تمام خاطرات سلام بهاری منم محو بشه ..... اما ازت خواهش می کنم نرو .... ما رو ماهایی که همه جا حتی قبل از معروف شدنت ازت حمایت کردیم رو فراموش نکن .بقیه رو ول کن محسن صدای مارو بشنو شاید این کمال خود خواهی باشه.!امااین آدما همون آدمایی نیستن که با کمال خونسردی دل تو رو شکستن ؟ همون آدمایی نیستن که می گفتن تا محسن ار این استودیو بیرون نرفته من جاش نمی شینم و بعد یک پیام بازرگانی دیدیم با کمال بی رحمی میخ کوب شده سر جای تو. داری هم نشین همچین آدمایی می شی ،داری دل پاک و ساده ت و درست مثل اون ها می کنی . محسن روز آخر ماه محبوب به احسان گفتی طرفدارای من واسه خودم طرفدارای تو هم واسه خودت.چی کار داری می کنی؟ پس چرا داری ماها رو فراموش می کنی؟ مگه ماها هم میشه جا گذاشت .محسن واسه ما باش ... همون طرفدارایی که همیشه ازشون حرف میزدی نه اون آدمایی که 2/3 روزه آدمو دور می زنن ماهایی که با گریه هات گریه کردیم و با خنده های شیرینت خندیدیم .ماتو رو با نقاب نمی خوایم تو رو همون طوری می خوایم که هستی .همون پسری که می شد ازش پاکی و صداقت و در مقابل شر و شیطون بودن و یاد گرفت.. داداشی تو این چند ماهه خیلی چیزا ازت یاد گرفتم من از خود تو یاد گرفتم بهاری باشم و هیچ وقت به خودم مغرور نشم. هیچ وقت یادم نره کی بودم و کی شدم. اما حالا مثل اینکه ما برات باید توضیح بدیم که آخه چرا ماها ؟ با ماهم بعله آقا محسن ؟ تو از اول واسه ماها بودی و با کاری که احسان کرد تو یاد گرفتی مثل اون باشی اما چرا با ما؟ یادت نره از کجا شروع کردی محسن ما تو رو می خوایم نه یه محسن با نقابی که رو صورتش کشیده. ماهمون سلام های آلبالویی رو می خوایم با طعم بودنت باطعم خوشمزه ی دوباره جون گرفتنت نگو شرایط فرق کرده نگو من دیگه افتخار نمی دم نگو من بازیگرم نه مجری نگو من می خوام پیشرفت کنم تو واسه ما همون محسنی فقط یه کم معروف تر شدی نمی گم پیشرفت نکن در جا بزن چون خودم همیشه دارم واست دعا می کنم می گم ماها رو فراموش نکن میگم واسه ما لاقعر با همون دل پاک و ساده بمون ما تو رو می خوایم نه بودن های چند فرسخی تو که بوی دو رنگی اش همه جا بپیچه..مطمئن باش تو هر کاری بکنی تو دنیای مخروبه ی اون ها یه روزی توهم مثل خیلی های دیگه محو میشی این خاصیت دنیای اونهاست عسیس.اما تو می خوای از ماهم کناره گیری کنی مطمئن باش یه روزی از ذهن اون ها هم نا خواسته پاک می شی اما تا ابد فردای ما میمونی . نذار فرداهامون خراب بشه داداشی . تو رو قسمت می دم به همون پاکی و صداقتت. از ما ساده رد نشو ما فرداهامون رو با سهم نگاه تو گره زدیم با همین امید که دل من با دل تو خورد گره نکنه نار کنی باز کنی این دو گره. این هم خاصیت دنیای ماست عسیس
سارا.م قلب من مثل بوم سفیدی که در آستانه بهار کلمه ی سلام رو رویش هک کردندتا در یازدهمین روز محبوب ترین ماه اونو تقدیم تو کنم تقدیم به محسن عسیسم ...
ملودی جان نه....! تو را دوست ندارم اما هنگامي که نيستي غمگينم و به آسمان آبي بالاي سرت و ستاره هايي که تو را ميبينند حسادت ميکنم.
تورا دوست ندارم اما نميدانم چرا آنچه ميکني برايم استثنايي است و بار ها از خودم پرسيده ام:
چرا آنهايي که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تورا دوست ندارم اما چشمان گويايت با آن آبي عميق و درخشان بيش از هر نگاه ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد.
آه....ميدانم که دوستت ندارم! اما ديگران باور نميکنند....چرا که آشکارا ميبينند....نگاهم به دنبال توست!
سپیده و سحر عزیز اول سلام میکنم به همه ی شما مهربونا وقتی فهمیدیم که قرلره از محسن یه سریالی به نام ترانه مادری توی شبای تابستون پخش بشه خیلی خوشحال شدیم که لا اقل دوباره محسن رو میبینیم............ وقتی ساعت 7 شد هیچ امیدی نداشتم که محسن مجری اون برنامه باشه..
سمانه جان سلام داداش گلم.خوبی؟ ولی اولین مصاحبه ات توی اون مجله همه چیو خراب کرد.اما من جلوی همه وایسادم..گفتم نه.اصلا هم مغرورانه حرف نزده بود.چون دوستت داشتم.چون میدونستم که ته دلت هیچی نیست.یه پسری با یه سری عقاید.اومدی توی ماه محبوب همه.طرفدارات از شادی نمیدونستند چیکار کنن.وقتی بعد از یک پیام بازرگانی به همین راحتی جای تو عوض شد،دل خیلی ها شکست.وقتی جلوی 70 میلیون آدم گریه کردی،با گریه هات خیلی از مردم اشک ریختن.چه بزرگ ،چه کوچیک.هیچ کس نمیتونست گریه های معصومانه ی یه نوجوووون پاک رو ببینه.اما همه ما بازم به بودنت توی بوم سفید ،امیدوار بودیم.ولی تو با این کارت دل طرفداراتو شکوندی.بدون خداحافظی رفتی.درسته ،تو هم یه عقایدی رو داری.میگی یه بازیگر دیگه اجرا نمیکنه.اما میتونستی حداقل فقط همین بوم سفید رو اجرا میکردی.اونم به خاطر طرفدارایی که به خاطر تو اومدن به پارک ترافیک.جلوی خیلی چیز ها و خیلی ها وایسادن.اونایی که اینقدر دوست داشتن که بعد از ترانه مادری باز هم طرفدارت موندن.من خودم 3 بار اومدم پارک ترافیک.اما ندیدمت.به خاطر تو جلوی حرف خیلی ها وایسادم.و تا آخرشم میایستم.با خنده هات میخندیدم،با شور و هیجانت،پر انرژی بودم.با گریه هاتم ،گریه میکردم.هر شهر یا کشور زیارتی هم که رفتم،همش توی نظرم بودی.و برات کلی دعا میکردم.اما الان دیگه حال خوشی ندارم.همه ی طرفداراتم همینطورین.همه ناراحتن.توی این مدت همه ی فکرم تو بودی و هستی و خواهی بود.خیلی چیز ها ازت یاد گرفتم.حالا کلاه خودت رو قاضی کن.ببین با طرفدارات چیکار کردی.ما منتظرت هستیم همیشه.همیشه دوستت دارم و طرفدارت هم تا آخر باقی می مانم.واقعا خدا تو را حافظ...
م... نمیدونم دنیای بزرگا چی داره که همه دلشون میخواد به اون جا برسن ولی وقتی
مینا جان باران بهانه بود
سیمین و سروه عزیز سلام داداش محسن!
فاطمه جان این داستانی ست از یک زندگی
*روشنک جان* سین لام الف میم آره ما اون موقع هم بودیم..... اومدی بازم با اسم مجری اما تو برنامه ای که نه مال تو بود نه مال ما ولی شاید دلت می خواست اینجوری بگی که من هنوزم همون محسن روزهای بهاری هستم ولی باور کن اونی که ما می خواستیم نبودی ....باور کن .........
رویا جان همه چی از یه روز بهاری شروع شد وقتی اولین بار دیدمت. خیلی حرفات به دلم نشست.واسم خیلی قشنگ بود که هنوزادم هایی هستن که ما ها واسشون مهم باشیم حرفامونو بفهمن دوسمون داشته باشن ولی میخوام فقط در مورد تو بنویسم چون این دلنوشته های ناقابل برای تو هستش ...روزهای اولی که سلام بهار میدیدم عاشق اون کلام ساده ات شدم که خیلی راحت حرف دلت رو میزدی انگار نه انگار که داری برنامه اجرا می کنی . شده بود واسم نفس کشیدن .یه عادت . یه چیز مهم نمیدونم اسمشو هر چی که می خوای بذار تازه داشتم حس میکردم زندگی اون طوری که من فکر میکنم پوچ و بی خود نیست شده بودی یه داداش خیلی خوب مهربون بایه دنیا صداقت وپاکی .همیشه از خدا خواستم حواسش به تو باشه یه خورده بیشتر از بندهای دیگه اش هوا تو داشته باشه ولی تو انقدر درنظرم پاک بودی که احتیاجی به دعای من نداشتی ولی طبق عادتم واست دعا می کردم بگذریم روزای قشنگ زندگی من شده بودی. ولی افسوس که الان جز مشتی خاطره چیزی ندارم روزای خوب منم با خداحافظیت تو 31 اردیبهشت پر کشید اون روز یه بغض تو گلوم بود اب خوردم فرو بره ولی اشکام جاری شد چند روز اول خیلی سخت بود نبودنت ندیدنت ولی دل خوشیم اومدنت بعد از امتحان ها بود که فقط یه خیال باطل بود ولی خبر داشتم که قراره بشی پویا نظریه ترانه ی مادری ولی نه دیگه تو داداش محسنی نبودی که من دوسش داشتم شده بودی پویا نظری ولی وقتی موفقیت و خوشحالیتو دیدم خدا رو شکر کردم که داداشم خوشحاله داره قد میکشه داره بزرگ میشه ولی افسوس هر چقدر که قد کشیدی بیشتر از ما فاصله گرفتی دیگه ساده حرف نمیزدی مهربون نبودی ما ها واست شده بودیم اجبار (اینو وقتی اولین بار توی بوم سفید دیدمت حس کردم اخرای مرداد)چهرتم عوض شده بود ولی بازم بهترین داداش محسن روی این کره ی گردو قلمبه بودی. وقتی مهمون سفره های افطار ما شدی کلی خدا رو شکر کردم که تو هستی . تو اجرا میکنی توی حرفات میشد صداقت وپاکی رو حس کرد میشد باور کرد درسته دیگه مثل گذشته اجرا نمیکردی ولی بازم بهترین بودی (بابام هم ماه محبوبو رو میدید کلی از محسن تعریف میکرد )ولی روز اخر که اهنگ رفتن داشتی روزی که دلت شکست ما (همه هوادارات) با تو اشک ریختیم که چرا داداش محسنی که روزای بهارمونوقشنگ کرد اینطوری باید دلش بشکنه . ولی من مطمئنم اونا هم یه جای جواب کاراشو میدن . داداش محسن همیشه بهاری بمون مثل روزای قشنگ سلام بهار پاک بمون مثل اشکات ساده بمون مثل حرفات . بازم همون محسن ساده ی بی غرورباش.{ خدا از تو بگیرد هر انچه تورا از خدا میگیرد} اگه خیلی گفتم داداش محسن ناراحت نشو اخه خدا داداش محسن خودمو خیلی زود ازم گرفت اونم متولد 68 بود فقط یه چند ماهی از تو کوچکتر بود چند روز پیش تولدش بود داداشی تولدت مبارک(محسن روزهای بهار خدا حافظ )
یه عاشق... نميدونم درست از کجا شروع شد.چه روزي بود اما هر چي بود قشنگ بود و ساده به قشنگي چشمانت و به سادگي رفتارت.يادمه که تو مدرسه بودم يکي از دوستام گفت سلام بهارو ميبيني گفتم: نه .گفت: يه پسر خوش قيافه وسوسول ولي مغرور مجريشه با يه پسره ديگه.اسم پسر مغروره محسنه اسم اوون يکي کيوان.يادمه بهم گفت حتمن ببين.فرصت نميکردم ببينم يعني يادم ميرفت اما يه روز ساعت 5:30 که داشتم کانالاي تلويزيونو ميگشتم تا برنامه ي مورد علاقمو پيدا کنم يه دفعه چشمم افتاد به همون پسري که دوستم گفته بود پسري بلند قد با چشاي آبي موهاي قهوه اي و خوشگل.اما نه سوسول بود نه مغرورصميميت و عشق به کارش از تو چشماي آبيش برق ميزد.همون لحظه دلم لرزيد سعي کردم خودمو کنترل کنمو به داداشم که با من نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد چيزي وانمود نکنم اولش برام خيلي آشنا اومد انگار که ميشناختمشو جايي ديده بودمش.دو سه روز اول دستم به تلويزيون نميرفت نميدونم چرا.دنبال کسي ميگشتم تو روياهام که شبيهش باشه اما خيلي زود فهميدم کسي به جز خودش نميتونه جاشو برام پر کنه.هيچ وقت فکرشو نميکردم که اينجور بهش وابسته بشم.ولي انگار نميتونستم جلوي خودمو بگيرم سر ساعت ميرفتم جلوي تلويزيون ميشستمو و چشم انتظار به برنامه هاي عمو پورنگ و آقا جون سليمون نگاه ميکردم داداشم بهم ميخنديد و ميگفت بچه شدي و برنامه کودک نگاه ميکني!دلش خبر نداشت که من منتظر برنامه ي ديگه اي هستم.منتظر چشماي آبي هستم که فکرشم نميکردم اينجور دوستش داشته باشم.وقتي برنامه ي سلام بهار شروع ميشد و محسن تو با اوون صداي قشنگت ميگفتي به نام خداوند بخشنده ي مهربون سلام ميکنم به همه ي دوستاي گل نوجونم که نشستن پاي برنامه ي سلام بهار دلم ميخواست بال در بيارمو جيغ بزنم بگم واي دارم ديوونه ميشم.دستام يخ ميکرد و خيس عرق ميشدم.انقدر شور و حال داشتي که به همه هيجان ميدادي..يه جورايي سر ساعت برنامه ي سلام بهار تو خونمون غلغله ميشد.يادمه يه روز بابام تازه از سرکار اومده بود که برنامتون شروع شد درست همون روزي که براي اولين بار با آهنگش خوندين.هممون نشستيم پاي برنامتون داداشم ميگفت من چقدر از اين پسره بدم مياد مامانم ميگفت خيلي وروجکو شيطونه بابام ميگفت بامزس و شيطونه من هيچي نميگفتم تا اينکه ايمان داداشم گفت نظر تو چيه نميدونستم چي بايد بگم تنها کلمه اي اوون لحظه تونستم بگم اين بود که خيلي پسره خوب و با ادبيه آدم فکر ميکنه داداش خودشه.همه بهم خنديدن.باورم نميشد آيا واقعا عاشقت شده بودم يا اينکه بهت عادت کرده بودم.شنبه و چهارشنبه روز عذا بود واسه من چون درست همون ساعتي که برنامتون پخش ميشد من کلاس زبان داشتم.به ايمان ميسپردم ببينه و بعد برام تعريف کنه که اونم با من لجبازي ميکردو نگاه نميکردو ميرفت بيرون.اوون شبي که تو کانال جام جم 2 ديدمت باورم نميشد انگار برق خوشحالي تو چشام ميدرخشيد طوري که تا ديدمت بازم يخ کردم مامانم گفت ما اين برنامرو چند بار بايد ببينيم.ايمان با خنده گفت خواهرمون عاشق شده مامان بابا بيا که بچتون از دست رفت.يه لحظه موندم ايمان بهشون چي گفت عاشق شدم با خودم گفتم من واقعا عاشق شدم .نه اشتباه شده چطور ممکنه من عاشق بشم مني که به هر کي که ميگفت عاشقم ميخنديدم الان عاشق شدمو يکي داره بهم ميخنده.تمام هفته ميشستم سلام بهارو ميديدم(به غير از شنبه و چهارشنبه چون کلاس زبان داشتم)همين طور بوم سفيد.وقتي سلام بهار تموم شد ديگه ساعت 5 کسي نميومد بشينه پاي تلويزيون به عشق محسن افشاني.هر کي سر کار خودش بود.ايمان که يا دانشگاه بود يا بيرون مامان که تو آشپزخونه بابام سر کارش که البته ساعت 5 تو راه برگشت بود منم تو اتاقم که مثلا دارم درس ميخونم ولي تمام فکر و ذهنم به تو بود.وقتي تو اينترنت خوندم که داري يه سريال تلويزيوني بازي ميکني اينقدر خوشحال شدم که تو دلم گفتم آخ جون محسن دوباره برگشت.سريال ترانه ي مادري رو هر شب ميديدم.نقشتو اينقدر قشنگ بازي کرده بودي که ايمان ازت خوشش اومده بود مامانم و بابامم طرفدارت شده بودن.اون شبي که با سياوش اومده بودي تو سفر بخير بعد از تموم شدنش اينقدر گريه کردم که نگو و نپرس حتي بعضي شبا از دلتنگي با قرص آرامبخش ميخوابيدم.اولين روز ماه رمضون رو که روزه بودم تقريبا 20 دقيقه مونده بود به اذان که دوستم بهم زنگ زد و گفت بدو که محسن تو کانال 3 مجري شده .باورت ميشه بدون خدافظي تلفنو قطع کردمو از ذوق و شوق نشستم پاي تلويزيون.12 روز رو ماه رمضونو با برنامه ي تو افطار ميکرديم.انقدر از ديدنت خوشحال بوديم که حتي فکرشم نميکرديم يه روزي از اين برنامه بري مثل الان که اصلا فکرشو نميکردم از بوم سفيد بري.اوون روزي که احسان عليخاني اومدو تو گريه کردي من شمال بودمو باروون مي اومد منم همراه تو گريه ميکردم انگار آسمونم گريه ميکرد به خاطر تو به خاطر من به خاطر هرکسي که اون لحظه با تو گريه ميکرد تو راست گفتي برنامه ي ماه محبوب با اومدن احسان هيچ تغييري نکرد.بازم مثله اون روزايي که سلام بهار تموم شد لحظه ي افطار ديگه کسي پاي برنامه ماه محبوب نمينشست وقتي که از اين برنامه رفتي.بابام ميگفت بزن کانال يک ايمان ميگفت بزن کانال دو همه يه جوري بهت عادت کرده بوديم...................... اصلا نميتونستم جاي خاليتو تحمل کنم.شباي قدر تا صبح به خاطر سلامتيت دعا ميکردم و گريه ميکردم واسه ي خودم واسه همه و اسه تو واسه دلت که شکسته بود ولي محسن تو فکر کردي طرفدارات رفتن سراغ سياوش نه عزيز دل همه با تو بوديم با تو اشک ريختيم حتي اين چند وقتي که از بوم سفيد رفتي تقريبا يک ماهي شده همه با تو بوم سفيدو ترک کرديم.اوون روز جمعه هيچ وقت يادم نميره که به خاطرت به خاطر اينکه يه جوابمونو نميدادي يه 10 تا قرص ارامبخش از شدت بي تابي به خاطر تو از شدت گريه واسه اين که ارووم بشم خوردم بعدشم حالم خوب که نشد بد ترم شد و رفتم بيمارستان.محسن عزيز همه ي اينا بهانست تا بهت بگيم که : محسنم...............
آتوسا جان بغض گلویم را می فشرد،دستام یخ کرده و دندونام رو هم می خورن.نمی دونم با چه زبونی بنویسم هر طورم که بنویسم تو حتی یه نگاه کوچولو هم بهش نمی اندازی.با همون زبون ساده ای می نویسم که عصرای بهار میومدی و باهامون حرف می زدی؛اما چه زود فراموش کردی که طرفدارات از اون موقع پابه پا باهاتن.اینو هرکس دیگه ای هم بهت گفته که واسه ما هنوزهم همون محسن سلام بهاری که هر روز با گفتن خط تیره هاش به هممون انرژی میداد.کم کم داشتیم به ساعت 6:15 عادت می کردیم که تو رفتی و مارو با خاطراتی که با تو داشتیم تنها گذاشتی.چندماه بعد با اسم پویا نظری اومدی و بازم بهمون انرژی میدادی اما ما این انرژی رو با اسم محسن افشانی می گرفتیم نه پویا نظری...هرشب تو جلد پویا بودی و حتی خودت رو هم فراموش کرده بودی... ماها هنوزم که 6 ماهه از سلام بهار می گذره ولی باز داریم با خاطرات همون بهاری زندگی می کنیم که عصرهاش یه محسن شیطون و شلوغ با یه کیوان ساکت و آروم میومد و شیرین کاری می کرد... این تو نبودی که می گفتی "طرفدارم طرفداری منو می کنن"؟ما پای حرفمون موندیم،طرفدارت موندیم و طرفداریتو کردیم http://kayvan-mohsen.blogfa.com/
...... اینطور که معلومه دل نوشته ی من با بقیه فرق داره.ولی مینویسم تا ته ته دلم هم چیزی نباشه.مینویسم واسه ی کسی که برای اینکه کسی بهش زنگ نزنه سیم کارتشو باطل میکنه,مینویسم واسه ی کسی که فکر میکنه با دادن یه sms کلاسش میاد پایین,مینویسم واسه ی کسی که دیگه نوشتن و ننوشتن این دل نوشته و یا هر چیز دیگه ای براش فرقی نداره..........
الماس جان محسن روزی نیست که به یادت نباشم چرا ما رو گذاشتی و رفتی مگه تو ماه محبوب نگفتی اول از همه سلام می کنم به نوجون ها طرفدارهای پر پا قرص خودم اما چرا ما رو فراموش کردی بدون دل من و دل خیلی های دیگه برات تنگ شده بدون ما همون محسنی و دوست داریم که روزای بهاری می یومد ما از خود خود محسن خوشمون می یومد نه از پو یای ترانه مادری با رفتنت از بوم تنها دلخوشیمون و گرفتی ولی با همه ی این حرف ها تا ابد طرفدارت میمونم موفق باشی.
یکی مثل همه نمیخوام بگم از یه روز بهاری شروع شد.پاییز بود.اگر اشتباه نکنم.آستانه.وقتی همه جا رو میگشتم و آخر چیزی واسه دیدن پیدا نمیکردم با بی حوصلگی پای برنامه کودک میشستم.از همون کلاس اول بود که وقت استراحتم ساعت 4 یا 5 بود با برنامه کودک شبکه 1.بعد از برنامه تلویزیون رو خاموش نمیکردم و واسه خودش روشن بود.چند باری بود که قیافت رو دیده بودم.یه پنج شنبه بود که دیدم یه پسر با بلوز نارنجی که قبلا ندیده بودمش اومد جلو دوربین و خودش رو معرفی کرد و گفت اولین اجراشه.همون داداش کیوان ساکت رو میگم.نمیدونم چی شد که بیننده این برنامه شدم.بعد از چند قسمت یهو اومدی تو و گفتی چون کیوان تازه کاره تو رو که تجربت بیشتره اوردن کنارش.من درست برعکس همه اول حتی نگاهت هم نکردم.یه جورایی عصبانی شدم.از همون اول به تغییر مجری و تغییرات برنامه حساس بودم.واسه این که بعضی جاها احساس میکردم کیوان ناراحته.طرفدارش نبودم.عاشقش نبودم.بیننده بودم مثل خیلیای دیگه.تلویزیون رو خاموش کردم و تو سال 86 دیگه تلویزون ما دم غروب رنگ کانال 1 رو به خودش نمیدید.ازت بدم نمیومد.خوشم هم نمیومد.هیچ نظری در موردت نداشتم.در مورد هیچ کسی نظری نداشتم.خودم بودم و دوستام و درس.یه روز بهاری بعد از تعطیلات عید دیدم یه کارتون شروع شد.تعریف کارتون پرین رو خیلی شنیده بودم.بی اختیار نشستم پای تلویزیون.بعدشم که برنامتون شروع شد حوصله درس خوندن نداشتم به بهونه برنامه تو و کیوان نشستم پای تلویزیون.بعد یه 1 ربعی نگاه کردم خاموش کردم.بعد از یه 20 دقیقه ای گفتم برم بقیش رو هم ببینم روشن کردم دیدم تموم شده.دماغم بدجوری سوخته بود.گفتم فردا میشینم کامل تماشا میکنم.فردا ها و فردا ها گذشت و من شدم یه سلام بهاری.شدم یه بیننده پر و پا قرص.شدم یه طرفدار.نمیگم عاشقت بودم نه مثل یه یه برادر دوست داشتم.خیلی زیاد.تجربش رو زیاد داشتم و دارم که مهم ترین لحظه های زندگیم با وجود بقیه میگذره و از دست میره و نمیتونم اونی باشم کو خودم میخوام.همیشه وقتی سلام بهار شروع میشد صدا رو زیاد میکردم و 2 قدمی تلویزیون میشستم.دیگه شده بود عادتم.چون قبل از سلام بهار و حتی مدتی بعد از سلام بهار توجه زیادی به محسن نداشتم خیالم راحته به خاطر رنگ چشاش دوسش نداشتم.این بهم ثابت شده.همیشه فکر میکردم دارم وقتم رو میگذرونم تا 13 اردیبهشت که جمعه بود و مهمونی بودم.وقتی صدای تلویزون کم بود و یه گلدون گنده تو زاویه دید من.تو بودی و من نبودم.تازه فهمیدم طرفدارت شدم.تازه فهمیدم تمام این روز ها خودت رو دوست داشتم نه گذشتن وقت رو.دیر فهمیدم چقدر دوست دارم.دیر فهمیدم بی تو لبخندی به لبم نمیاد.چه با نیم ساعتی که بودی و یا با خاطراتی که در طول روز من رو میخندوند.وقتی من فهمیدم چقدر دوست دارم دیگه چندان مدتی به آخر برنامه نرسیده بود.خودم رو تو اشک هایی پیدا کردم که برای نرسیدن به برنامه نمایشگاه کتاب ریختم.حالا وقتی عکس های سلام بهار رو میبینم شاید برعکس خیلی ها که با دیدنت آروم میشن،حالم بد میشه و یه بغضی گلوم رو میگیره.میدونم.این بغض برام خیلی آشناست.این همون بغضیه که 31 اردیبهشت شکسته نشد.من روز 31 اردیبهشت رو با پدرم و مادرم و صدای کم تلویزیون گذروندم.من حتی همون شب هم فکر میکردم فردایی هست.فکر میکردم سلام بهاری هست.فکر میکردم باز هم میتونم لباس های راه راه سلام بهاری رو ببینم.میتونم باز هم صندوق پستی رو با زبون های مختلف بشنوم.من باز هم در امید فردایی خوابیدم.اما فردایی نبود.اردیبهشتم همچون بهشت گذشت.همه روز های بهاریم رو دوست دارم.از گریه های روز 16 اردیبهشت و نرسیدن به نمایشگاه کتاب گرفته تا خداحافظی و راضی کردن خودم تا آخرین روز خرداد.من باور نکردم که تموم شده.من روز اول خرداد از دوستام شنیدم که سلام بهار رفت و جز خاطرات شد.من هنوزم با یاد بغض نشکسته اونروز بغضم رو میشکنم.من هنوز با یاد تو میخوابم.همه روزام 31 اردیبهشته.با امید به دیدنت میخوابم اما فردایی نیست.دیگه درس تو مغزم نمیره.تمام ذهنم با این فکر ها پر شده که شاید این بهار دلش به رحم بیاد و برگرده.شاید همین امروز یه مصاحبه تو مجله چاپ بشه.شاید امروز یه فیلم بی خبر پخش بشه که تو حتی 1 دقیقه توش باشی مثل کاراگاهان.شاید امروز تو خیابون ببینمت.شاید...شاید ها روز هام رو پر میکنن.میان.میگذرن.تموم میشن و من باز هم میگم شاید.من باز هم برعکس همه هر شنبه و یکشنبه هر دو بخش بوم سفید رو از اول تا آخر تماشا میکنم.اما نه بخاطر اون ارسیا و عباس.نه به خاطر رژین.نه به خاطر زنده کردن خاطراتم با وجود کیوان.نه به خاطر وجود اون زهرا که جای تو اومد.تماشا میکنم چون باز هم امید دارم که برگردی.هنوز هم باور دارم که از یادت نمیریم.هنوز هم اطمینان دارم سلام بهار رو با طرفدارش فراموش نکردی.میدونم شاید همه اینه یه خیال و یه رویا باشه.اما من امیدوارم که امیدم رو ناامید نکنی.من هنوزم در انتظار یه لبخند ساده تو زندگی میکنم.من هنوزم با امید تکرار لحظه ای مثل برنامه رادیو سلامت راه میرم که تا 2 قدمیت رسیدم اما سر جام خشک شدم و حتی نتونستم بهت سلام کنم.من فرق میکنم با همه طرفدارات.فرقم در درصد دوست داشتنم نیست.کسانی هستن که شاید چندین برابر من دوست داشته باشن و حتما همیچن افرادی هستن.فرق من در اینه که نمیگم چرا نیستی.فرق من در اینه که میگم نرفتی و حتما برمیگردی.فرق من در اینه که میگم شاید.با کلمه ی شاید،شاید بتونم همونی که بودی رو تو ذهنم زنده نگهدارم و هنوزم سرم رو بالا بگیرم و به خاله ام بگم نه محسن افشانی مغرور نیست.نه تنها به خاله ام.به همه.میدونم دروغه.میدونم حیقت اون چیزیه که همه میگن.اما...
سولماز جان محسن من هر روز به فکرتم چرا اخه چرا بی خدافظی از بوم رفتی مایی که از اول فروردین تا اوایل شهریور هر روز می دیدیمت بعدشم که حداقل هفته ای یه بار از تو بوم می دیدیمت یه جورایی بهت عادت کرده بودیم الان چطور میتونیم جایی نبینیمت اصلا فکرشو نمیکردم این طوری از بوم بری 99% بیننده های ترانه مادری طزفدارارای سلام بهار بودن چون عاشق اجرات بودن همون نوجونا که الان فراموششون کردی همه می گفتند مغروری اما با گریه هات تو ماه محبوب نشون دادی که در اشتباهند اما حالا....چرا انقدر عوض شدی از محسن سلام بهاری فاصله گرفتی ما عاشق اجراتیم نه بازیت کی گفته بازیگرا نمی تونند مجری باشند یه ذره فکر ما باش ما همه دلمون واسه محسن دوست داشتنیه خودمون تنگ شده ولی با این بازم طرفدارتیم
الهه جان سلام گلم
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
پست ویژه
سلام.
همونطور که میدونید پارمیدا بهتون قول داده بود که نامه ای که توسط نویسندگان و خوانندگان وبلاگ تهیه شده, جمعه ی آینده در وبلاگ ثبت شه، اما متاسفانه چون من نتونستم زودتر به اینترنت دسترسی داشته باشم، بهتون قول میدیم با اطمینان %100 در آخر هفته ی آینده پست میشه و برای جبران این قضیه براتون یک عکس ویژه داریم که جزو Exclusive Picture های ما محسوب میشه. همه ی شما قبلا این عکس رو دیدید اما به صورت ادیت شده و روی کاور همشهری جوان، اما این عکسی که دارید می بینید اریجیناله. بازم منتظر این قبیل عکسها از وبلاگ ما باشید. ![]() پ.ن1: از محسن افشانی انتظار کلیشه شدن اونم به این سرعت در یک نقش کوتاه رو نداشتیم. پسر آرومی که بیماریه جسمی داره و عاشق فلسفه س با پسر آرومی که به نوعی مریضی روحی داره و عاشق ریاضیه فرق چندانی نداره. شاید بعضیا بگن نباید قضاوت چندانی روی نقشهای کوتاه کرد اما تکرار شدن نوع بازی ها رو میشه به راحتی تشخیص داد. امیدوارم از این به بعد دقت بیشتری در انتخاب نقشهاش داشته باشه. پ.ن۲: از کسانی که وبلاگ دارن تقاضا میکنیم تا در نظرسنجی انتخاب بهترین وبلاگها در زمینه هنر و ادبیات به ما رای بدن.هرکسی که رای بده میتونه بهمون بگه ما هم در مقابل اینکارو می کنیم.
نگارش در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
محسن افشانی در جشن محک
**** دوازدهم مهرماه در سالن اجتماعات بیمارستان کودکان مبتلا به سرطان٬ جشن محک با اجرای محسن افشانی برگزار شد. مجله ی"زندگی ایده آل" در شماره ی ۲۸ (نیمه اول آبان) گزارش مختصری از این جشن چاپ کرده بود که اسکنش رو به همراه عکس های جشن میتونید ببینید. اینم عکس مجله ی همشهری جوان که قبلا مصاحبه اشو گذاشته بودیم.
نیم نگاهی هم به ادامه ی مطلب بندازید. ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
متن کامل مصاحبه در زنده رود
"متن کامل مصاحبه محسن افشانی در برنامه ی زنده رود" رشید پور: من یه چیزی در مورد محسن افشانی بگم فقط نخندین بهم ترو خدا من برنامه کودک میدیدم٬اون بخش نوجوانش بود با خودم میگفتم این پسره چقدر خوب اجرا میکنه،بلبل زبون،شیرین،دوست داشتنی دفعه اولمه محسن و از نزدیک میبینم! افشانی:منم سلام عرض میکنم خدمت ببیننده های عزیز خیلی خوشحالم که در حضور مردم اصفهان هستم کاشکی این شبکه یه خرده سراسری تر بود که بقیه استان ها هم می دیدن برنامه به این خوبی رو. به هر حال ممنونم و در خدمتتون هستم. رشید پور:خب اقا محسن برنامه رو دیدی؟
رشید پور:صدانداشتی تصویر که داشتی رشیدپور:اقا از قدیم گفتن اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده... افشانی(با خنده): نه اقا من پشت درخت بودم تکیه ندادم!
افشانی: نه حاج اقا این جزوی از شناسنامه ی پویا نظری بودو... رشید پور:محسن تو کی اومدی اصفهان؟ افشانی:من 2 سال پیش .رشیدپور:پس تو از همه ی ما جلوتری؟ افشانی:بله کلا آدم خوش سفریم....با خانواده اومدیم. رشید پور:اقای افشانی بعداز این کار حتما پیشنهادهای زیادی داشتی بگو ببنیم چه خبره؟؟ افشانی:بله،من یه تله فیلم بازی کردم به نام ضامن کاره اقای منوچهرهادی یه کاراکتره خیلی خوبیم رشیدپور:محسن پیشنهاد سینمایی نداشتی ؟ افشانی:فعلا نه این قسمت گفت وگو سیاوش هم دخالت داره و موضوع در ارتباط با بازی سیاوش در فیلم سینمایی شاهد احمدلو هستش!
سیاوش:والامحسن باید دست منو بگیره رشیدپور:وساطت میکردی میگفتی اینم بیاد نقش یکی ازسربازا رو بازی کنه،موهاشم به سرباز میاد افشانی:امروز گیردادینا...به موهای من همتون!(همه میزنن زیر خنده) .رشیدپور:خب باشه سرهنگ بازی کن. سیاوش:محسن کمتر از تیمسار بازی نمیکنه (میخنده) افشانی:من مظلوم واقع شدم اشکال نداره طرفدارام٬طرفداریه منومیکنن .رشیدپور :بمیرم من برای مظلومایی که مثل توان....بمیرم من (همه میزنن زیرخنده) سیاوش:البته یه سریال هم قراره باشه اما فعلا در حد حرفه وکار آقای معیریان *** این قسمت گفتگو بعد از یه مقدار کل کل به اینجا ختم میشه! رشیدپور:ای بابا ...نتونستی که رفتی ماه عسل برت داشتن!! محسن(با تعجب):اولا ماه محبوب دومابرم نداشتن خودم رفتم خودم بعدا برات توضیح میدم چه اتفاقی رشیدپور:چه اتفاقی افتاد بگو! افشانی:نه آقا این جاش نیست رشیدپور:نه واقعا ببیننده ها دوست دارن بدونن ماه محبوب چی شد که محسن افشانی قبول کرد وچی شد که رفت یه جایی خوندم ناراحت شدی حتی روی انتن گریه کردی!(به شوخی)اخه پسر خوب این چه کاری بود کردی منو میبینی تاحالا 10بار ازاین برنامه انداختنم بیرون اصلانم گریه نکردم باورکن!
رشیدپور:تاجایی که قابل پخشه بگو بی زحمت...یه کاری نکنی در این برنامه رو هم تخته کنن محسن(باخنده):نگران نباش همش قابل پخشه.... افشانی:به من گفتن باید دو نفری اجرا کنی با احسان علیخانی من یه لحظه به خودم نگاه کردم با توجه به این که 162رفته بودم نشستم با مردم صحبت کردم ولی خودمو معرفی نکردم نظرشونو پرسیدم همه میگفتن همه فقط میگفتن سن وسالم کمه هیچ ایرادی به برنامه نبودومن حس کردم چه احسان علیخانی بیاد دونفری اجرا کنیم چه برم این یعنی ضعیف بودم ومن اینو نمیپذیرفتم من برنامه رو با توجه به شصیت خودم اجرا کردم و کم وکاستی احساس نمیکردم....خلاصه گفتم که میرم وخداحافظی میکنم اما اونا گفتن نباید خداحافظی کنی دیدم این برای هویت هنریه من بده که بگن محسن افشانی ضعیف بود و به جاش یکی دیگه رو اوردنوبا توجه به این که نزدیک لیالی قدر بود من نمیدونستم کجای بار برنامه باید روی دوش من باشه وحس کردم زیادی هستم افشانی:نه از اول مبنا اجرای دو نفریه من واحسان بود قرارنبود من برم واحسان بیاد من گفتم احسان دوست خوب منه اما....اما..چه جوری بگم یا باید ازروزاول باهم اجرامیکردیم اما اگر الان روز 12 برنامه بیاد خب برای من بد میشه ومن رفتم ودیدم اگه بخوام خشک وخالی خداحافظی کنم .....چه جوری بگم من رشیدپور:یعنی تو تا 2ساعت قبل برنامه نمیدونستی؟؟ افشانی:من تا یک ربع قبل ازبرنامه تو دفتر اقای پورمحمدی بودم وبعد اومدم توی استدیوو احسان علیخانی رو دیدم ازهمون موقع تصمیم گرفتم که برم واقعا دردم اومد که چرا من باید این طور بی رحمانه برم منروزاول به اقای پورمحمدی وزاهدی گفتم من روحیه ی شادی دارم واجرای من اینگونه اس با این اوصاف من باید با کجای برنامه شوخی کنم؟به هر حال مردم خوب اصفهان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود رشیدپور:من فکر میکنم زنده رود یه تریبون 5-6دقه ای به محسن افشانی داد تانظر صریحشو در مورد ماه محبوب بگه حالا فقط یه سوال دارم یه گزینه رو انتخاب کن از وقتی علیخانی اومد به ماه محبوب برنامه1 بهترشد / ۲ تغیری نکرد / 3بدترشد افشانی بعد از یه سکوت طولانی:تغییری نکرد . رشیدپور:ممنونم ازت محسن به خاطر جواب صادقانه ای که دادی *** و یه قسمت از گفتگو که بعد از پخش قسمتی که بهرام و پویا در خرمشهر به همدیگه میرسن.
رشید پور:بچه ی کجایی ؟تومحسن؟ محسن:من اصالتم برمیگرده به گلپایگان و بعد در دفترچه یادبود برنامه ی زنده رود محسن شعر باتمام دلبستگی هایم باید بروم رو نوشت و *صحبت های پایانی* سیاوش:تشکرمیکنم از عوامل برنامه که باعث شدن من بعد از 20 سال بیام اصفهان و خدا حافظی محسن:افتخاری بودکه اومدم اصفهان این دفعه یه جور دیگه از طریق شبکه ی اختصاصیه اصفهان.. رشید پور:بچه ها ببخشید باهاتون شوخی کردم..من اگه شوخی نکنم می میرم محسن:من جنبه ی شوخی نداشتم...دردم گرفت. رشید پور:خب این بغلیه کلینیک هست بعده برنامه بریم؟ محسن(باخنده):باشه! و...تمام! *** مصاحبه بالا رو از لا به لای نوشته های وبلاگ تمنای عزیز استخراج کردیم. ممنون بابت ثبت این جزئیات تمنا جون
نگارش در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
محسن افشانی در زنده رود
خلاصه ای از حضور محسن افشانی و سیاوش خیرابی در برنامه ی "زنده رود" (شبکه استانی اصفهان) محسن افشانی :متولد ۱۳۶۸ است در تهران و اصالتا گلپایگانی است و آخرین بار ۲ سال پیش به همراه خانواده به اصفهان اومده ... از نظر او حسن سریالهای ۹۰ شبی این است که عموما در آن دردها و مشکلات جامعه مطرح می شه و رئال در آن پیداست و عیب اون به خاطر سرعت زیاد ضبط کیفیت کار پایین میاد ... تله فیلم "ضامن" را در نوبت پخش داره ... و خیلی ناراحت شده که از (ماه محبوب) جدا شده و از اول قرار بوده با احسان علیخانی به طور مشترک ماه محبوب رو اجرا کنند که احسان علیخانی رفته کربلا و قرار شده از قسمت ۱۲ بیاد که با هم اجرا کنند اما محسن افشانی قبول نکرده چون گفت این طوری مخاطب فکر می کرد در اجرا ضعف داشتم و گفت ماه محبوب با حضور احسان علیخانی هیچ تغییری نکرد! *** سیاوش خیرابی :متولد سال ۱۳۶۳ در تهران و اصالتا تبریزی است و دانشجوی رشته ی کامپیوتر گرایش نرم افزار ... آخرین بار که به اصفهان اومده سال ۶۵ بوده گفت تو کوچه و خیابون خیلی تحویلم می گیرند و در این چند وقت کمتر مامان و باباش رو می بینه به خاطر کارش و ۲ تا برادر بزرگتر از خودش داره که هر دو ازدواج کردند . از نظر او حسن سریال ۹۰ شبی دیدن ابراز احساسات مخاطب است و عیب اون طول کشیدن سریال است . تا یک هفته ی دیگر هم "پسرها سرباز به دنیا نمی آیند" را به کارگردانی شاهد احمدلو شروع می کنه ... و گفت قرنیه ی هر دو تا چشماش سوخته به همین خاطر به نظر میاد اخم کرده! *برگرفته از وبلاگ زنده رود و با تشکر از پردیس و سمانه ی عزیز * *** برای بچه هایی که در خوندن نوشته های اسکن زندگی ایده آل مشکل داشتند دوباره صفحه رو با سایز بزرگ گذاشتیم همینطور چند تا از عکس های مجله رو. پ.ن ۱: برای اولین بار سنت شکنی کردیم و از سیاوش هم مطلب گذاشتیم ولی دیگه تکرار نمیشه...این یه بار چون به نظر خودمون حرفاش خیلی جالب بود این کار رو کردیم. پ.ن۲: به دلیل اینکه اکثریت بچه ها تایم کافی برای نوشتن مطلبشون نداشتن فعلا این هفته هم به مهلت نگارش نامه اضافه شد ولی دیگه قابل تمدید نیست خواهشا عجله کنید. پ.ن ۳: شبکه ی جام جم یک برنامه ی گفتگو محور داره به نام "چشم انداز"٬ طی چند هفته ی اخیر شروع کردن به دعوت از بازیگران مجموعه ی ترانه ی مادری. میتونید ایمیل بزنید بهCheshmandaz@jjtvn.ir و درخواست کنید که از محسن افشانی هم در این برنامه دعوت به عمل بیاد. پ.ن۴:اگر دوباره برنامه ریزی های شبکه ی جام جم تغییر نکنه سریال ترانه ی مادری از ۵ شنبه ۹ آبان هر شب ساعت ۲۱:۰۵ از شبکه ی جام جم ۱ پخش میشه. پ.ن۵: اینم یه سری عکس از محسن افشانی همراه با عمو باربد.
و عکس های چهارشنبه (اول آبان) که محسن افشانی در کنسرت حمید خندان در کاخ سعدآباد حضور داشت.
نگارش در تاريخ جمعه سوم آبان 1387 توسط تبسم و پارمیدا |
|
||||||||||||||||||